پارت ۳۳
عمارت غرق در نور و موسیقی بود. مهمونهای خارجی، مردهایی با کتهای شیک و نگاههای خونسرد. همه اومده بودن تا «عروس اجباری» کیم تهیونگ رو از نزدیک ببینن.
تو اتاقم، لباس کوتاهِ توری رو تنم کردم. با اون دامنهای پفدار و طرح گلهای محو. جواهرات الماس رو انداختم. موهای کوتاهم رو یهکم حالت دادم
وارد سالن شدم. همه نگاهم کردن. زمزمهها شروع شد. من سرم رو پایین انداختم. تهیونگ کنار میز بزرگ ایستاده بود. با دیدن من، ویسکی تو دستش یه لحظه خشک شد. نگاهش از موهام به دامن کوتاهم و بعد به پاهام رفت. یه نفس عمیق کشید. سرد. خشن.
کای هم اون طرف سالن بود. با یه لبخند شیطانی. وقتی منو دید، سرش رو به علامت تحسین تکون داد.
تهیونگ اومد سمتم. بازوم رو گرفت. محکم. منو کشید یه گوشهی خلوت.
& این چیه پوشیدی؟
· ت... تو گفتی لباسهای جدیدم رو بپوشم.
& گفتم قشنگ بپوشی. نه اینکه مثل...
حرفش رو خورد. نگاهش دوباره رفت سمت پاهام. یه پوزخند عصبی زد.
& کای داره نگاهت میکنه. میدونی نه؟
· م... من...
& امشب حق نداری از من جدا بشی. حتی یه قدم. فهمیدی؟
· ب... بله.
برگشتیم سمت مهمونها. تهیونگ دستش رو دور کمرم حلقه کرد. محکم. انگار میخواست همه بفهمن من مال کیام. کای جلو اومد. با دو تا لیوان.
^ تهیونگ، عروست امشب خیلی... خوشمزه به نظر میرسه.
تهیونگ دستش رو دور کمرم فشار داد. انقدر که ناخونهاش تو پهلوهام فرو رفت.
& بهتره بری تا کاری نکردم طعم خوشمزه مرگ رو حس کنی
کای خندید. به من نگاه کرد. با یه نگاه که انگار داشت لباس تنم رو پاره میکرد
^ اوه!
تهیونگ یه قدم جلو اومد. من بینشون گیر افتاده بودم. تنشون مثل دو تا گرگ بود که آمادهی دریدن همدیگه بودن.
& یه بار دیگه بهش نزدیک شو، تو همین سالن، جلوی همه، کارت رو تموم میکنم.
کای لیوانش رو بالا آورد. با یه پوزخند گفت:
^ قبول. فعلاً.
و رفت. تهیونگ برگشت سمتم. چشمهاش از خشم میدرخشید. دستش رو از دور کمرم برداشت و مچ دستم رو گرفت.
& (آروم) بیا. بریم بیرون
منو کشید سمت تراس. هوای سرد شب به صورتم خورد. تهیونگ در شیشهای رو بست. به نردهها تکیه داد. به من نگاه کرد. سرد. بیروح.
& تو یه بازیچهای که کای داره باهاش بازی میکنه. من از بازیچههای دست دوم بدم میاد
تو اتاقم، لباس کوتاهِ توری رو تنم کردم. با اون دامنهای پفدار و طرح گلهای محو. جواهرات الماس رو انداختم. موهای کوتاهم رو یهکم حالت دادم
وارد سالن شدم. همه نگاهم کردن. زمزمهها شروع شد. من سرم رو پایین انداختم. تهیونگ کنار میز بزرگ ایستاده بود. با دیدن من، ویسکی تو دستش یه لحظه خشک شد. نگاهش از موهام به دامن کوتاهم و بعد به پاهام رفت. یه نفس عمیق کشید. سرد. خشن.
کای هم اون طرف سالن بود. با یه لبخند شیطانی. وقتی منو دید، سرش رو به علامت تحسین تکون داد.
تهیونگ اومد سمتم. بازوم رو گرفت. محکم. منو کشید یه گوشهی خلوت.
& این چیه پوشیدی؟
· ت... تو گفتی لباسهای جدیدم رو بپوشم.
& گفتم قشنگ بپوشی. نه اینکه مثل...
حرفش رو خورد. نگاهش دوباره رفت سمت پاهام. یه پوزخند عصبی زد.
& کای داره نگاهت میکنه. میدونی نه؟
· م... من...
& امشب حق نداری از من جدا بشی. حتی یه قدم. فهمیدی؟
· ب... بله.
برگشتیم سمت مهمونها. تهیونگ دستش رو دور کمرم حلقه کرد. محکم. انگار میخواست همه بفهمن من مال کیام. کای جلو اومد. با دو تا لیوان.
^ تهیونگ، عروست امشب خیلی... خوشمزه به نظر میرسه.
تهیونگ دستش رو دور کمرم فشار داد. انقدر که ناخونهاش تو پهلوهام فرو رفت.
& بهتره بری تا کاری نکردم طعم خوشمزه مرگ رو حس کنی
کای خندید. به من نگاه کرد. با یه نگاه که انگار داشت لباس تنم رو پاره میکرد
^ اوه!
تهیونگ یه قدم جلو اومد. من بینشون گیر افتاده بودم. تنشون مثل دو تا گرگ بود که آمادهی دریدن همدیگه بودن.
& یه بار دیگه بهش نزدیک شو، تو همین سالن، جلوی همه، کارت رو تموم میکنم.
کای لیوانش رو بالا آورد. با یه پوزخند گفت:
^ قبول. فعلاً.
و رفت. تهیونگ برگشت سمتم. چشمهاش از خشم میدرخشید. دستش رو از دور کمرم برداشت و مچ دستم رو گرفت.
& (آروم) بیا. بریم بیرون
منو کشید سمت تراس. هوای سرد شب به صورتم خورد. تهیونگ در شیشهای رو بست. به نردهها تکیه داد. به من نگاه کرد. سرد. بیروح.
& تو یه بازیچهای که کای داره باهاش بازی میکنه. من از بازیچههای دست دوم بدم میاد
- ۱۲.۴k
- ۲۷ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط