art26
art26
ویو جیهوپ
اول جونگکوک رو ریوندم بعدش جیمین و توی راه خونه بودم
ساعت ۱۲ شب بود
اینه رو چرخوندم به سمت ا.ت
خیلی کیوت خوابیده بود
لبخندی زدم و به راهم ادامه دادم
و رسیدیم خونه
جیهوپ: ا.ت پاشو رسیدیم
ویو ا.ت
به صدای جیهوپ بیدار شدم و از ماشین پیاده شدم
تا در خونه رو باز کردیم مامانم با شتاب اومد بغلم
خانم جانگ: یاااا میدونید چقدر نگران بودم؟؟؟ کدوم گوری بودین شما دوتا؟(داد و گریه)
ا.ت: مامان آروم باش چیزی نشده، با جیهوپ رفته بودم کلاسش و ماشین سر راه خراب شد
گوشیمم خاموش بود
خانم جانگ: این گوشی بی صحاب شده رو یبار شارژ کن(با بغض و عصبانیت)
ا.ت: من خیلی خستم میخوام بخوابم
خانم جانگ: چیزی نمیخوری؟
ا.ت: نه گشنم نیست
همونجوری با همون لباسا خوابیدم
پرش زمانی به ساعت ۵ صبح
ویو ا.ت
ساعت ۵ بود
بیدار شدم لباسامو عوض کردم
خیلی گشنم بود تصمیم گرفتم یکم نودل درست کنم و بخورم
تا غذامو خوردم ساعت نزدیک ۶ بود
رفتم دوش گرفتم و کارای لازمو انجام دادم
وقتی از حموم اومدم بیرون جیهوپ بیدار بود
جیهوپ: کی بیدار شدی؟
ا.ت: ساعت ۵
رفتم لباسامو پوشیدم موهامو خشک کردم و دم اسبی بستمشون و رفتم کفشامو بپوشم
جیهوپ: چیزی نمیخوری؟ از دیروز تاحالا هیچی نخوردی
ا.ت: نه، یکم نودل خوردم
جیهوپ: اخه اول صبحی؟ بزار برسونمت
ا.ت: نمیخواد خودم میرم
وقتی رسیدم جیمین توی کلاس نشسته بود
جیمین: سلام بانوی من
ا.ت: سلام موچی من
جیمین: یااا به نطرت من شبیه موچیم؟
ا.ت: آره، بیشتر از چیزی که فکرشو بکنی
جیمین:(خنده) راستی بیا کارت داشتم
ا.ت: بله؟
جیمین: به نظرت نباید به خونواده هامون اطلاع بدیم؟
ا.ت: اممم... خب منم توی این مدت بهش فکر کردم ولی واقعا نمیدونم چجوری باید بهشون بگم
جیمین: خب.... من خودم میتونم به مامان تو بگم
ا.ت: جدی؟!
جیمین: اوهوم
که جیمین یه بوسه ی کوچیک روی لبام زد
از کارش تعجب کردم ولی خندیدم
ا.ت: یااا اگه بقیه ببینن چی؟
جیمین: خب ببینن، چی میشه؟
پرش زمانی به ۶ ماه بعد
ویو ا.ت
مامان و بابام خیلی فکر کردن درباره ی رابطه ی منو جیمین اما خوشبختانه قبول کردن
و من درگیر خوندن برای امتحانای دانشگاهم بودم
ولی جیمین خیلی ریلکس بود و مطمئنم هنوز لای کتابا هم باز نکرده
توی کتابخونه نشسته بودم که یهو جیمین اومد و کنارم نشست
ا.ت: به به میبینم بالاخره یکی شروع به خوندن کرد
جیمین: به بهونه ی خوندن اومدم ببینمت
ا.ت: ولی باید بخونی، اصلا هر روز بهت زنگ میزنم که بیایم اینجا درس بخونیم، خودمم کمکت میکنم
جیمین: هوففففف، درس خوندن حال نمیده
نگاش کردم و گفتم: بخاطر من(کیوت)
جیمینم خندید و گفت: باشه بخاطر خوشگل خانومم(کیوت و خنده)
پرش زمانی به ۳ ساعت بعد
جیمین: خوشگله، نمیخوای بریم؟
ا.ت: مگه ساعت چنده؟
ادامه دارد....
ویو جیهوپ
اول جونگکوک رو ریوندم بعدش جیمین و توی راه خونه بودم
ساعت ۱۲ شب بود
اینه رو چرخوندم به سمت ا.ت
خیلی کیوت خوابیده بود
لبخندی زدم و به راهم ادامه دادم
و رسیدیم خونه
جیهوپ: ا.ت پاشو رسیدیم
ویو ا.ت
به صدای جیهوپ بیدار شدم و از ماشین پیاده شدم
تا در خونه رو باز کردیم مامانم با شتاب اومد بغلم
خانم جانگ: یاااا میدونید چقدر نگران بودم؟؟؟ کدوم گوری بودین شما دوتا؟(داد و گریه)
ا.ت: مامان آروم باش چیزی نشده، با جیهوپ رفته بودم کلاسش و ماشین سر راه خراب شد
گوشیمم خاموش بود
خانم جانگ: این گوشی بی صحاب شده رو یبار شارژ کن(با بغض و عصبانیت)
ا.ت: من خیلی خستم میخوام بخوابم
خانم جانگ: چیزی نمیخوری؟
ا.ت: نه گشنم نیست
همونجوری با همون لباسا خوابیدم
پرش زمانی به ساعت ۵ صبح
ویو ا.ت
ساعت ۵ بود
بیدار شدم لباسامو عوض کردم
خیلی گشنم بود تصمیم گرفتم یکم نودل درست کنم و بخورم
تا غذامو خوردم ساعت نزدیک ۶ بود
رفتم دوش گرفتم و کارای لازمو انجام دادم
وقتی از حموم اومدم بیرون جیهوپ بیدار بود
جیهوپ: کی بیدار شدی؟
ا.ت: ساعت ۵
رفتم لباسامو پوشیدم موهامو خشک کردم و دم اسبی بستمشون و رفتم کفشامو بپوشم
جیهوپ: چیزی نمیخوری؟ از دیروز تاحالا هیچی نخوردی
ا.ت: نه، یکم نودل خوردم
جیهوپ: اخه اول صبحی؟ بزار برسونمت
ا.ت: نمیخواد خودم میرم
وقتی رسیدم جیمین توی کلاس نشسته بود
جیمین: سلام بانوی من
ا.ت: سلام موچی من
جیمین: یااا به نطرت من شبیه موچیم؟
ا.ت: آره، بیشتر از چیزی که فکرشو بکنی
جیمین:(خنده) راستی بیا کارت داشتم
ا.ت: بله؟
جیمین: به نظرت نباید به خونواده هامون اطلاع بدیم؟
ا.ت: اممم... خب منم توی این مدت بهش فکر کردم ولی واقعا نمیدونم چجوری باید بهشون بگم
جیمین: خب.... من خودم میتونم به مامان تو بگم
ا.ت: جدی؟!
جیمین: اوهوم
که جیمین یه بوسه ی کوچیک روی لبام زد
از کارش تعجب کردم ولی خندیدم
ا.ت: یااا اگه بقیه ببینن چی؟
جیمین: خب ببینن، چی میشه؟
پرش زمانی به ۶ ماه بعد
ویو ا.ت
مامان و بابام خیلی فکر کردن درباره ی رابطه ی منو جیمین اما خوشبختانه قبول کردن
و من درگیر خوندن برای امتحانای دانشگاهم بودم
ولی جیمین خیلی ریلکس بود و مطمئنم هنوز لای کتابا هم باز نکرده
توی کتابخونه نشسته بودم که یهو جیمین اومد و کنارم نشست
ا.ت: به به میبینم بالاخره یکی شروع به خوندن کرد
جیمین: به بهونه ی خوندن اومدم ببینمت
ا.ت: ولی باید بخونی، اصلا هر روز بهت زنگ میزنم که بیایم اینجا درس بخونیم، خودمم کمکت میکنم
جیمین: هوففففف، درس خوندن حال نمیده
نگاش کردم و گفتم: بخاطر من(کیوت)
جیمینم خندید و گفت: باشه بخاطر خوشگل خانومم(کیوت و خنده)
پرش زمانی به ۳ ساعت بعد
جیمین: خوشگله، نمیخوای بریم؟
ا.ت: مگه ساعت چنده؟
ادامه دارد....
- ۴.۸k
- ۰۴ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط