bad boyfriend

bad boyfriend
season : 1
part : 20
پرش به ۱ هفته بعد
تو این ۱ هفته ا.ت خیلی وضعیت روحی و جسمی بد بود کوک هم شرکت نمی‌رفت نگرانش بود ا.ت از اون روز به بعد هیچی نمی‌خورد و خیلی کم با کوک حرف میزد و فقط گریه میکرد کبودی هاش بهتر شده بود ولی هنوز ردشون مونده بود جونگ کوک هم اینقد نگرانش بود که حتی شبا هم بیدار میموند تا مواظبش باشه
کوک : ا.ت...یه چیزی بخور...چند روزه هیچی نمیخوری...ببین غذایی که دوس داری و درست کردم
ا.ت : نمیخوام(صدای گرفته)
کوک : ا.ت...میدونم چقد برات سخت بود ولی اگه هیچی نخوری..حالت خیلی بد تر میشه
ا.ت : جونگ کوک...نمی‌خورم...ولم کن..خواهش میکنم
کوک : ا.ت...بسه دیگه..۱ هفته س هم خودتو اذیت میکنی هم منو..تموم شد دیگه...بس کن(صدای بلند)
ا.ت : تو نمیفهمی چون تا حالا کسی گروگان نگرفتت...چون تاحالا کسی اذیتت نکرده...چون تاحالا کسی با بدنت تهدیدت نکرده...همه اینارو من تو یه روز دیدم..اگه خیلی ناراحتی از این حال من یا مزاحم کارتم و بخاطر من نمیری شرکت..همین الان برو چون از بچگی طوری بزرگ نشدم که اگه حالم بد شد یه مرد بهم غذا بده...یه مرد بخاطر چیزایی که سرش نیومده بخواد تحقیرم کنه(با گریه و داد)
کوک ا.ت و کشید تو بغلش
کوک : ببخشید...یه لحظه کنترلمو از دست دادم...یه لحظه یادم رفت چقد اذیت شدی..حق داری اینقد حالت بد باشه...ببخشید سرت داد زدم(سرش و بوسید)
گوشی کوک زنگ خورد باباش بود
مکالمه بین کوک و باباش
کوک : الو
ب.ک : سلام پسرم
کوک : سلام..چطورین
ب.ک: خوبیم مرسی..ا.ت چطوره
کوک به ا.ت یه نگاهی انداخت که زانو هاش بغل کرده بود
کوک : خوبه
ب.ک : خدارو شکر..جونگ کوک پسرم..امشب پدربزرگ همگی رو دعوت کرد عمارت گفت شما هم بیاین
کوک : بابا میشه ما یه موقع دیگه بیایم؟‌.
ب.ک : چرا چی شده
کوک : هیچی..یکم حال جفتمون خوب نیس
ب.ک : دعوا کردین
کوک : نه..نه..فقط حوصلشو نداریم
ب.ک : کوک..پدر بزرگ خیلی اصرار کرد..بخاطرش بیاین
کوک : نمیدونم..ببینم چی میشه
ب.ک : باشه پس..به عروسم سلام برسون..خدافظ
کوک : خدافظ
کوک گوشی رو قطع کرد
ا.ت : چیشده(با چشمای اشکی)
کوک موهای ا.ت و داد پشت گوشش
کوک : هیچی بابام بود بابا بزرگ همه رو دعوت کرده..اصرار کرده ماهم بریم..گفتم حالت خوب نیس ولی(حرفش توسط ا.ت قطع شد)
ا.ت : باشه میریم
کوک : مطمئنی خوبی
ا.ت : آره
کوک : باشه پس یکم دیگه آماده شو
ا.ت : باشه
کوک رو پیشونیش بوسه ای زد و رفت طبقه بالا لباس بپوشه
(از اونجایی که حوصله اضافه کاری ندارن فلش بک میزنم فلش بک به توی ماشینن توی راه رسیدن به عمارت بابا بزرگ
کوک : خیلی خوشگل شدی(لبخند)
ا.ت : مرسی(گونه هاش قرمز شد)
کوک : هنوزم همون عادت بچگیتو داری(لبخند بزرگ تر)
ا.ت : کدوم عادت.
کوک : اینکه کسی ازت تعریف میکنه خجالت می‌کشی
ا.ت : نه خجالت نمیکشم...رژگونه زدم
کوک خندید و بعد گذشت یه چند دقیقه ا.ت سکوت و شکست
ا.ت : فک کنم زیادی بزرگش کردم..تو این ۱ هفته خیلی اذیتت کردم..حق داشتی اون حرفارو بگی..ببخشید بابت حرفام.
کوک : نه..حرفات درست بود من خیلی زیاده روی کردم هرکس تو اون موقعیت قرار بگیره خیلی بد تر میشه تو زن قوی هستی..خوشحالم عاشق کسی شدم..که اینقد قویه(لبخند)
ا.ت هم بهش نگاه نکرد ولی معلوم بود لپاش سرخ شده بود بعد مدتی رسیدن عمارت
دیدگاه ها (۰)

تکپارتی جونگ کوک

🖤 عروس مافیا | پارت پنجمعمارت جونگ‌کوک | ساعت ۳ بعدازظهرا/ت ...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟒صدای جونگ‌کوک از پشت سرشون بو...

صبح روز بعد، ات با قیافه‌ای کاملاً خواب‌آلود وارد سالن شد.از...

💜 آرمیِ دردسرساز | پارت دومروز بعد | ساعت ۸ شبجونگ‌کوک پشت م...

«قراردادسیاه»صبح روز بعد، ا/ت با صدای ضربه‌ای آرام به در اتا...

P26عروس فراری ..ا/ت صبح که بلند شد دید ریندو نیست و حتما پای...

موضوع: عضو هشتم بیشتر وقتا کابوس میبین و ولی به اعضا نمیگه ...

Forbidden love⑦فرداساعت ۶ بعدازظهر بود.... ا/ت: رینا باز امر...

🖤 قسمت سوم: برخورد دوباره ژانر: مافیایی | عاشقانه | کمدی | ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط