پارت 14
که یکی از پلیس ها تیر زد توی پای تهیون و تهیون افتاد زمین و من هم ترسیده بالا ی سرش وایسید بود...... پلیس ها داشتن نزدیک میشدند من یه دستمو کردم زیر زانوش و یه دستم پشت کمرش و بلندش کردم و میدویدم رسیدم به یه کوچه ی باریک اونجا قایم شدم و پلیس ها ما رو گم کردن نشستم روی زمین تهیون رو گذاشتم روی پاهام داشت هوشیاری اش از دست میرفت شونه هاشو گرفتم و تکونش دادم
بومگیو(با بغض):رئیس..... رئیس...... تهیون.... تهیون..... پاشو تهیون
کمی لای چشم هاش رو باز کرد وقتی دیدمش محکم بغلش کردم
بومگیو:تورو خدا منو تنها نزار
آروم دستشو دورم حلقه کرد و سرش رو گذاشت روی شونه ام
گوشیم رو در آوردم و به کای زنگ زدم
کای:هیونگ.... خوبی؟ کجایی؟ اتفاقی نیوفتاد؟ هیونگ یه چیزی بگو
بومگیو:کای برادر من مگه میزاری چیزی بگم.... آره خوبم ته... یعنی رئیس تیر خورد به پاش ما الا قایم شدیم بریم کجا؟
کای:هیونگ ما الا توی شرکتیم همه چیز آرومه
بومگیو:پس این پلیس ها اینجا چیکار میکردن؟
تهیون(با صدای ضعیف):من بعدا بهت میگم
کای:من نمیدونم باید از رئیس بپرسی
بومیگو:من الا بیام شرکت
کای:آره... حواست رو جمع کن شاید پلیس ها همون اطراف باشن
بومگیو:حله خداحافظ
کای:خدا حافظ
بومگیو:خب تهیون تو مسیر رو بلدی.... من تاحالا توی این محله نیومدم
تهیون:آ.. آره ب.. بلدم
بومگیو:خب پس بریم. اومدم بلندش کنم گفت:نه بومگیو اینا دنبال من هستن تو برو اگه منو ببینن زنده مون نمیزارن
بومگیو:اینا هنوز چوی بومگیو رو نشناختن
بلندش کردم دستشو دور گردنم حلقه کرد و سرش رو گذاشت روی شونه ام
(20 دقیقه بعد)
حالا دیگه محله رو شناخته بودم و داشتم میرفتم یه لحظه نگاهم افتاد به تهیون که سرش رو سینه ام بود و خوابیده بود.... خیلی کیوت بود.... آخه من موندم آدم به این کیوتی چرا باید مثل قطب جنوب باشه.
داشتم میرفتم که دیدم همون پلیسا دوباره افتادن دنبالمون سریع دویدم و رسیدم به شرکت اونا منو گم کردن وقتی رسیدم به شرکت دیدم یونجون سوبین و کای کنار پذیرش نگران وایسادن
کای تا منو دید گفت:هههههههیییییییوووووونننننگگگگگگگگگگگگگ(با داد)
همین که اینو گفت تهیون از خواب پرید خیلی ترسیده بود
بومگیو: دِ مرض چرا داد میزنی گوشم کر شد
داشتم میرفتم که تهیون رو بگذارم روی تختش و دکتر رو خبر کنم
تهیون:رسیدیم(با صدای خسته ضعیف و خواب آلود)
بومگیو:آره رسیدیم
تهیون:توی راه بهت حمله کردن؟
بومگیو:آره ولی دوباره منو گم کردن
تهیون بیشتر خودشو توی بغلم جا کرد و گفت:ممنون
دوباره سرش رو گذاشت روی سینه ام و چشم هاشو بست
(ویو تهیون)
منو از اونجا تا اینجا آورده... من توی بغلش خوابم برد چون وقتی سرم رو گذاشتم روی قلبش ضربان قلبش رو شنیدم.... خیلی آرامش بخش بود..... مثل لالایی بود و باعث شد من بخوابم الا توی شرکت بودیم من دوباره سرم رو گذاشتم روی قلبش تا دوباره اون لالایی رو بشنوم...... خیلی آرامش داشت.... واقعا میخوام آخرین چیزی که قبل از مرگم میشنوم صدای قلب بومگیو باشه
منو گذاشت روی تخت و گفت:الا دکتر رو میارم
دستشو گرفتم
تهیون:نمیشه نری؟
بومگیو:نه نمیشه
و رفت بعد از 10 دقیقه دکتر اومد... تیر رو از توی پام بیرون آورد بخیه زد و باند پیچی کرد و گفت:خیلی روی این پا فشار نیار
تهیون:چشم
دکتر:و گوشت و پروتئین زیاد بخور... خیلی خون از دست دادی
تهیون:چشم
دکتر رفت بومگیو هم داشت میرفت که دستشو گرفتم و گفتم:باهات کار دارم
میخواستم بهش بگم که دوستش دارم خرجش گفتنه دیگه حالا ممکنه اون بگه نه یا ممکنه بگه آره
بومگیو(با بغض):رئیس..... رئیس...... تهیون.... تهیون..... پاشو تهیون
کمی لای چشم هاش رو باز کرد وقتی دیدمش محکم بغلش کردم
بومگیو:تورو خدا منو تنها نزار
آروم دستشو دورم حلقه کرد و سرش رو گذاشت روی شونه ام
گوشیم رو در آوردم و به کای زنگ زدم
کای:هیونگ.... خوبی؟ کجایی؟ اتفاقی نیوفتاد؟ هیونگ یه چیزی بگو
بومگیو:کای برادر من مگه میزاری چیزی بگم.... آره خوبم ته... یعنی رئیس تیر خورد به پاش ما الا قایم شدیم بریم کجا؟
کای:هیونگ ما الا توی شرکتیم همه چیز آرومه
بومگیو:پس این پلیس ها اینجا چیکار میکردن؟
تهیون(با صدای ضعیف):من بعدا بهت میگم
کای:من نمیدونم باید از رئیس بپرسی
بومیگو:من الا بیام شرکت
کای:آره... حواست رو جمع کن شاید پلیس ها همون اطراف باشن
بومگیو:حله خداحافظ
کای:خدا حافظ
بومگیو:خب تهیون تو مسیر رو بلدی.... من تاحالا توی این محله نیومدم
تهیون:آ.. آره ب.. بلدم
بومگیو:خب پس بریم. اومدم بلندش کنم گفت:نه بومگیو اینا دنبال من هستن تو برو اگه منو ببینن زنده مون نمیزارن
بومگیو:اینا هنوز چوی بومگیو رو نشناختن
بلندش کردم دستشو دور گردنم حلقه کرد و سرش رو گذاشت روی شونه ام
(20 دقیقه بعد)
حالا دیگه محله رو شناخته بودم و داشتم میرفتم یه لحظه نگاهم افتاد به تهیون که سرش رو سینه ام بود و خوابیده بود.... خیلی کیوت بود.... آخه من موندم آدم به این کیوتی چرا باید مثل قطب جنوب باشه.
داشتم میرفتم که دیدم همون پلیسا دوباره افتادن دنبالمون سریع دویدم و رسیدم به شرکت اونا منو گم کردن وقتی رسیدم به شرکت دیدم یونجون سوبین و کای کنار پذیرش نگران وایسادن
کای تا منو دید گفت:هههههههیییییییوووووونننننگگگگگگگگگگگگگ(با داد)
همین که اینو گفت تهیون از خواب پرید خیلی ترسیده بود
بومگیو: دِ مرض چرا داد میزنی گوشم کر شد
داشتم میرفتم که تهیون رو بگذارم روی تختش و دکتر رو خبر کنم
تهیون:رسیدیم(با صدای خسته ضعیف و خواب آلود)
بومگیو:آره رسیدیم
تهیون:توی راه بهت حمله کردن؟
بومگیو:آره ولی دوباره منو گم کردن
تهیون بیشتر خودشو توی بغلم جا کرد و گفت:ممنون
دوباره سرش رو گذاشت روی سینه ام و چشم هاشو بست
(ویو تهیون)
منو از اونجا تا اینجا آورده... من توی بغلش خوابم برد چون وقتی سرم رو گذاشتم روی قلبش ضربان قلبش رو شنیدم.... خیلی آرامش بخش بود..... مثل لالایی بود و باعث شد من بخوابم الا توی شرکت بودیم من دوباره سرم رو گذاشتم روی قلبش تا دوباره اون لالایی رو بشنوم...... خیلی آرامش داشت.... واقعا میخوام آخرین چیزی که قبل از مرگم میشنوم صدای قلب بومگیو باشه
منو گذاشت روی تخت و گفت:الا دکتر رو میارم
دستشو گرفتم
تهیون:نمیشه نری؟
بومگیو:نه نمیشه
و رفت بعد از 10 دقیقه دکتر اومد... تیر رو از توی پام بیرون آورد بخیه زد و باند پیچی کرد و گفت:خیلی روی این پا فشار نیار
تهیون:چشم
دکتر:و گوشت و پروتئین زیاد بخور... خیلی خون از دست دادی
تهیون:چشم
دکتر رفت بومگیو هم داشت میرفت که دستشو گرفتم و گفتم:باهات کار دارم
میخواستم بهش بگم که دوستش دارم خرجش گفتنه دیگه حالا ممکنه اون بگه نه یا ممکنه بگه آره
- ۵.۵k
- ۱۳ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط