پارت 3

و دوباره، باران می‌بارید.
و دنیا، توی اون عمارت، فراموش شده بود.



باران هنوز می‌بارید.
آسمون تیره، مثل خون قدیمی که توی دیوارها مونده بود.

ا.ت روی تختش دراز کشیده بود.
لب‌هاش هنوز احساس می‌کردن لمس لینو و هان.
دستانش را روی سینه‌اش گذاشته بود، نفس‌هاش سنگین، ولی نه از ترس.
این‌بار از حسی دیگه.
حسی که اسمش را بلد نبود.

در اتاق باز شد.
بی صدا.
مثل همیشه.

لینو وارد شد.
چشم‌هایش به ا.ت.
نه مثل یه پسر عاشق،
مثل یه سگ وفادار.
مثل کسی که آمادست بمیره، فقط برای اینکه دوباره نگاه اونو ببینه.

— «تو الان مال منه... ولی نه مثل قبل.»
— «مال کیه؟»
— «همه.»

این بار هان هم وارد شد.
با کت سیاه، موهاش مرتب، ولی نگاهش مثل همیشه
به سمت ا.ت.
فقط ا.ت.

نشست کنارش.
دستش را گذاشت روی دست اون.

— «من فکر کردم زجر می‌کشم. ولی نه. حال خوبی دارم.»

ا.ت خندید، خفیف.
با چشماش بسته.

— «چرا؟»

هان بدون تردید گفت
— «چون من کنارت هستم.»

روز بعد.
صبح.
اتاق پر از بوی قهوه و خون.

لینو داشت به پنجره نگاه می‌کرد.
شهر زنده شده بود، ولی اونها هنوز توی شب مونده بودن.

پیامی روی گوشی‌اش رسید.
تنها یه کلمه
«حذف شد.»

او نگاه کرد به ا.ت.
بدون واکنش.
ولی دستش لرزید.

این بار ا.ت دستش را گرفت.
مثل اینکه می‌دونست چی رسیده.
مثل اینکه مهم نبود.

— «من نمی‌خوام دوباره کسی بمیره.»

لینو نگاه کرد به هان.
هان سرشو تکون داد.

— «اگه بخوای، دیگه نه.»
— «ولی...»
— «ولی نداره. ما دیگه فقط براتیم.»

ا.ت سرشو روی شانه هان گذاشت.
لینو هم جلوتر آمد و دستش را دور کمرش انداخت.

سه نفر.
مثل یه تن.
مثل سه قلب که به جای ضرب، با هم می‌جانیدن.
دیدگاه ها (۰)

ادامه سناریو

بچه ها! این ادامه پارت ۱۲ هست اگه ندیدید برین اول اونو بخونی...

کی منظره پارت مست شدن هان بود!!!

فیک تهیونگ

خون و عشق 🩸❤️پارت دهمهان با صدای زنگ گوشیش از خواب بیدار شد....

خون و عشق پارت ۱۲🥹❤️حدود نیم ساعت گذشتهان هنوز روی همون صندل...

خون و عشق 💘 پارت یازدهمهان هنوز کف خیابون نشسته بودآمبولانس ...

تک پارتی✨ات داشت دنبال شارژرش می‌گشت و هرچی می‌گشت پیداش نمی...

عشق بی پایان

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟒 | چیزی بیشتر از دوستیزمستان سئول از راه رسید.برف آرام...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط