میگویند : روزی سگی داشت در چمن علف میخورد . سگ دیگری از ک
میگویند : روزی سگی داشت در چمن علف میخورد . سگ دیگری از کنار چمن گذشت . چون این منظره را دید ایستاد .( آخر ندیده بود سگ علف بخورد ) ایستاد و با تعجب گفت : " هووی ! تو کی هستی ؟ چرا علف میخوری ؟ "
سگی که علف می خورد نگاهش کرد و باد در گلو انداخت و گفت : - : " من ؟ من سگ قاسم خان هستم ! "
اون یکی سگ پوز خندی زد و گفت : - " سگ حسابی ! تو که علف می خوری ؛ دیگه چرا سگ قاسم خان ؟ اگر پاره استخوانی جلوت انداخته بود باز یک چیزی ؛ حالا که علف می خوری دیگه چرا سگ قاسم خان ؟
سگ خودت باش !!
سگی که علف می خورد نگاهش کرد و باد در گلو انداخت و گفت : - : " من ؟ من سگ قاسم خان هستم ! "
اون یکی سگ پوز خندی زد و گفت : - " سگ حسابی ! تو که علف می خوری ؛ دیگه چرا سگ قاسم خان ؟ اگر پاره استخوانی جلوت انداخته بود باز یک چیزی ؛ حالا که علف می خوری دیگه چرا سگ قاسم خان ؟
سگ خودت باش !!
- ۲.۹k
- ۱۱ مهر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط