P
P14
ماشین با صدای ترمز تیز جلوی هتل ایستاد.
کانگ دو هیون حتی صبر نکرد دربان در را باز کند. خودش در را کوبید و با قدمهای بلند وارد لابی شد. موهای خیسش روی پیشانی چسبیده بود، نفسهایش تند و بریده، انگار هنوز بوی آن ویلای خالی توی ریههایش مانده بود.
آسانسور بیش از حد کند بالا میرفت. هر ثانیه مثل فشار روی شقیقههایش میکوبید.
درِ سوئیت خصوصی پنجنفره که باز شد، موج نور بنفش و خنده بیرون ریخت. بوی الکل، دود و عطرهای سنگین فضا را خفه کرده بود. چند دختر روی مبلها ولو بودند.
جئون جونگ کوک تکیه داده بود، لیوانی در دست، خونسرد.
دو هیون بدون مکث فریاد زد: همتون گمشین بیرون!
یکی از دخترها خندید: چی شده؟ باز دعوا کردی؟
مشت دو هیون روی میز کوبیده شد. لیوان واژگون شد، شیشه با صدای تیز روی زمین پخش شد.
دو هیون:گفتم بیرون.
لحنش شوخیبردار نبود. یکییکی بلند شدند و رفتند. در که بسته شد، سکوتی سنگین مثل مه نشست روی اتاق.
کوک سرش را کج کرد:چته؟
دو هیون سعی کرد نفسش را تنظیم کند:نیست…
کوک:چی نیست؟
و ناگهان صدا از ته گلویش بیرون پاره شد:جسددددد… جسد اون دختره نیستتتتتتت!
کوک محکم از جا پرید:یعنی چی که نیست؟!
چوی سوک مین اخم کرد:شوخی نمیکنی که؟ اصلا مطمئنی مرد؟ توهم نبود؟
دو هیون برگشت سمتش. رگهای گردنش بیرون زده بود: نه ابله! توهم نبود! ما واقعاً کشتیمش!
کوک با ناباوری جلو آمد: دقیقاً با چه حسابی میگی جسدش نیست؟
دو هیون دندانهایش را به هم فشار داد:یه ساعت پیش با بابام رفتیم اونجا که جمعوجورش کنیم… از شر جسد خلاص شیم…
کوک:خب؟!
باک جه مین لبش لرزید. نگاهش از زمین جدا نمیشد.
نمیدونست وی باید بگه...
دو هیون ادامه داد:ولی فقط اثرات پارتی بود. لیوان، تهسیگار، مواد… نه خون. نه مو. نه لباس. هیچی. انگار یکی قبل از ما اومده، جسد رو برداشته و زمین رو برق انداخته.
کوک با عصبانیت لیوانش را کوبید زمین. شیشه ترکید.
کوک:کل اتاق هیچ… فقط همون جسده میتونه هممون رو نابود کنه…
هوانگ هیون وو با صدای گرفته گفت:حالا باید چیکار کنیم؟
کوک با خشم برگشت سمتش:هیچی، خودمونو برای حبس ابد آماده کنیم....
هیون وو قدمی جلو آمد:نمیتونیم همینجوری منتظر بمونیم. باید بفهمیم جسد کجاست.
کوک دهن باز کرد جواب بده که در سوئیت باز شد.
همه یخ زدن آقای کانگ پدر کانگ دو هیون یک از سیاست مدار هاس قویه کره وارد شد. کت تیره، نگاه سرد، قدمهای آرام اما سنگین. سکوت با ورودش عمیقتر شد.
بدون مقدمه، گوشی رو جلوی صورت کوک گرفت.
اقای کانگ: احمقا. دختره همون شب سالم رفته خونهش. دیروز هم مهاجرت کرده آمریکا.
کوک گوشی رو گرفت. صفحه را بالا پایین کرد. بلیت. مهر خروج. عکس فرودگاه. تاریخها واضح بودن.
جه مین زیر لب:غیرممکنه…
آقای کانگ ناگهان فریاد زد: فقط یک بار دیگه بفهمم انقدر مواد کشیدین که همچین هذیونایی ببینین، خودم میفرستمتون پیش همون دختری که تو خیالتون کشتینش!
سکوت. حتی نفسها هم آهسته شده بود.
قدمی جلوتر اومد. صداش پایینتر شد، اما تهدید در آن عریان بود.
اقای کانگ:فرق شما با آدمای واقعی اینه که اونا وقتی کار کثیف میکنن، مطمئن میشن ردّی نمونه. شما حتی نمیدونین واقعاً کاری کردین یا نه.
چرخید سمت پسرش.
اقای کانگ: کانگ دو هیون… یه بار دیگه اسمم رو با این حماقتها لکهدار کنی، خودم دفنت میکنم.
و بعد چرخید سمت در رفت، در محکم بسته شد.
چند ثانیه هیچکس تکان نخورد.
کوک آروم گفت: اگه اون زندهست… پس اون چیزی که دیدیم چی بود؟
دو هیون زمزمه کرد: من دیدم نفس نمیکشید… قسم میخورم…
سوک مین آهسته: یا ما دیوونه شدیم…
هیون وو ادامه داد: یا یکی کاری کرده فکر کنیم دیوونه شدیم.
کوک روی مبل نشست. انگشتانش را روی لبهایش کشید. نگاهش تاریک شده بود.
کوک:اگه کسی جسد رو برده… یعنی از همون شب اونجا بوده. یعنی ما تنها نبودیم.
هیچکس جواب نداد.هوا سنگین بود. خفهکننده.
کوک زیر لب گفت:و کسی که اونقدر تمیز کار میکنه… از ما خیلی جلوتره....
همون لحظه پایین هتل..... داخل یک ماشین خاموش.
صفحه مانیتور روشن بود. تصویر همین سوئیت. صدای فریاد آقای کانگ هنوز در فایل ضبطشده موج میزند.
دستی با لاک مشکی، آروم، دکمه توقف رو فشار میده.
و نیش خندی ترسناک توی تاریکی پدیدار میشه......
ماشین با صدای ترمز تیز جلوی هتل ایستاد.
کانگ دو هیون حتی صبر نکرد دربان در را باز کند. خودش در را کوبید و با قدمهای بلند وارد لابی شد. موهای خیسش روی پیشانی چسبیده بود، نفسهایش تند و بریده، انگار هنوز بوی آن ویلای خالی توی ریههایش مانده بود.
آسانسور بیش از حد کند بالا میرفت. هر ثانیه مثل فشار روی شقیقههایش میکوبید.
درِ سوئیت خصوصی پنجنفره که باز شد، موج نور بنفش و خنده بیرون ریخت. بوی الکل، دود و عطرهای سنگین فضا را خفه کرده بود. چند دختر روی مبلها ولو بودند.
جئون جونگ کوک تکیه داده بود، لیوانی در دست، خونسرد.
دو هیون بدون مکث فریاد زد: همتون گمشین بیرون!
یکی از دخترها خندید: چی شده؟ باز دعوا کردی؟
مشت دو هیون روی میز کوبیده شد. لیوان واژگون شد، شیشه با صدای تیز روی زمین پخش شد.
دو هیون:گفتم بیرون.
لحنش شوخیبردار نبود. یکییکی بلند شدند و رفتند. در که بسته شد، سکوتی سنگین مثل مه نشست روی اتاق.
کوک سرش را کج کرد:چته؟
دو هیون سعی کرد نفسش را تنظیم کند:نیست…
کوک:چی نیست؟
و ناگهان صدا از ته گلویش بیرون پاره شد:جسددددد… جسد اون دختره نیستتتتتتت!
کوک محکم از جا پرید:یعنی چی که نیست؟!
چوی سوک مین اخم کرد:شوخی نمیکنی که؟ اصلا مطمئنی مرد؟ توهم نبود؟
دو هیون برگشت سمتش. رگهای گردنش بیرون زده بود: نه ابله! توهم نبود! ما واقعاً کشتیمش!
کوک با ناباوری جلو آمد: دقیقاً با چه حسابی میگی جسدش نیست؟
دو هیون دندانهایش را به هم فشار داد:یه ساعت پیش با بابام رفتیم اونجا که جمعوجورش کنیم… از شر جسد خلاص شیم…
کوک:خب؟!
باک جه مین لبش لرزید. نگاهش از زمین جدا نمیشد.
نمیدونست وی باید بگه...
دو هیون ادامه داد:ولی فقط اثرات پارتی بود. لیوان، تهسیگار، مواد… نه خون. نه مو. نه لباس. هیچی. انگار یکی قبل از ما اومده، جسد رو برداشته و زمین رو برق انداخته.
کوک با عصبانیت لیوانش را کوبید زمین. شیشه ترکید.
کوک:کل اتاق هیچ… فقط همون جسده میتونه هممون رو نابود کنه…
هوانگ هیون وو با صدای گرفته گفت:حالا باید چیکار کنیم؟
کوک با خشم برگشت سمتش:هیچی، خودمونو برای حبس ابد آماده کنیم....
هیون وو قدمی جلو آمد:نمیتونیم همینجوری منتظر بمونیم. باید بفهمیم جسد کجاست.
کوک دهن باز کرد جواب بده که در سوئیت باز شد.
همه یخ زدن آقای کانگ پدر کانگ دو هیون یک از سیاست مدار هاس قویه کره وارد شد. کت تیره، نگاه سرد، قدمهای آرام اما سنگین. سکوت با ورودش عمیقتر شد.
بدون مقدمه، گوشی رو جلوی صورت کوک گرفت.
اقای کانگ: احمقا. دختره همون شب سالم رفته خونهش. دیروز هم مهاجرت کرده آمریکا.
کوک گوشی رو گرفت. صفحه را بالا پایین کرد. بلیت. مهر خروج. عکس فرودگاه. تاریخها واضح بودن.
جه مین زیر لب:غیرممکنه…
آقای کانگ ناگهان فریاد زد: فقط یک بار دیگه بفهمم انقدر مواد کشیدین که همچین هذیونایی ببینین، خودم میفرستمتون پیش همون دختری که تو خیالتون کشتینش!
سکوت. حتی نفسها هم آهسته شده بود.
قدمی جلوتر اومد. صداش پایینتر شد، اما تهدید در آن عریان بود.
اقای کانگ:فرق شما با آدمای واقعی اینه که اونا وقتی کار کثیف میکنن، مطمئن میشن ردّی نمونه. شما حتی نمیدونین واقعاً کاری کردین یا نه.
چرخید سمت پسرش.
اقای کانگ: کانگ دو هیون… یه بار دیگه اسمم رو با این حماقتها لکهدار کنی، خودم دفنت میکنم.
و بعد چرخید سمت در رفت، در محکم بسته شد.
چند ثانیه هیچکس تکان نخورد.
کوک آروم گفت: اگه اون زندهست… پس اون چیزی که دیدیم چی بود؟
دو هیون زمزمه کرد: من دیدم نفس نمیکشید… قسم میخورم…
سوک مین آهسته: یا ما دیوونه شدیم…
هیون وو ادامه داد: یا یکی کاری کرده فکر کنیم دیوونه شدیم.
کوک روی مبل نشست. انگشتانش را روی لبهایش کشید. نگاهش تاریک شده بود.
کوک:اگه کسی جسد رو برده… یعنی از همون شب اونجا بوده. یعنی ما تنها نبودیم.
هیچکس جواب نداد.هوا سنگین بود. خفهکننده.
کوک زیر لب گفت:و کسی که اونقدر تمیز کار میکنه… از ما خیلی جلوتره....
همون لحظه پایین هتل..... داخل یک ماشین خاموش.
صفحه مانیتور روشن بود. تصویر همین سوئیت. صدای فریاد آقای کانگ هنوز در فایل ضبطشده موج میزند.
دستی با لاک مشکی، آروم، دکمه توقف رو فشار میده.
و نیش خندی ترسناک توی تاریکی پدیدار میشه......
- ۱.۳k
- ۰۵ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط