شاخ وبرگهای سبز جنگل راکنارمیزدیم وباهم اوازمیخواندیم به
شاخ وبرگهای سبز جنگل راکنارمیزدیم وباهم اوازمیخواندیم به یادکودویمان ترانه باران سرمی دادیم.طنین صدایمان که باهم هماهنگ بودنوای خوشی به جنگل داده بود.
بادیدن اهوی کوچکی که درمیان بوته ای مارونگاه میکرد،خاموش ایستادم دستم راازمیان دستان زینت وزیبابیرون کشیدم هرسه شان ساکت شدند.پویابه عقب برگشت خواست حرفی بزند که بادیدن انگشتی که به تشانه ی سوکت به لب هایم نزدیک کرده بودم ساکت شد.
ارام ارام به طرف غزال کوچک رفتم متوحه شدم پایش درمیان بوته هاگیرافتاده است.اورادرمیان اغوشم گرفتم وارام ارام پایش رالزمیان شاخک های بوته بیرون کشیدم.
چقدزیبا ودوست داشتی بودهمیشه ارزوداشتم بچه اهویی راازان خودکنم واورابزرگ کنم.
بلندشدم تا اهورابه انهانشان بدم که خودشاندبه من نزدیک شدندهرسه ی انهازیبای اهوراستودند.زیبا باصدای بلندوخندانی گفت:
بهاراین واقعا عالیست میتوانی ان راپیش خودت نگه داری یادته همسشه میگفتی یه اهوی کوچولو زیبا دلم میخواد.خب اینم اهو...توخیلی خوش شانسی
به چشمان سیاه رنگ اهونگاه کردم.نمیدانم چراحس کردم.چشمانش اشک الوداست وغم بزرگی دران موج.می زند.
دلم نمیخواست اورابه خاطرخودخواهی خودم اسیرکنم.اوراارام به روی زمین نشاندم تابه راه خودادامه دهد.
ارام گفتم.
یه اهو زمانی زیباست که درمیان طبیعت باشد.درضمن گذشتن ازیه ارزو برای شادی دیگران لذتش خیلی بیشترازاینه که همه رابخاطر خودخواهی خودمان رنحیده کنیم.
زینت حرفم راتایید کرد ولی پدیا ارام ومغموم به راهش ادامه داد.
این پویادیگرپویای ساعت قبل نبود.هیچ کدام ازماسه نفرنفهمیریم که چراناگهان اخلاق پویا تغییرکرد.
دیگرمیلی برای ادامه دادن نداشتم ولی به ناچاردنباله روپویابودیم ازاین وضع کلافه شدن،ان دوخواهرکه جرات حرف زدندنداشتند.باصدای تقریبا بلنری گفتم.:
اگه قراره همینطور سوکت اختیارکنید من دیگه نیستم.
پویارنگ پریده به فقب برگشت وباصدای مرتعشی گفت:
ولی دیگه راهی نمونده الان میرسیم.
نگاه ملتمسش رابه من دوخت.دلم برایش سوخت ولبخندی زدم وگفتم:
به شرطی که اون سگرمه هات روازهم بازکنی
اوهم متقابلا لبخندی زد وگفت:
ولی من ناراحت نبودم داشتم به جمله ای قبلی ات فکرمیکردم.
گفتم:
چه جمله ی؟؟
اینکه واقعا میشه ادم ازخواسته ی خودش به خاطره دیگران بگذره؟
با کنجکادی پرسیدم:
به نتیحه ی هم رسیدی؟
اینکه ازخیلی ازخواسته هانمیشه گذشت.گذشتن ازیه خواسته کارزیادسهلی نیست من که نمیتونم مثل توفکربکنم.
این راگفت وازکنارم گذشت ،حالانوبت من بودم که به گفته هایش فکربکنم ازدستش دلخوربودم ومنتظر فرصتی بودم تا تلافی کنم.وقتی به محل موردنظر رسیدیم چشمانمان ازتعجب گرد شده بود واقعا زیبا بود.
منظره ی ازبهارتابستان پاییز وزمستان .چهارفصل خدادران زمین خلاصه شده بود.نگاهم به پویا افتادوباخوشحال وصف ناپذیری مرانگاه میکرد.
خودم راجمع جورکردم وبهدیادگفتهدش افتادم .خنده راازخوذورساختم.پویاگفت:
میدانستم ازاینجا خوشتون میاد
پوزخندی زدم وگفتم:
زیادهم جالب نیست ..صحنه های تکراریه.
پویاباتمسخرگفت :
حتما توسینما هااین منظره رودیدی.
شانه روبالا انداختم وگفتم:
فرقی نمیکنه ازکجا دیده باشم مهم اینه وهدبرام تازگی نداشت وارزش این همه راه رونداشت.
بازباپوزخندی گفت :
ازشوکی که هنگام دیدن اینجا بهتون وارد شد معلوم بودکه براتون تازگی نداشت.
اون شوک نبودبلکه..
زینت میان حرفم پرید وگفت:
بس کنید بچه هاشماچراهروقت بهم میرسید بهم می پرید.ناسلامتی اومدیم گردش وتفریح.
زیبا هم حرفش راتاییدکرد .سرم راپایین انداختم وقصد بازگشت راداشتم که پویاباناراحتی گفت:
حالا چراقهرمیکنی؟
باعصبانیت فریاد زدم :بچه که نیستم قهرکنم حوصله ی موندن دراینجا روندارم.
باسکوتشان نشان دادن که بارفتنم موافقند.بغضم گرفته بود.قبل ازامدن به اینجاازاینکه دراین گردش پویاهمره ما بود درپوست خودنمی گنجیدم.....
بادیدن اهوی کوچکی که درمیان بوته ای مارونگاه میکرد،خاموش ایستادم دستم راازمیان دستان زینت وزیبابیرون کشیدم هرسه شان ساکت شدند.پویابه عقب برگشت خواست حرفی بزند که بادیدن انگشتی که به تشانه ی سوکت به لب هایم نزدیک کرده بودم ساکت شد.
ارام ارام به طرف غزال کوچک رفتم متوحه شدم پایش درمیان بوته هاگیرافتاده است.اورادرمیان اغوشم گرفتم وارام ارام پایش رالزمیان شاخک های بوته بیرون کشیدم.
چقدزیبا ودوست داشتی بودهمیشه ارزوداشتم بچه اهویی راازان خودکنم واورابزرگ کنم.
بلندشدم تا اهورابه انهانشان بدم که خودشاندبه من نزدیک شدندهرسه ی انهازیبای اهوراستودند.زیبا باصدای بلندوخندانی گفت:
بهاراین واقعا عالیست میتوانی ان راپیش خودت نگه داری یادته همسشه میگفتی یه اهوی کوچولو زیبا دلم میخواد.خب اینم اهو...توخیلی خوش شانسی
به چشمان سیاه رنگ اهونگاه کردم.نمیدانم چراحس کردم.چشمانش اشک الوداست وغم بزرگی دران موج.می زند.
دلم نمیخواست اورابه خاطرخودخواهی خودم اسیرکنم.اوراارام به روی زمین نشاندم تابه راه خودادامه دهد.
ارام گفتم.
یه اهو زمانی زیباست که درمیان طبیعت باشد.درضمن گذشتن ازیه ارزو برای شادی دیگران لذتش خیلی بیشترازاینه که همه رابخاطر خودخواهی خودمان رنحیده کنیم.
زینت حرفم راتایید کرد ولی پدیا ارام ومغموم به راهش ادامه داد.
این پویادیگرپویای ساعت قبل نبود.هیچ کدام ازماسه نفرنفهمیریم که چراناگهان اخلاق پویا تغییرکرد.
دیگرمیلی برای ادامه دادن نداشتم ولی به ناچاردنباله روپویابودیم ازاین وضع کلافه شدن،ان دوخواهرکه جرات حرف زدندنداشتند.باصدای تقریبا بلنری گفتم.:
اگه قراره همینطور سوکت اختیارکنید من دیگه نیستم.
پویارنگ پریده به فقب برگشت وباصدای مرتعشی گفت:
ولی دیگه راهی نمونده الان میرسیم.
نگاه ملتمسش رابه من دوخت.دلم برایش سوخت ولبخندی زدم وگفتم:
به شرطی که اون سگرمه هات روازهم بازکنی
اوهم متقابلا لبخندی زد وگفت:
ولی من ناراحت نبودم داشتم به جمله ای قبلی ات فکرمیکردم.
گفتم:
چه جمله ی؟؟
اینکه واقعا میشه ادم ازخواسته ی خودش به خاطره دیگران بگذره؟
با کنجکادی پرسیدم:
به نتیحه ی هم رسیدی؟
اینکه ازخیلی ازخواسته هانمیشه گذشت.گذشتن ازیه خواسته کارزیادسهلی نیست من که نمیتونم مثل توفکربکنم.
این راگفت وازکنارم گذشت ،حالانوبت من بودم که به گفته هایش فکربکنم ازدستش دلخوربودم ومنتظر فرصتی بودم تا تلافی کنم.وقتی به محل موردنظر رسیدیم چشمانمان ازتعجب گرد شده بود واقعا زیبا بود.
منظره ی ازبهارتابستان پاییز وزمستان .چهارفصل خدادران زمین خلاصه شده بود.نگاهم به پویا افتادوباخوشحال وصف ناپذیری مرانگاه میکرد.
خودم راجمع جورکردم وبهدیادگفتهدش افتادم .خنده راازخوذورساختم.پویاگفت:
میدانستم ازاینجا خوشتون میاد
پوزخندی زدم وگفتم:
زیادهم جالب نیست ..صحنه های تکراریه.
پویاباتمسخرگفت :
حتما توسینما هااین منظره رودیدی.
شانه روبالا انداختم وگفتم:
فرقی نمیکنه ازکجا دیده باشم مهم اینه وهدبرام تازگی نداشت وارزش این همه راه رونداشت.
بازباپوزخندی گفت :
ازشوکی که هنگام دیدن اینجا بهتون وارد شد معلوم بودکه براتون تازگی نداشت.
اون شوک نبودبلکه..
زینت میان حرفم پرید وگفت:
بس کنید بچه هاشماچراهروقت بهم میرسید بهم می پرید.ناسلامتی اومدیم گردش وتفریح.
زیبا هم حرفش راتاییدکرد .سرم راپایین انداختم وقصد بازگشت راداشتم که پویاباناراحتی گفت:
حالا چراقهرمیکنی؟
باعصبانیت فریاد زدم :بچه که نیستم قهرکنم حوصله ی موندن دراینجا روندارم.
باسکوتشان نشان دادن که بارفتنم موافقند.بغضم گرفته بود.قبل ازامدن به اینجاازاینکه دراین گردش پویاهمره ما بود درپوست خودنمی گنجیدم.....
- ۲.۸k
- ۲۶ مرداد ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط