رمان عشق بی مقدمه
رمان عشق بی مقدمه
نفس گیر ترین دقایق...
نتونست بمونه عاشق...
بازم معرفت...داشت
بهونه نیاورد..
روراست گفت اونو میخوام...
ازم معذرت خواست ..و گفت خیلی مردی..
یا شرمندتم اونو ...میخوام
به پهنای صورت..براش گریه کردم...
غمو هدیه کردم...به قلبم
براش قرض کردم...براش نذر کردم...
بمونه تا تسکین شه قلبم..
اگه زیره چشام گود افتاد...
توی شهر شوق افتاد ...که فلانی بی کس شد..
اگه دیدی غرورم...له شد زندگیم مشکل شد..
چون زمونه برعکس شد...
به خودم اومدم....صورتم خیسه...اشک بود...
آرتین بغلم...سرش توی گوشی بود...
زود اشکامو پاک میکردم هی...
ولی ناخداگاه هی..از چشمام اشک میبارید..
خدایا...من که اینجوری نبودم..من که حلوی گریمو میگرفتم...چرا الان همش دارم اشک میریزم...
بخاطر کی...؟
بخاطر کسی که چن روزه فقط میشناسمش...
تو این سفر ...فقط یه پسر بهم دست نزده بودو بهم نزدیک نشده بود..که شد
اشکامو پاک کردم...باید میشدم..همون مهتابه ..مغرورو سنگدله قبل..
یه پسر نباید..روم تاثیر میزاشت
خوابیدم...
...
صدای سحر بیدارم کرد..گفت
-مهتاب..مهتاب پاشو رسیدیما..
بیدار شدم...داشتم دنباله ارتین میگشتم...
اون نبود..سلینم نبود..به سحر گفتم
-بیدار شدم...سلین کو
-با ارتین رفتن یه چیز بخرنو ..بخورن..
انگار یه میخ..و محکم کردن توی قلبم..
از هواپیما پیاده شدیمو رفتیم..توی سالن..
روی صندلی ها نشسته بودم ...احساسه تشنگی کردم...رفتم به سمت سوپرمارکت که..اب معدنی بگیرم..و ..چیلیسمه میلیسمه
دمه سوپر مارکت بودم که...یه صحنه ایو دیدم ...که انگار گلونو فشار دادن...
ارتین لپه سلینو کشید و گفت
-شیطون خودمی...
سلینم خودشو لوس کرد...فروشنده هم خیره شده بود به اینا...
اومدم برگردم که...با خودم گفتم...
مهتاب چته...چته...تسلیم نشو..نشو..بخاطره ارتین خودتو نباز..اونا باهم خوشن ..به درک..
با اعتماد به نفس برگشتم توی مغاذه..ولی هنوز بغضم..
سلین تا منو دید شوکه شد...
ارتین سرش پایین بود..
سلین گفت
-عه مهتاب..بیا پیشه ما..
یه خنده ی تلخی بهش زدم..و گفتم
-مرسی..☺
زود از مغاذه اومدم بیرون...
دلم یهو تیر کشید....
دردش اوج گرفت..
بدو بدو رفتم بیرون از سالن ...به هیچکسم نگفتم...
توی قسمته سبز..بیرون از فرودگاه نشستم...
هرچی دلمو میگرفتم..هرکاری میکردم بهتر
نمیشد...بدترم میشد..
سحر زنگ زد
علو
-کجایی؟
-بیرونه سالن...
-چی؟اونجا چیکار میکنی...الان ارتینو سلین میان دنبالت
-باشه
-ماهم میریم...خدافظ
-باش
قط کردم..
آرتین با ماشینش که گذاشته بود..توی پارکینگ فرودگاه ..اومد روبه روم..یکم که دقت کردم..
دیدم سلینم بغلش نشسته..
-ارتین اروم گفت
-سوار شو...
رفتم پشت و سوار شدم...
من هیچ حرفی نمیزدم...
فقط خیلی به خودم میپیچیدم...چون دلم داشت..
سلین فهمیدو گفت
-مهتاب..چیزی شده؟
-نه
-دروغ نگو تو گوشم بگو...
ارتین نیشخندی زد
منم تو گوشه سلین گفتم که شاید بخاطر چیه؟...
سلین با یه لحنه خنده داری گفت
-الهیـــــی فکر کردم چیشده هااا
رسیدیم دمه خونه ..پیاده شدم از سلین خدافظی کردمو...رفتم..
...
اصلا حوصله هیچ چیو نداشتم...هیچی
بابا خونه نبود...
نمیدونم چم بود...
همون شماره ناشناسی که..سلام دادو من در جوابش گفتم شما....
دوباره پیام داد گف ...جواب نمیدی...
منم گفتم دلیلی نمیبینم...خب نمیشناختمش..چن لحظه بعد گفت...حالا من شدم غریبه دیگه...دوساعتم نشده از هم جدا شدیم...حالا دیگه در گوشی با سلین حرف میزنی...با تعجب جوابشو دادمو گفتم ارتین تویی؟
جواب داد میخواستی کی باشم...
وای خیلی
خوشحال شدم...
سعی کردم برام ...مهم نباشه..
...خیلی خسته بودم...خوابم برد...
...
صبح با صدای گوشی از خواب بیدار شدم...
وای خدا کی بود این وقته صبح...
ارتین بود با خواب الودگی جواب دادم
-علو
-سلام..خوابالو
-بگو میشنوم
-چیو
-اههه بگو چیکار داری..حوصله ندارم
-درست حرف بزن ..مهتاب...بیا دمه در خونتون..کارت دارم...
-دلیلی نمیبینم بیام...اقای محترم
-معلوم نیس چه مرگته...تا دودقیقه دیگه میای پایین
-هوی درست حرف بزنا...نمیاممممم
-باشه...میای.....اگه نیای خودم انقدر زنگه همسایه هاتونو میزنم تا ..همشون اعتراض کنن..
-روانی.....باشه باشه میام الان
-زودددد...
تو دلم گفتم..روانیه کنه....آخه من به چیه این روانی علاقه مند شدم...خاک تو سرم
یه شال فقط انداختم سرمو...زود رفتم دمه در...
ارتین تا منو دید داد زد..
-برو تو ببینم
حتی صورتمو هم نشسته بودم...
-عه چتههه...چراااا
-یه نگاهی به خودت بنداز...خحالت نمیکشی...
چشمم افتاد به خودم ...خاک تو سرم اصن هواسم نبود...یه تاپ و شلوارک داشتم که...
اومد تو پارکینگ...با جیغ گفتم
-وای...هواسم نبود...بزار برم لباسمو عوض کنم بیام...بعدم من معتاد نیسم...به توهم ربطی نداره
-نمیخواد ...میخوام زود برم...درک
نفس گیر ترین دقایق...
نتونست بمونه عاشق...
بازم معرفت...داشت
بهونه نیاورد..
روراست گفت اونو میخوام...
ازم معذرت خواست ..و گفت خیلی مردی..
یا شرمندتم اونو ...میخوام
به پهنای صورت..براش گریه کردم...
غمو هدیه کردم...به قلبم
براش قرض کردم...براش نذر کردم...
بمونه تا تسکین شه قلبم..
اگه زیره چشام گود افتاد...
توی شهر شوق افتاد ...که فلانی بی کس شد..
اگه دیدی غرورم...له شد زندگیم مشکل شد..
چون زمونه برعکس شد...
به خودم اومدم....صورتم خیسه...اشک بود...
آرتین بغلم...سرش توی گوشی بود...
زود اشکامو پاک میکردم هی...
ولی ناخداگاه هی..از چشمام اشک میبارید..
خدایا...من که اینجوری نبودم..من که حلوی گریمو میگرفتم...چرا الان همش دارم اشک میریزم...
بخاطر کی...؟
بخاطر کسی که چن روزه فقط میشناسمش...
تو این سفر ...فقط یه پسر بهم دست نزده بودو بهم نزدیک نشده بود..که شد
اشکامو پاک کردم...باید میشدم..همون مهتابه ..مغرورو سنگدله قبل..
یه پسر نباید..روم تاثیر میزاشت
خوابیدم...
...
صدای سحر بیدارم کرد..گفت
-مهتاب..مهتاب پاشو رسیدیما..
بیدار شدم...داشتم دنباله ارتین میگشتم...
اون نبود..سلینم نبود..به سحر گفتم
-بیدار شدم...سلین کو
-با ارتین رفتن یه چیز بخرنو ..بخورن..
انگار یه میخ..و محکم کردن توی قلبم..
از هواپیما پیاده شدیمو رفتیم..توی سالن..
روی صندلی ها نشسته بودم ...احساسه تشنگی کردم...رفتم به سمت سوپرمارکت که..اب معدنی بگیرم..و ..چیلیسمه میلیسمه
دمه سوپر مارکت بودم که...یه صحنه ایو دیدم ...که انگار گلونو فشار دادن...
ارتین لپه سلینو کشید و گفت
-شیطون خودمی...
سلینم خودشو لوس کرد...فروشنده هم خیره شده بود به اینا...
اومدم برگردم که...با خودم گفتم...
مهتاب چته...چته...تسلیم نشو..نشو..بخاطره ارتین خودتو نباز..اونا باهم خوشن ..به درک..
با اعتماد به نفس برگشتم توی مغاذه..ولی هنوز بغضم..
سلین تا منو دید شوکه شد...
ارتین سرش پایین بود..
سلین گفت
-عه مهتاب..بیا پیشه ما..
یه خنده ی تلخی بهش زدم..و گفتم
-مرسی..☺
زود از مغاذه اومدم بیرون...
دلم یهو تیر کشید....
دردش اوج گرفت..
بدو بدو رفتم بیرون از سالن ...به هیچکسم نگفتم...
توی قسمته سبز..بیرون از فرودگاه نشستم...
هرچی دلمو میگرفتم..هرکاری میکردم بهتر
نمیشد...بدترم میشد..
سحر زنگ زد
علو
-کجایی؟
-بیرونه سالن...
-چی؟اونجا چیکار میکنی...الان ارتینو سلین میان دنبالت
-باشه
-ماهم میریم...خدافظ
-باش
قط کردم..
آرتین با ماشینش که گذاشته بود..توی پارکینگ فرودگاه ..اومد روبه روم..یکم که دقت کردم..
دیدم سلینم بغلش نشسته..
-ارتین اروم گفت
-سوار شو...
رفتم پشت و سوار شدم...
من هیچ حرفی نمیزدم...
فقط خیلی به خودم میپیچیدم...چون دلم داشت..
سلین فهمیدو گفت
-مهتاب..چیزی شده؟
-نه
-دروغ نگو تو گوشم بگو...
ارتین نیشخندی زد
منم تو گوشه سلین گفتم که شاید بخاطر چیه؟...
سلین با یه لحنه خنده داری گفت
-الهیـــــی فکر کردم چیشده هااا
رسیدیم دمه خونه ..پیاده شدم از سلین خدافظی کردمو...رفتم..
...
اصلا حوصله هیچ چیو نداشتم...هیچی
بابا خونه نبود...
نمیدونم چم بود...
همون شماره ناشناسی که..سلام دادو من در جوابش گفتم شما....
دوباره پیام داد گف ...جواب نمیدی...
منم گفتم دلیلی نمیبینم...خب نمیشناختمش..چن لحظه بعد گفت...حالا من شدم غریبه دیگه...دوساعتم نشده از هم جدا شدیم...حالا دیگه در گوشی با سلین حرف میزنی...با تعجب جوابشو دادمو گفتم ارتین تویی؟
جواب داد میخواستی کی باشم...
وای خیلی
خوشحال شدم...
سعی کردم برام ...مهم نباشه..
...خیلی خسته بودم...خوابم برد...
...
صبح با صدای گوشی از خواب بیدار شدم...
وای خدا کی بود این وقته صبح...
ارتین بود با خواب الودگی جواب دادم
-علو
-سلام..خوابالو
-بگو میشنوم
-چیو
-اههه بگو چیکار داری..حوصله ندارم
-درست حرف بزن ..مهتاب...بیا دمه در خونتون..کارت دارم...
-دلیلی نمیبینم بیام...اقای محترم
-معلوم نیس چه مرگته...تا دودقیقه دیگه میای پایین
-هوی درست حرف بزنا...نمیاممممم
-باشه...میای.....اگه نیای خودم انقدر زنگه همسایه هاتونو میزنم تا ..همشون اعتراض کنن..
-روانی.....باشه باشه میام الان
-زودددد...
تو دلم گفتم..روانیه کنه....آخه من به چیه این روانی علاقه مند شدم...خاک تو سرم
یه شال فقط انداختم سرمو...زود رفتم دمه در...
ارتین تا منو دید داد زد..
-برو تو ببینم
حتی صورتمو هم نشسته بودم...
-عه چتههه...چراااا
-یه نگاهی به خودت بنداز...خحالت نمیکشی...
چشمم افتاد به خودم ...خاک تو سرم اصن هواسم نبود...یه تاپ و شلوارک داشتم که...
اومد تو پارکینگ...با جیغ گفتم
-وای...هواسم نبود...بزار برم لباسمو عوض کنم بیام...بعدم من معتاد نیسم...به توهم ربطی نداره
-نمیخواد ...میخوام زود برم...درک
- ۱۳.۴k
- ۰۳ اردیبهشت ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۶۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط