{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روزی سگی داشت در چمن علف میخورد . سگ دیگری کنار چمن می گذ

روزی سگی داشت در چمن علف میخورد . سگ دیگری کنار چمن می گذشت و چون این منظره را دید ایستاد . چون تا به حال ندیده بود سگی علف بخورد. ایستاد و با تعجب گفت : هوی ! تو کی هستی ؟ چرا علف میخوری؟
سگی که علف می خورد نگاهش کرد و بادی در گلو انداخت و گفت من ؟ من سگ قاسم خان هستم
اون یکی سگ پوز خندی زد و گفت: سگ حسابی ! تو که علف میخوری،  دیگه چرا سگ قاسم خان ؟ حالـا اگر این قاسم خان پاره استخوانی جلوت انداخته بود باز یک چیزی ، پس دیگه نگو  سگ قاسم خان ؟ سگ خودت باش🌹
دیدگاه ها (۴)

رمان اسیر خان پارت هشتم 8

میگویند : روزی سگی داشت در چمن علف میخورد . سگ دیگری از کنار...

سگی داشت در چمن علف میخورد . سگ دیگری از کنار چمن گذشت . چون...

■■■داستان ســــــــــگ کد خــــــــــدا■■■ نقل است: روزی سگی...

امام خمینی ره : از شر رضاخان و محمدرضا راحت شدیم و لکن از شر...

عمو های منp8غروب شده بود و نور خورشید کم‌کم داشت محو می‌شد و...

پسر بد (31)

فیک : بین راندها

آخرین ماه در آسمان پارت 5

اکنون چاشتگاه است و بادی از آنطرف چمنزار میآید .چمنزار به بی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط