آن سوی واقعیت

پارت سوم

چند هفته قبل از عروسی‌مان، تهیونگ کمی تغییر کرده بود. کمتر می‌خندید، گاهی در میان حرف‌هایمان سکوت می‌کرد و نگاهش به جایی دور خیره می‌ماند. فکر می‌کردم استرس قبل از عروسی است، یا شاید مشغله‌های کاری.
یک شب، در حالی که کنار هم نشسته بودیم و من برایش کتاب می‌خواندم، ناگهان تهیونگ گفت: "شنیدم اون داره میاد."
"کی عزیزم؟" پرسیدم، کتاب را بستم و به او نگاه کردم.
او با چشمان گشاد شده و ترسیده‌ای به اطراف نگاه کرد. "اون... اون مرد سیاهپوش. همون که همیشه پشتم می‌ایسته."
خندیدم و گونه‌اش را نوازش کردم. "عزیزم، تو توهم زدی. اینجا هیچکس نیست جز من و تو."
او به من خیره شد. "واقعاً؟ ولی من حسش می‌کنم. همیشه کنارمه."
آن شب، برای اولین بار قلبم لرزید. سعی کردم آرامش کنم، با خودم فکر کردم شاید از خستگی زیاد باشد. اما این نوع حرف‌ها، بیشتر و بیشتر شد. او گاهی اوقات اسم‌های غریبه را صدا می‌زد، یا از چیزهایی حرف می‌زد که من هیچ تصوری از آن‌ها نداشتم.

ادامه دارد......
دیدگاه ها (۱۰)

𝐎𝐧𝐞 𝐌𝐨𝐧𝐭𝐡 𝐖𝐢𝐭𝐡 𝐓𝐚𝐞𝐡𝐲𝐮𝐧𝐠 | یک ماه با تهیونگ𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟐صبح روز بعد...

پارت ۴۳بعد از اتفاقات دیشب، چند روز گذشت.من و تهیونگ دوباره ...

🍓 مشتری همیشگی 🍰پارت ۸ آن شب گوشی نامیرا زنگ خورد.شماره ناشن...

🩷 hׁׅ֮υׁׅꭈׁׅtׁׅ — پارت دومسه روز از آن اتفاق گذشته بود.ا/ت د...

اون لحظه که فکر می‌کنن چون همیشه می‌خندی، چیزی از غصه حالیت ...

گاهی نماز را فقط یکی از وظایف دینی می بینیم؛اما مسئله خیلی ع...

شاید هیچ‌وقت نگفتم، ولی خیلی وقتا حس کردم کافی نیستم. حس کرد...

چند روز از تصمیم ات برای موندن گذشته بود.رابطه‌شون دیگه مثل ...

dark life =32یک هفته از اون شب کابوس‌وار گذشته بود. یک هفته ...

بدترین کابوس عروس و داماد در شب عروسی!

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط