{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

همزمان با تمام شدن.کار من زینت با نسرین داخل شدند دردست ن

همزمان با تمام شدن.کار من زینت با نسرین داخل شدند دردست نسرین لباس زیبای بدذبه رنگ ابی اسمانی که درزیر نورچراغ نگین هایش مثل الماس میدرخشید .هردوخندان به طرفم امدند.
چون.مجسمه ی بودم که انها اراسته اش میکردند.چشمه های اشکم.خشک شده بودولی بغض وسرفه درگلویم جا خوش کرده بودند.
نسرین هنگام ارایش صورتم بخاطر سرفه های پی درپی ام مجبور بودکنی صبر کند برای همین مدتی که گذشت کلافه شدوگفت'
اه...امان ازدست سرفه های توکه.تمومی نداره...لج ادمودرمیارن.
باتمسخرگفتم:
واسه همینه که توی اونیه هفته برام دکتر خبر کردید.
شرمندگی به وضوح درصورتش پیدابودبرای لحظه ی ازهمه شان حتی ازخودم متنفرشدم.
هنگامی که کارشان تمام شد نسرین کناری رفت وگفت:
زینت بهتره مابریم چونوممکنه الان امیرسربرسه.
نسرین خارج شد ولی دست زینت رامحکم دردست گرفتم تاخارج نشود.
گفتم:
ازتوخواهشی دارم دلم میخواهدان را رونکنی.
لبخندی زد وگفت:
هرچی باشه قبول میکنم.به طرف کمدم رفتم ونامه ی پویارابه دسش دادم وباصدای مرتعشی گفتم:
وقتی پویا امد وسراغ مرا ازتوگرفت این نامه رابهش بده میدانم که زیاد زنده نمی مانم .
زینت میان حرفم پرید وگفت:
این چه حرفیه...
دستم راروی لبش گذاشتم وگفتم :
فقط گوش کن من هر طورشده خودراازاین زندگی نکبت بار رهامیکنم وامیرا رابدبخت نمیکنم .این دوره ی کوتاهی نانزدی میتواند مرابه هدفم نزدیک کند دارم این کار را انحام میدم نه بخاطرپویا بلکه بخاطر خودم.فقط ازتوخواهش میکنم بعدازرفتن.من..نگذارپویا زجربکشه...مثل اینکه من لایق ان همه خوشبختی نبودم.
تقاصم راان دنیا ازمنیژه خواهم گرفت.
صدای بوق پیاپی زینت راباچشمان اشک باربه بیرون کشاند.مدت زیادی نگذشت که امیر دراستانه ی درظاهرشد کت وشلوار خوش دوختی به تن داشت بامشاهده ی چهره ی خندات وچشمان پر امیدش ازخودم.متنفر شدم .ازخودم بدم امد که انقدرجرات نداشتم که به اوبفهمانم که به اوهیچ علاقه ی ندارم .
حالا اودریک قدمی من ایستاده وگرمی نفس هایش رابر روی صورتم حس میکردم .ازاینکه ان همه نزدیک بمن ایستاده بودخجالت زده شدم ویه گام زه عقب برداشتم اثارناراحتی رابرای لحظه ی درچهره اش دیدم که ان هم زود فروکش کرد.نگاهم رابه زیر انداختم .
بالبخندی گفت:
امشب یکی ازبهترین شب های زندگیه ام است.
دردل به اوخندیدم چقدر احمقانه به نظر میرسید برای من سیاهترین وبرای اوبهترین .
دستان یخ زدم به دست گرفت وگفت:
بهتر است بیشتر ازاین دیگران رامنتظر نگذاریم.
هرکلام ساده وبی الایش او همچون خنجری بودکه برقلب من فرومی رفت.بی هیچ کلامی همچون برده ای مطیع وارام به دنبالش راه افتادم.سکوتی که برفضای ماشین سایه انداخت بمن ارامش می دادچشمانم راروی هم گذاشتم وتا انجا که میتوانستم داشتم که جلوی سرفه ان رابگیرم.
با این عملم اشک ازچشمانم سرازیر میشد ودراخر هم نتوانستم تحمل کنم.
امیر با نگرانی پرسید:
حالت خوبه بهار.
فقط توانستم به تکان دادن سر اکتفا کنم اوهم اهی کشید وبه راش ادامه داد.
ماشین های زیادی جلوی ویلایشان پارک بود .
وقتی در جلو رابرایم باز کرد تا پیاده شوم فهمیدم که دچار لرز شده م.
پاهایم به زمین چسپیده بودنمیتوانستم حرکت بکنم امیرمتوجه حالم شد دستم رادر دستانش فشردوگفت:
حالت راخوب درک میکنم چون همان احساسی داری که من دارم .
همزمان با ورودماسکوتی عجیب برفضای حیاط حکم فرما شد.
ازشرم نگاهم رابه زیرانداختم بیش ازسه.گام بیشتربرنداشته بودیم که صدای موزیک وکف زدنشان شروع شد .همه ی ان سروصداهاهمچون پنجه ی اهنینی بود که گلویم رافشار می داد.هنگامی که روی مبل نشستیم تونستم نفس راحتی بکشم .دوطرف مبل راباسبدهای گل طبیعی مزین کرده بودند بوی خوشی که ازگلها برمی خواست رخوت عحیبی درمن ایجاد کرده بود...
دیدگاه ها (۲۰)

برای لحظه ی نگاهم رابه حاضرین دوختم دروهله ی اول نگاهم به شه...

وچشمانم راگشودم تازه یه ساعتی میشدکه.چشمانم راروی هم گذاشته ...

شبتان پرستاره...

باز سرفه هایم شروع شد حرفهای ناگفته خودرابه همراه سرفه فرودا...

ولی دیکرپویایی نبودتاصدای مرابشنودفریادم میان درختان میپیچید...

دلم نمیخواست بقیه حرفشان رابشندم بلند شدم وبه ارامی بایه ببخ...

ولم کن تا ازشرش خلاص شم باابروی من بازی میکنی دختره ی نمک به...

وقتی سرش را بطرف من چرخاند ونگاه اشکبارمرادیدبطرفم امد شانها...

برای اینکه کمتربه ان اتفاق فک کنند،بلندشدم وبااین جمله ی که ...

پارت 52... با پاهای لرزان به راه افتاد دستش رابه دیوارتکیه د...

باورودعروس ودامادهمه ی توجه هااول به رقص بعد به انهامعطوف شد...

فارغ ازهردغدغه وسروصدای روی تخته سنگ کناررودخانه نشستم.دلم م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط