کن نیچیوا !😇
کن نیچیوا !😇
عشقولیا اومدم با پارت ۳ این شاهکار...(*-*)
مرسی از حمایت های تک تک تون(☆_☆)
میدونم کمی دیر شد...
نتونستم زود تر از این بزارم...🌟
خب بدون معطلی بریم سراغ این پارت...
**آنچه گذشت : **
او دستش را به سمتت دراز میکند و با همان لحنِ پرقدرت و در عین حالِ مهربانش میگوید: «خب، آمادهای؟ نمیخوام بابتِ دیر رسیدنِ تو، از کلاسا عقب بمونی.»
او حالا دیگر فقط یک «بادیگارد» یا «همخانه» نیست؛ او کسی است که با این استایلِ شیک و رفتارِ مراقبش، تمامِ توجهِ تو را در این صبحِ پاییزی به خودش جلب کرده.
♡☆ شروع پارت ۳ : پادشاه در مدرسه
صدای غرش موتور باجی در هوای سرد صبحگاهی پیچید؛ صدایی که همیشه برای تو حسِ قدرت و امنیت داشت. وقتی سوار شدی، او برای لحظهای کوتاه به عقب برگشت، نگاهی به چهرهات انداخت و لبخند شیطنتآمیزی زد.
او خوب میدانست چطور بازی را کنترل کند. با اینکه میدانست چقدر از سرعت زیاد روی موتور لذت میبری (یا شاید هم میترسی)، یکباره گاز را فشار داد. موتور با شتابی ناگهانی به جلو پرتاب شد. بادِ سرد صبح به صورتت سیلی میزد و تو برای اینکه تعادلت را از دست ندهی، ناخودآگاه دستهایت را محکم دور کمر او حلقه کردی و صورتت را به پشت پیراهن سفیدش فشار دادی. باجی در حالی که با یک دست فرمان را مهار کرده بود، با دست دیگرش روی دست تو که دور کمرش بود کشید؛ ( تصورش کنید ) یک حرکتِ مالکانه که به تو میگفت: «من اینجام، نترس.»
وقتی به حیاط مدرسه رسیدید، باجی موتور را در نزدیکی ورودی اصلی متوقف کرد. اما برخلاف همیشه که تو را همانجا میگذاشت، از موتور پیاده شد و با همان استایل جذابش — پیراهن سفیدِ جذب و شلوار مشکی — موتور را خاموش کرد و دستت را گرفت تا پایین بیایی.
او تو را تا داخلِ راهروی مدرسه همراهی کرد. این یک اتفاق بیسابقه بود. قدمهای باجی محکم و با اعتماد به نفس بود، طوری که انگار مدرسه، قلمروِ اوست. فضای راهرو که تا لحظاتی پیش پر از صدای پچپچ و خندههای دخترانه بود، ناگهان در سکوتی سنگین فرو رفت.
دخترهای مدرسه که انگار میخکوب شده بودند، چشم از او برنمیداشتند...
ترکیبِ آن چهرهی سنگی و خشنِ باجی با آن پیراهن شیک و ژستی که در کنارِ تو داشت، همه را شوکه کرده بود. صدای پچپچها بلند شد:
«اون کیه؟... دوستپسرِ مانداست؟... خدای من، چقدر جذابه...»
چشمهای خیرهی دخترها، مثل تیر به سمت باجی و تو پرتاب میشد. برخی از حسادت در حال ترکیدن بودند و برخی دیگر با نگاههایی که برق میزد، به باجی خیره شده بودند.
باجی اما اصلاً متوجه آنها نبود. برای او، انگار به جز تو، هیچکس دیگری در آن راهرو وجود نداشت. او ایستاد، یقهی پیراهنش را که کمی از روی موتور نامرتب شده بود، مرتب کرد و بعد رو به تو چرخید. با بیاعتناییِ کامل نسبت به نگاههای خیرهی دخترها، دستش را بالا آورد و به آرامی یک تار مو را از روی صورتت کنار زد.
او با صدای بم و خشدارش که طوری تنظیم شده بود که فقط تو بشنوی، گفت:
«میبینم که همه دارن نگاه میکنن... حتماً حسودیشون شده که تو همراهِ منی، نه اونا.»
او چشمانش را باریک کرد و نگاهی گذرا و سرد به دخترهایی که در چند قدمیتان بودند انداخت؛ نگاهی که چنان جذبهای داشت که همگیشان یک قدم عقب نشستند. بعد دوباره به تو لبخند زد.
«خب، دیگه باید برم. موقع برگشتن، همینجا منتظرم باش. نمیذارم کسی مزاحمت بشه.»
او برگشت و با همان وقار و غرورِ همیشگیاش از راهرو خارج شد، در حالی که پشتِ سرش، موجی از دخترهایِ مبهوت و دلباخته را تنها گذاشت که هنوز داشتند با حسرت رفتنش را تماشا میکردند. تو آنجا ایستادی، کیفت را در آغوش گرفتی و حسِ مالکیتِ عجیبی تمام وجودت را گرفت؛ اینکه همه میبینند او متعلق به توست.
***
در حالی که باجی با آن استایل مقتدرانهاش در حال دور شدن بود، تو با لبخندی که از سرِ شیفتگی و عشق بود، برایش دست تکان دادی. نگاهِ آخرِ او که برای یک لحظه به سمتت برگشت، گرم و پر از معنا بود، اما تو نمیدانستی که در سایههای نیمهروشنِ ساختمانِ مقابل، چشمانی در حال رصد کردنِ شماست.
آن پسرِ سال سومی، که از همان ریشههای قدیمی و تیره در دنیای خلافکاری بود، با چهرهای سرد و چشمانی که مثل مار میخزید، ایستاده بود. او باجی را میشناخت؛ میدانست که باجی فقط برای "یک نفر" اینقدر آرام و مهربان شده است. او به جای اینکه به باجی نگاه کند، تمام توجهش را روی تو متمرکز کرد.
ویس نمیزاره بیشتر بنویسم ♡
پارت بعد: ۱۰ تا لایک
سایونارا 🌟
#توکیو_ریونجرز #باجی_کیسوکه #سناریو #فن_فیکشن #فیکشن #تومان #توکیو_مانجی #گنگ #انیمه #سناریو_باجی #سناریو_ات_و_باجی #داستان_عاشقانه #سناریو_مدرسه_ای #داستان_انیمه #MIKEYCORE
عشقولیا اومدم با پارت ۳ این شاهکار...(*-*)
مرسی از حمایت های تک تک تون(☆_☆)
میدونم کمی دیر شد...
نتونستم زود تر از این بزارم...🌟
خب بدون معطلی بریم سراغ این پارت...
**آنچه گذشت : **
او دستش را به سمتت دراز میکند و با همان لحنِ پرقدرت و در عین حالِ مهربانش میگوید: «خب، آمادهای؟ نمیخوام بابتِ دیر رسیدنِ تو، از کلاسا عقب بمونی.»
او حالا دیگر فقط یک «بادیگارد» یا «همخانه» نیست؛ او کسی است که با این استایلِ شیک و رفتارِ مراقبش، تمامِ توجهِ تو را در این صبحِ پاییزی به خودش جلب کرده.
♡☆ شروع پارت ۳ : پادشاه در مدرسه
صدای غرش موتور باجی در هوای سرد صبحگاهی پیچید؛ صدایی که همیشه برای تو حسِ قدرت و امنیت داشت. وقتی سوار شدی، او برای لحظهای کوتاه به عقب برگشت، نگاهی به چهرهات انداخت و لبخند شیطنتآمیزی زد.
او خوب میدانست چطور بازی را کنترل کند. با اینکه میدانست چقدر از سرعت زیاد روی موتور لذت میبری (یا شاید هم میترسی)، یکباره گاز را فشار داد. موتور با شتابی ناگهانی به جلو پرتاب شد. بادِ سرد صبح به صورتت سیلی میزد و تو برای اینکه تعادلت را از دست ندهی، ناخودآگاه دستهایت را محکم دور کمر او حلقه کردی و صورتت را به پشت پیراهن سفیدش فشار دادی. باجی در حالی که با یک دست فرمان را مهار کرده بود، با دست دیگرش روی دست تو که دور کمرش بود کشید؛ ( تصورش کنید ) یک حرکتِ مالکانه که به تو میگفت: «من اینجام، نترس.»
وقتی به حیاط مدرسه رسیدید، باجی موتور را در نزدیکی ورودی اصلی متوقف کرد. اما برخلاف همیشه که تو را همانجا میگذاشت، از موتور پیاده شد و با همان استایل جذابش — پیراهن سفیدِ جذب و شلوار مشکی — موتور را خاموش کرد و دستت را گرفت تا پایین بیایی.
او تو را تا داخلِ راهروی مدرسه همراهی کرد. این یک اتفاق بیسابقه بود. قدمهای باجی محکم و با اعتماد به نفس بود، طوری که انگار مدرسه، قلمروِ اوست. فضای راهرو که تا لحظاتی پیش پر از صدای پچپچ و خندههای دخترانه بود، ناگهان در سکوتی سنگین فرو رفت.
دخترهای مدرسه که انگار میخکوب شده بودند، چشم از او برنمیداشتند...
ترکیبِ آن چهرهی سنگی و خشنِ باجی با آن پیراهن شیک و ژستی که در کنارِ تو داشت، همه را شوکه کرده بود. صدای پچپچها بلند شد:
«اون کیه؟... دوستپسرِ مانداست؟... خدای من، چقدر جذابه...»
چشمهای خیرهی دخترها، مثل تیر به سمت باجی و تو پرتاب میشد. برخی از حسادت در حال ترکیدن بودند و برخی دیگر با نگاههایی که برق میزد، به باجی خیره شده بودند.
باجی اما اصلاً متوجه آنها نبود. برای او، انگار به جز تو، هیچکس دیگری در آن راهرو وجود نداشت. او ایستاد، یقهی پیراهنش را که کمی از روی موتور نامرتب شده بود، مرتب کرد و بعد رو به تو چرخید. با بیاعتناییِ کامل نسبت به نگاههای خیرهی دخترها، دستش را بالا آورد و به آرامی یک تار مو را از روی صورتت کنار زد.
او با صدای بم و خشدارش که طوری تنظیم شده بود که فقط تو بشنوی، گفت:
«میبینم که همه دارن نگاه میکنن... حتماً حسودیشون شده که تو همراهِ منی، نه اونا.»
او چشمانش را باریک کرد و نگاهی گذرا و سرد به دخترهایی که در چند قدمیتان بودند انداخت؛ نگاهی که چنان جذبهای داشت که همگیشان یک قدم عقب نشستند. بعد دوباره به تو لبخند زد.
«خب، دیگه باید برم. موقع برگشتن، همینجا منتظرم باش. نمیذارم کسی مزاحمت بشه.»
او برگشت و با همان وقار و غرورِ همیشگیاش از راهرو خارج شد، در حالی که پشتِ سرش، موجی از دخترهایِ مبهوت و دلباخته را تنها گذاشت که هنوز داشتند با حسرت رفتنش را تماشا میکردند. تو آنجا ایستادی، کیفت را در آغوش گرفتی و حسِ مالکیتِ عجیبی تمام وجودت را گرفت؛ اینکه همه میبینند او متعلق به توست.
***
در حالی که باجی با آن استایل مقتدرانهاش در حال دور شدن بود، تو با لبخندی که از سرِ شیفتگی و عشق بود، برایش دست تکان دادی. نگاهِ آخرِ او که برای یک لحظه به سمتت برگشت، گرم و پر از معنا بود، اما تو نمیدانستی که در سایههای نیمهروشنِ ساختمانِ مقابل، چشمانی در حال رصد کردنِ شماست.
آن پسرِ سال سومی، که از همان ریشههای قدیمی و تیره در دنیای خلافکاری بود، با چهرهای سرد و چشمانی که مثل مار میخزید، ایستاده بود. او باجی را میشناخت؛ میدانست که باجی فقط برای "یک نفر" اینقدر آرام و مهربان شده است. او به جای اینکه به باجی نگاه کند، تمام توجهش را روی تو متمرکز کرد.
ویس نمیزاره بیشتر بنویسم ♡
پارت بعد: ۱۰ تا لایک
سایونارا 🌟
#توکیو_ریونجرز #باجی_کیسوکه #سناریو #فن_فیکشن #فیکشن #تومان #توکیو_مانجی #گنگ #انیمه #سناریو_باجی #سناریو_ات_و_باجی #داستان_عاشقانه #سناریو_مدرسه_ای #داستان_انیمه #MIKEYCORE
- ۴۱۹
- ۱۷ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط