{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

میگویند : روزی سگی داشت در چمن علف میخورد . سگ دیگری از ک

میگویند : روزی سگی داشت در چمن علف میخورد . سگ دیگری از کنار چمن گذشت . چون این منظره را دید ایستاد .( آخر ندیده بود سگ علف بخورد ) ایستاد و با تعجب گفت : " هووی ! تو کی هستی ؟ چرا علف میخوری ؟ "
سگی که علف می خورد نگاهش کرد و باد در گلو انداخت و گفت : - : " من ؟ من سگ قاسم خان هستم ! "
اون یکی سگ پوز خندی زد و گفت : - " سگ حسابی ! تو که علف می خوری ؛ دیگه چرا سگ قاسم خان ؟ اگر پاره استخوانی جلوت انداخته بود باز یک چیزی ؛ حالا که علف می خوری دیگه چرا سگ قاسم خان ؟
سگ خودت باش !!
دیدگاه ها (۲)

سگی داشت در چمن علف میخورد . سگ دیگری از کنار چمن گذشت . چون...

روزی سگی داشت در چمن علف میخورد . سگ دیگری کنار چمن می گذشت ...

امام خمینی ره : از شر رضاخان و محمدرضا راحت شدیم و لکن از شر...

■■■داستان ســــــــــگ کد خــــــــــدا■■■ نقل است: روزی سگی...

روزی سگی داشت در چمن علف می خورد... سگ دیگری از کنار چمن گذش...

نقل است: روزی سگی داشت در چمنزار علف میخوردسگ دیگری از کنار ...

پارت سوم روزهای بعد برات مثل کابوس می‌گذشتن. هر بار که می‌خو...

حامد جان تو که وضع مارا میدونی یه خونه درب و داغون خرج دانشگ...

رمان اسیر خان پارت هشتم 8

عمو های منp8غروب شده بود و نور خورشید کم‌کم داشت محو می‌شد و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط