بوی صبح می‌دهی،

بوی صبح می‌دهی،
و گنجشک‌ها
در خنده‌هایت پرواز می‌کنند.
حسودی‌ام می‌شود
به خیابان‌ها و درخت‌هایی،
که هر صبح
بدرقه‌ات می‌کنند...
حسودی‌ام می‌شود
به شعرها و ترانه‌هایی که می‌خوانی
- خوشا به حال کلماتی،
که در ذهن تو زیست می‌کنند!-
دلم می‌خواهد
یک‌بار دیگر
شعر را
خیابان را
تمام شهر را،
با کودک مهربان دست‌هایت
از اول،
قدم بزنم...

سلام ، صبح همگی بخیر ...
دیدگاه ها (۱)

دوستتـ دارمـ، مثل درختی که باران را. بی‌نیاز از دلیل، بی‌انت...

موسیقی

وقتی جوانی می‌گذردوقتی جوانی می‌گذرددل آدم نازک‌تر می‌شود؛ ن...

عکس ملکه خوب ها.باهوش مصنوعی کاشته ایم نهال صبر اندر دل

داستان کودکانه «راز پروانه‌ی کوچک و مهمان ناخوانده» به نویسن...

⚡️✨ چند دستور قوی و مجرب برای تقویت حافظه و قدرت حفظ۱. تقویت...

اوایل که ساختمانِ رو به رویی را تخریب می کردند دلم گرفت و نا...

پارت دهم (پارت آخر): «روی لبه‌ی آتش، رقص تا به آخر»مه غلیظی ...

رمان لونا و ویلیام:قسمت ۳

کن نیچیوا !😇عشقولیا اومدم با پارت ۳ این شاهکار...(*-*)مرسی ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط