رمان زندگی سیگاری قسمت ( 81)
زندگی سیگاری
آیوار به سمتم برگشت و با نگاه خشنش هدف قرارم داد و با دیدن وضعیتم عصبی حرصش و سر مرده خالی کرد پاشو گذاشت رو انگشتای مرده و من خورد شدن انگشتای مرده رو حس کردم و خودم حالم بد شد
آیوار با حرص... به سمتم اومد و یهو چاقویی برداشت و سمتم پرت کرد که با ترس تو جام میخکوب شدم ... چاقو درست کنار انگشتام لابه لای طناب فرود اومد و طناب پاره شد و من کم مونده بود این بار از ترس از حال برم یا زیادی جون من براش بی ارزش بود یا به نشونه گیریش زیادی اعتماد داشت که این قدر راحت چاقو رو به سمت من پرت میکرد .... که خوب دو تا گزینه درست بود .....
اومد سمتم و اون یکی دستم و هم با چاقو طنابش و باز کرد و بعد پشتش و بهم کرد تا از اتاق خارج شه ... نه این دیگه زیادی بود ... واقعا فکر میکرد با این حالم با میشم راه میرم!!!
وقتی دید نیومدم برگشت سمتم و کلافه نگاهم کرد و عصبی سرش و کج کرد و گفت
ضعیف
به سمتم اومد و دست انداخت دور کمرم و بلندم کرد کل شلوار جین یخی رنگم قرمز شده بود ...
به راحتی به سمت بیرون اتاق حرکت کرد وقتی خارج شدیم با دیدن منظره ی روبه روم با تمام بی جونیم چشمام گرد شد ده تا مرد محافظ غول پیکر رو زمین یا بیهوش بودن یا زخمی بودن و به خودشون از درد میپیچیدن
آیوار بد
ون توجه بهشون در حالی که حلقه ی دستاش و دور کمرم تنگ تر میکرد راه افتاد . از پله ها پایین میومدیم ...
که یهو به محافظ گنده ی کت شلواری اومد سمتمون و دستشم اسلحه بود ......
آیوار با پوزخند گفت
شوخیت گرفته
و با به حرکت در حالی که من و گرفته بود با با کوبید زیر اسلحه و بعد من و ول کرد و با پای دیگش کوبید تو گردن مرده
زندگی سیگاری
من خودم و از نرده ها اویزون کرده بودم که نیفتم سرم گیج می رفت و به زور میتونستم ببینمشون .....
آیوار که یارو زد و از پله ها پرتش کرد پایین دستاش و به هم زد و برگشت سمتم که نتونستم خودم و کنترل کنم و رو به عقب پرت شدم و کم مونده بود بی افتم که اومد سمتم و کمرم و چنگ زد و بین و زمین و آسمون گرفتم و بلندم کرد و سریع از پله ها پایین اومد با حالت گیجی گفتم
چر... اومدی؟
حتی نمی فهمیدم داره کجا میره احساس درد و کرختی و هم زمان داشتم و حس بدی بود .....
صدای گرفته و بمش و که شنیدم انگار ... بیشتر خیالم راحت شد.
میومدم ... تو هر شرایطی....
چشمام سنگین و سنگین تر میشد و کم کم لا به لای آغوش گرمش .
به خواب که نه یه جورایی بیهوش شدم ......
پارت شصت و پنج
چشمام و که باز کردم ... تو به جای جدید بودم .....
سرم سنگین بود و بدنم درد میکرد...
با بی حالی و چشمایی نیمه باز به اطراف نگاهی انداختم... تو یه اتاق تازه بودم ... همه چیز و به یاد آوردم . .......
خسته و با بدنی دردناک کمی نیمخیز شدم .....
لعنتی من کجا بودم .... آیوار منو نجات داد ... این و یادم بود .....
یه اتاق بزرگ سفید بادمجونی...... پوزخندی زدم و با نگاهی گرفته
به اتاقی زل زدم که پنجره ای نداشت فکر کنم این بار فکر کردن ممکنه خودم خودمو بکشم .. اتاق بی پنجره دادن بهم !!!
زندگی سیگاری
در اتاق یهو باز شد و من با دیدن فرد رو به روم خشک زده و اروم گفتم
بیتااال
در عمارت باز شد و داوود با قدمهای بلند وارد عمارت شد و
با دیدن اروان نگاهش برق زد و گفت از طرف سایه شب به پیغام براتون دارم .... اروان در حالی که سیگارش را در جاسیگاری خاموش میکرد گفت بگو..
داوود خیره به چشمان اشنای اروان لب زد
میخواد براش سرکان و پیدا کنید چون خودشون مشغولن.
اروان روبه روی داوود ایستاد و گرفته گفت و در عوضش.....؟
داوود پوز خندی زد و گفت
همراز و بهتون میده...!!!
ابروهای اروان به هم گره خورد و ارام و محکم گفت
قبوله..... میتونی بری
داوود سری تکان داد و دست به جیب از عمارت خارج شد.
و تا درا بست و برگشت با کسی برخورد کرد دست انداخت دور کمر فرد مقابلش تا نیفتد .....
که با دیدن دختری با چشمایی قرمز متعجب دستهایش را از دور کمر دختر باز کرد .....
آیوار به سمتم برگشت و با نگاه خشنش هدف قرارم داد و با دیدن وضعیتم عصبی حرصش و سر مرده خالی کرد پاشو گذاشت رو انگشتای مرده و من خورد شدن انگشتای مرده رو حس کردم و خودم حالم بد شد
آیوار با حرص... به سمتم اومد و یهو چاقویی برداشت و سمتم پرت کرد که با ترس تو جام میخکوب شدم ... چاقو درست کنار انگشتام لابه لای طناب فرود اومد و طناب پاره شد و من کم مونده بود این بار از ترس از حال برم یا زیادی جون من براش بی ارزش بود یا به نشونه گیریش زیادی اعتماد داشت که این قدر راحت چاقو رو به سمت من پرت میکرد .... که خوب دو تا گزینه درست بود .....
اومد سمتم و اون یکی دستم و هم با چاقو طنابش و باز کرد و بعد پشتش و بهم کرد تا از اتاق خارج شه ... نه این دیگه زیادی بود ... واقعا فکر میکرد با این حالم با میشم راه میرم!!!
وقتی دید نیومدم برگشت سمتم و کلافه نگاهم کرد و عصبی سرش و کج کرد و گفت
ضعیف
به سمتم اومد و دست انداخت دور کمرم و بلندم کرد کل شلوار جین یخی رنگم قرمز شده بود ...
به راحتی به سمت بیرون اتاق حرکت کرد وقتی خارج شدیم با دیدن منظره ی روبه روم با تمام بی جونیم چشمام گرد شد ده تا مرد محافظ غول پیکر رو زمین یا بیهوش بودن یا زخمی بودن و به خودشون از درد میپیچیدن
آیوار بد
ون توجه بهشون در حالی که حلقه ی دستاش و دور کمرم تنگ تر میکرد راه افتاد . از پله ها پایین میومدیم ...
که یهو به محافظ گنده ی کت شلواری اومد سمتمون و دستشم اسلحه بود ......
آیوار با پوزخند گفت
شوخیت گرفته
و با به حرکت در حالی که من و گرفته بود با با کوبید زیر اسلحه و بعد من و ول کرد و با پای دیگش کوبید تو گردن مرده
زندگی سیگاری
من خودم و از نرده ها اویزون کرده بودم که نیفتم سرم گیج می رفت و به زور میتونستم ببینمشون .....
آیوار که یارو زد و از پله ها پرتش کرد پایین دستاش و به هم زد و برگشت سمتم که نتونستم خودم و کنترل کنم و رو به عقب پرت شدم و کم مونده بود بی افتم که اومد سمتم و کمرم و چنگ زد و بین و زمین و آسمون گرفتم و بلندم کرد و سریع از پله ها پایین اومد با حالت گیجی گفتم
چر... اومدی؟
حتی نمی فهمیدم داره کجا میره احساس درد و کرختی و هم زمان داشتم و حس بدی بود .....
صدای گرفته و بمش و که شنیدم انگار ... بیشتر خیالم راحت شد.
میومدم ... تو هر شرایطی....
چشمام سنگین و سنگین تر میشد و کم کم لا به لای آغوش گرمش .
به خواب که نه یه جورایی بیهوش شدم ......
پارت شصت و پنج
چشمام و که باز کردم ... تو به جای جدید بودم .....
سرم سنگین بود و بدنم درد میکرد...
با بی حالی و چشمایی نیمه باز به اطراف نگاهی انداختم... تو یه اتاق تازه بودم ... همه چیز و به یاد آوردم . .......
خسته و با بدنی دردناک کمی نیمخیز شدم .....
لعنتی من کجا بودم .... آیوار منو نجات داد ... این و یادم بود .....
یه اتاق بزرگ سفید بادمجونی...... پوزخندی زدم و با نگاهی گرفته
به اتاقی زل زدم که پنجره ای نداشت فکر کنم این بار فکر کردن ممکنه خودم خودمو بکشم .. اتاق بی پنجره دادن بهم !!!
زندگی سیگاری
در اتاق یهو باز شد و من با دیدن فرد رو به روم خشک زده و اروم گفتم
بیتااال
در عمارت باز شد و داوود با قدمهای بلند وارد عمارت شد و
با دیدن اروان نگاهش برق زد و گفت از طرف سایه شب به پیغام براتون دارم .... اروان در حالی که سیگارش را در جاسیگاری خاموش میکرد گفت بگو..
داوود خیره به چشمان اشنای اروان لب زد
میخواد براش سرکان و پیدا کنید چون خودشون مشغولن.
اروان روبه روی داوود ایستاد و گرفته گفت و در عوضش.....؟
داوود پوز خندی زد و گفت
همراز و بهتون میده...!!!
ابروهای اروان به هم گره خورد و ارام و محکم گفت
قبوله..... میتونی بری
داوود سری تکان داد و دست به جیب از عمارت خارج شد.
و تا درا بست و برگشت با کسی برخورد کرد دست انداخت دور کمر فرد مقابلش تا نیفتد .....
که با دیدن دختری با چشمایی قرمز متعجب دستهایش را از دور کمر دختر باز کرد .....
- ۲.۲k
- ۱۵ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط