آن سوی واقعیت

پارت دوم

ما یکدیگر را کامل می‌کردیم. من پر از هیجان و ایده‌های تازه بودم و او، با آرامش و نگاه عمیقش، هرج و مرج درون من را به تعادل می‌رساند. تهیونگ عاشق نقاشی بود و من ساعت‌ها کنارش می‌نشستم و تماشا می‌کردم که چگونه با هر قلم مو، احساساتش را روی بوم می‌ریخت. گاهی اوقات، او نقاشی‌های طنزآمیز از من می‌کشید و من با دیدن آن‌ها، آنقدر می‌خندیدم که اشک از چشمانم سرازیر می‌شد.
"وای، تهیونگ! من واقعاً انقدر کج و کوله‌ام؟"
او می‌خندید، آن خنده‌های عمیق و زیبایی که خطوط گوشه چشمانش را چین می‌انداخت. "نه، عزیز دلم. تو زیباترینی. فقط می‌خواستم ببینم چطور می‌خندی وقتی خودتو با این قیافه می‌بینی!" و بعد مرا در آغوش می‌گرفت و گونه‌ام را غرق بوسه می‌کرد.

روزها به سرعت می‌گذشتند. ما برنامه‌های زیادی برای آینده داشتیم. می‌خواستیم به کشورهای دور سفر کنیم، در خانه‌مان یک کتابخانه بزرگ بسازیم، حیوانات خانگی زیادی داشته باشیم... تمام این رویاها، با هر نفس، با هر نگاه، با هر بوسه عمیق‌تر می‌شدند. تهیونگ همیشه دستم را محکم می‌گرفت، انگار که می‌ترسید رهایم کند. و من، به این چشمان پر از عشق و دست‌های گرمش پناه می‌بردم.

"ا/ت، تو نور زندگی منی." او این جمله را بارها و بارها تکرار می‌کرد، انگار که می‌خواست مطمئن شود که من اهمیت این جمله را درک می‌کنم. "بدون تو... من فقط یک سایه بودم."

ادامه دارد.......
دیدگاه ها (۳)

این جمله زیادی منو به فکر فرو برد اینکه قبلا چقدر ادم باذوق ...

موضوع وقتی اسمشون رو تتو میزنی در حالی که داشتی لباس عوض می‌...

#بگو_مگوبارها این جمله رو شنیدیم، 🧐...وقتی به یه خانم بی حجا...

معاملهp25جونگ‌کوک هنوز سرش روی بازوی تهیونگ بود. چند لحظه به...

من کیستم!

جنگجوی عتیقه در نیمرخ، ح. 1472 موزه بریتانیا، لندن.لئوناردو ...

پارت ۳۳

لا اسکاپیلیاتا

تک پارتی از تهیونگ اسم فیک :در بندِ نگاهِ سردِ اربابدر عمارت...

پارت ۱۷∆ اینکه توئم دوسم داری × آره ولی نمیشه .. داداشم ∆ خب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط