{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝑭𝒓𝒐𝒎 𝒎𝒚 𝒉𝒆𝒂𝒓𝒕 ::

𝑭𝒓𝒐𝒎 𝒎𝒚 𝒉𝒆𝒂𝒓𝒕 ::
part⁴:



《 منتظر بود اسمش رو بشنوه تا کاملا بشناستش..
چشم هاش رو رویه هم فشار داد..امیدوار بود حداقل امشب همشون رو نبینه.

دستش رو رویه شونه دخترک گذاشت و بهش خیره شذ..

لی لارا:خوبی دخترم؟

منتظره همین سوال بود..شاید فقط بهتره فرار بکنه..
لبخندی زدو به حالته لوسی جوابش رو داد.

یه نا:فک کنم فقط یکم خستم.
لی سونا:اوه پس بهتره تا قبل از اینکه بقیه بیان بری استراحت بکنی.!

هنوز نیومده بود کره..لازم بود حتما امشب همرو دعوت کنن؟
تمام جرئیتش رو پیدا کردو سوالش رو پرسید.!

یه نا:کیا قراره بیان خاله؟

از اول تا اخره جملش برایه دوتاشون تعجب اور بود..
لعنتی خراب کرد..

لی لارا:خاله؟با زن عمو سونا بودی؟.

زن عمو سونا؟
دوباره اتفاقات مثله یه فیلم از جلویه چشم هاش رد میشدن..
زن عمو سونا..!

همسره جئون هیسوک و یه زنی که مادرش فکر میکرد دوستش بود.

با نفرت به چهرش خیره شد و با لبخندی لب زد..

یه نا:امم.میدونید که خیلی شوخی دارم..
لی سونا:شوخی؟..کامل عوض شدی..

به این فکر کرد که چقدر یه نا میتونه ادمه مزخرفی باشه؟هر حرکتی داشت میزد همه تعجب میکردن..
دیگه باید چیکار میکرد.

یه نا:لعنت به این خستگی..واقعا کم مونده بیهوش بشم.

تعجب از چهرشون کمتر نشده بود..
فقط امیدوار بود جلویه بقیه از این سوتی ها نده.

لی سونا:اره..معلومه خسته ای.

به ندیمه اشاره ای کرد که اتاقش رو نشون بده..!
به دنباله ندیمه رفت.!

لبش رو زیره دندون و چشم هاش رو رویه هم فشار داد..
لعنتی اینجوری تا ۲ روز هم دووم نمیاره.


عمارت بیشتر از ۱۲ تا اتاق داشت..هر قسمته خونه یه دوربین داشت که ۲۴ ساعته ظبط میکردن...
اتاق بقیه کجاست؟

اه خسته تر از اونی بود که بتونه به این چیزا فکر بکنه..
شاید فردا بهتر خودش رو نشون بده..!

ندیمه به سمته اتاقی که دره نقره ای رنگی داشت رفت...
همونطور که انتظار داشت اتاقه بزرگی بود..سخت میتونست خودش رو عادی جلوه بده..

انگاری هر روز داخله همچین اتاق هایی از خواب بلند میشد..!

ندیمه:لطفا چیزی نیاز داشتید بگید!

یه نگاهه دیگه انداخت و وارده اتاق شد..
میدونست چیزی نیاز نداره..
اتاق پر بود از وسایل هایی که سره جاهاشون بودن.

تمه اتاق مشکی و طوسی بود.
پنجره ی اتاق از کف تا سقف بود و پرده ی زخیمه مشکی سعی داشت قایمش بکنه..
یه کمده بزرگ که پر بود از لباس هایه مختلفه باز.
یه کمد پر از وسایل ارایشی و روتین پوستی.

به سمته حموم رفت و خودش رو ولو کرد تویه وان..
انگار رفته بود به زندگی بعدیش..قبلنش رو اصلا یادش نمی اومد..
مغزش درست کار نمیکرد و برایه افکارش جوابه درستی پیدا نمیکرد..


لباسش رو پوشید و موهاش رو خشک کرد.دراز کشید رویه تخت..
چیزی نمی اومد تویه ذهنش..چشم هاش رو بست و به امید اینکه همه چی یه کابوس بود به خواب رفت.

.
.
.

وی جونگکوک》


میدونست بحث به کجا میرسه پس‌ سعی میکرد سکوت بکنه..

ولی پدرش چی؟
حتی اگر هم قبول میکرد باز هم به حرفاش ادامه میداد و زهرش رو میریخت..!

هیسوک:همه چی برایه شرکته.

پوزخندی زد..چطور میتونه همه ی گند کاری هاشو اینجوری درست بکنه..

هیسوک:فقط کاری که گفتم رو بکن..!

دستش رو فشار داد به فرمون..از عصبانیت رگ هایه دستش زده بود بیرون..

با صدایه تلفنش که زنگ میخورد ساکت شد...

《 جئون جین..
{پدره یه نا و همسره لی لارا و برادره جئون هیسوک}

و بعد از پارکینگه عمارت خارج شد.

به رز های قرمز رنگ خیره شد..تا الان اینکه امریکا بود رو بهونه میکرد ولی الان؟؟
هیچ کاری نمیتونست بکنه..

به این فکر کرد که فرمون رو بچرخونه و از این خانواده فاصله و فرار بکنه..
ولی..
میتونست؟

گل ها رو گرفت و از ماشین پیاده شد و به عمارت رفت.


☆☆
دیدگاه ها (۰)

𝑭𝒓𝒐𝒎 𝒎𝒚 𝒉𝒆𝒂𝒓𝒕 :: Part⁵: ...

𝑭𝒓𝒐𝒎 𝒎𝒚 𝒉𝒆𝒂𝒓𝒕 :: part³: ...

𝑭𝒓𝒐𝒎 𝒎𝒚 𝒉𝒆𝒂𝒓𝒕 ::part²:《 همه بهش خیره شدن..رئیس پوزخندی زد و ...

⁦⁦⁦⁦๑⁦⁦⁦ my silent love ๑✯part:⁴لارا نگاهی به جونگکوک انداخت...

𝑭𝒓𝒐𝒎 𝒎𝒚 𝒉𝒆𝒂𝒓𝒕 :: part¹: ...

⁦⁦⁦⁦๑⁦⁦⁦ my silent love ๑✯part:⁷باهم وارد مرکز خرید شدن اول ...

کوک شوهر کینه ای Part75

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط