{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

وچشمانم راگشودم تازه یه ساعتی میشدکه.چشمانم راروی هم گذاش

وچشمانم راگشودم تازه یه ساعتی میشدکه.چشمانم راروی هم گذاشته بودم .باصدای نیمه جانی گفتم:
فرمایید.
ولی متقابلا صدای درامد تازه یادم امد که دررادیشب ازداخل قفل کرده ام باتنی خسته بلند شدم وبه طرف در رفتم مدام زیر لب غرولند میکردم.ودررا ازقفل باز کردم ولی ان رانگشودم هرکسی بود داخل میشد.
سلام خانم رضایی.
باشنیدن.صدای امیر متعجب به عقب برگشتم ناخوداگاه گفتم:
شما اینجا چکار میکنید.؟
احساس کردم کمی ناراحت شد ولی بروز نداد.
بالبخندی موزیانه گفت:
اگه نارحتی برگردم.
شرمگین نگاهم رابه زیر انداختم وگفتم:
منظورم این نبود
نمیخواهی مرابه نشیتن دعوت کنی.
ازاینکه بااودریک اتاق بودم کمی معذب بودم با این حال باکمی تردید گفتم :
خواهش میکنم بفرمایید.
وبادست به صندلی میز تحریرم اشاره کردم .میز تحریری که پدرم هنگامی که پابه دبیرستان گذاشتم برایم خریده بود.تازه ان موقه متوجه وضع نامرتب خودم واتاقم شدم.موهای بلند وژولیده ام رابا دست مرتب کردم وبا معذرت خواهی کوتاه مشغول جمع کردن تکه های کاغذ شدم .
سنگین نگاه اورابرخوداحساس کردم .بدون اینکه براونگاهی بکنم بلند شدم تا کاعذهای باطله رادرسطل اشغال بریزم که ناگهان جلوی چشمانم تار شد ونزدیک بودبه زمین بخورم واگر بازویم را امیر نگرفته بوداین اتفاق می افتاد.گفت:
توباخودت چکارکردی..این بهار بهار یک سال قبل نیست که دیدم .حتی طنین صدات هم تعییر کرده.
حرفی برای گفتن نداشتم بهتردیدم که سکوت کنم.مراروی صندلی نهاند وخودش مشغول جمع اوری شد حالامن درجای اوقرارداشتم واورازیر نظرگرفته بودم.
باخود میگفتم.
شایداگرپویارودوست نداشتم میتوانستم با اوخوشبخت صوم.
همراه با ان اندیشه نگاهم برامیر ثابت مانده بود.وقتی نگاه اوبرای لحظه ی بانگاه من تلاقی کردلبخندی تلخ برلب اوردودوباره سرش رابه زیر انداخت ازتاثیر لبخند اوبه خودامدم ونگاهم رابه کتاب روی میز انداختم بادیدن کتاب ادبیاتم باز دلم گرفت ان همه سال سختی وزحمت یه روزه ویران شد.بیست روز دیگر همکلاسی های من مدرک دیپلمشان را می گرفتند اشک درچشمانم حلقه زد .برای لحظه ی ازامیر متنفر شدم ولی وقتی نگاهم به قیافه ی مظلومش افتاد بیشتر ازخودم بدم امد تا او.
وقتی کارش تمام شد روبه رویم ایستادوبا نگاه گیرایش برمن خیره شد فکر میکردم شاید میخواهدکه بشیند برای همین ازروی صندلی بلند شدم وگفتم:
اه ببخشید من یک صندلی بیشتر ندارم .بفرمایید بشینید .
شانه هایم راگرفت وبازمرا روی صندلی نشاند وگفت.
اگر حرفهای ناگفته ای مانده که باید زده بشه بگو من حاضرم دلم میخواهد ازهمین الان باهم روراست باشیم تا فردانه من پشیمان شوم نه تو.باخودم
کلنجار می رفتم میان گفتن ونگفتن فاصله ی نبود باید می گفتم وخودراراحت میکردم وهم اورا ...کف دستانم عرق کرده بود گلویم بد جورمیسوخت ومرابه سرفه انداخته بود باصدای بم وگرفته ی گفتم:
راستش..
دراین حین ناگهان مادرم همراه باسینی صبخانه واردشدناخوداگاه مثل شخصی که جرمی مرتکب شد ازجا بلند شدم مادرم بدون اینکه برمن نظری بیندازد روبه امیر کردوگفت:
راجب رفتن امروزتان باهار صحبت کردی؟
لبخندی زدونگاهش رابمن دوخت وگفت:
هنوزبدای گفتن این مطلب دیر نشد.
نمیدانم مادرتا چه خدازحرفهای ماروشنیده چون سرش رابمن نزدیک کرد وارام طوری که امیر نشنود گفت:
بهتر مواظب حرفهایت باشی .
ان چنان ازحرف مادرم جا خوردم. که خودم به وضوح.متوجه رنگ پریدگی ولرزش دستانم شدم دران موقه بودکه فهمیدم فرسنگها از مادردورافتاده م.
بعدازخارج شدن اوامیر دستم راگرفت ومراروی زمین نشاند مقداری کره به نان مالید وبه زورلقمه ی دردهانم گذاشتم.
لبخندی زدوگفت:
خواستم صبحانه رابانامزد عزیزم بخورم برای همین اول صبح مزاحم بهار قشنگم شدم.
باخودگفتم:
پس بگو چرامادر امروز صبح سینی صبحانه را برای من اورده است.
نخواستم شادی اورابرهم زدنم چند لقمه ی رابه زور فرودادم بعدازصرف صبحانه صحبت ازکارورفتندشد متوجه منظورش نشدم برای همین ازاوخواستم بیشترتوضیح دهد.
خیلی بی مقدمه گفت:
امروز عصرباید برگردم البته باتوپدرومادرم وبقیه فردا یا پس فردا می ان .ازنظرتوکه اشکالی نداره ؟شانه هایم رابی. تفاوت بالا انداختم خواستم بگوم نه که سرفه هایم شروع شد .لیوان شیررابه دهانم نزدیک کردجرعه ی نوشیدم ولی تاثیری. نداشت دقیقه ی طول کشید تا حالم بهترشد .گفتم:
امروزوفرداازنظرمن اشکالی نداره بالاخره باید می رفتیم.
بوسه ی ازپیشانی ام گرفت وگفت:
پس ازالان خودت را اماده کن.من رفتم تا بعدازظهر...
دیدگاه ها (۱۳)

دلم برای خودم سوخت که نه قدرت تصمیم گیری داشتم ونه جرات حرف ...

بغضی راه گلوی امیر راسد کرده بودکه ازاو امکان حرف زدن را گرف...

برای لحظه ی نگاهم رابه حاضرین دوختم دروهله ی اول نگاهم به شه...

همزمان با تمام شدن.کار من زینت با نسرین داخل شدند دردست نسری...

نماد مرگ پارت شیشم

پارت ۱۶ (صبح)چشمانم را باز کردم آفتاب از پرده های حریری اتاق...

مرد بی رحم

چند پارتی

.......//برده ی زیبا//.......

three hearts, one love

هم اتاقی قدیمی -پارت-۳۹

رمان :(تا وقتی که عاشقت شدم)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط