آن طرف دریاچه : p3 s2
*وارد خیابون میشم ، حتی اصلا نمیدونستم میخوام چه غلطی بکنم ، تنها ایده ام این بود که ی ذره گم و گور بشم …
احساس بدی داشتم ، اطرافیانم حق داشتن از من خوششون نیاد ، اخه کی ی آدم رو مخی مثل منو میتونه تحمل کنه … حتی خودمم خودمو به زور تحمل میکنم …
تاکسی : هی بچه ، سوار نمیخوای بشی ، وسط خیابون چرا وایسادی؟
*یهو به خودم میام و میبینم وسط خیابونم …
دارلا : اوه ، سلام …
*در ماشینو باز میکنم و عقب ماشین میشینم …
تاکسی : خب ، کجا میخوای بری ؟
دارلا : حقیقتا … نمیدونم …
*برمیگرده و به من نگاه میکنه
تاکسی : نمیدونی ؟
دارلا : نه
تاکسی : خانوادت کجان ؟ چند سالته اصلا ؟
دارلا (پوزخند میزنم ) : حتی خانواده ای ندارم که نگرانم بشن …
*راننده مکث میکنه اما بعدش شروع میکنه به ادامه حرفش
تاکسی : میخوای یکم استراحت کنی ؟ خونه ی بزرگی ندارم ولی اگه خسته ای میتونی بیای اونجا
*تازه به فکرم رسیده کجا میخوام برم
دارلا : عاااا … ممنون ولی نه ، اگه زحمتی نیست چند تا خیابون پایین تر جلوی تلفن عمومی پیاده میشم …
تاکسی ( میزنه زیر خنده ) : تا دو دقیقه پیش که هیچ ایده ای نداشتی که کجا میخوای بری …اصلا به من چه ، هرجور شما بگی …
دارلا : مرسی …
*به سرم زده بود برم وزارت خونه تا حداقل ی چیزی بفهمم ، میدونستم سکوت و مخفی کاری همشون به ی چیزی ربط داره … البته اگه میرفتم وزارت خونه اگه پیدام میکردن قطعا به فنا میرفتم …
مسخره بود ،اخه یکی نیست به من بگه کدوم خری پا میشه بره وزارت خونه !
( نیم ساعت بعد : جلوی تلفن عمومی )
تاکسی : میتونی بری ، به سلامت …
دارلا : مرسی
*از ماشین پیاده میشم و همون موقع بادم میوفته کرایه رو ندادم
دارلا : اخخخخ بببخشید ، یادم رفت کرایه بدم
تاکسی : برو دختر ، پولتو بزار تو جیبت ، شاید بعد نیازت بشه …
دارلا : ولی اخه …
تاکسی ( لبخند میزنه ) : برو دیگه ، به سلامت …
*قبل از اینکه تشکر کنم میره .
حالا باید وارد تلفن عمومی میشدم و کُدی که مال چارلی بود و ازش یواشکی کش رفته بودم رو از توی جیبم درمیارم و روی تلفن شماره رو میزنم …
بعد اینکه کامل زدم یهو زیر پام خالی شد و مثل آسانسور فقط سریع تر رفتم پایین …
صدای دینگ اومد و در باز شد … اولش از تعجب دهنم باز مونده بود چون فوق العاده جای بزرگی بود … ی مشت آدم وحشی اونجا کار میکردن ، نفسمو حبس کردم و آروم و بی صدا وارد وزارت سحر و جادو شدم …
احساس بدی داشتم ، اطرافیانم حق داشتن از من خوششون نیاد ، اخه کی ی آدم رو مخی مثل منو میتونه تحمل کنه … حتی خودمم خودمو به زور تحمل میکنم …
تاکسی : هی بچه ، سوار نمیخوای بشی ، وسط خیابون چرا وایسادی؟
*یهو به خودم میام و میبینم وسط خیابونم …
دارلا : اوه ، سلام …
*در ماشینو باز میکنم و عقب ماشین میشینم …
تاکسی : خب ، کجا میخوای بری ؟
دارلا : حقیقتا … نمیدونم …
*برمیگرده و به من نگاه میکنه
تاکسی : نمیدونی ؟
دارلا : نه
تاکسی : خانوادت کجان ؟ چند سالته اصلا ؟
دارلا (پوزخند میزنم ) : حتی خانواده ای ندارم که نگرانم بشن …
*راننده مکث میکنه اما بعدش شروع میکنه به ادامه حرفش
تاکسی : میخوای یکم استراحت کنی ؟ خونه ی بزرگی ندارم ولی اگه خسته ای میتونی بیای اونجا
*تازه به فکرم رسیده کجا میخوام برم
دارلا : عاااا … ممنون ولی نه ، اگه زحمتی نیست چند تا خیابون پایین تر جلوی تلفن عمومی پیاده میشم …
تاکسی ( میزنه زیر خنده ) : تا دو دقیقه پیش که هیچ ایده ای نداشتی که کجا میخوای بری …اصلا به من چه ، هرجور شما بگی …
دارلا : مرسی …
*به سرم زده بود برم وزارت خونه تا حداقل ی چیزی بفهمم ، میدونستم سکوت و مخفی کاری همشون به ی چیزی ربط داره … البته اگه میرفتم وزارت خونه اگه پیدام میکردن قطعا به فنا میرفتم …
مسخره بود ،اخه یکی نیست به من بگه کدوم خری پا میشه بره وزارت خونه !
( نیم ساعت بعد : جلوی تلفن عمومی )
تاکسی : میتونی بری ، به سلامت …
دارلا : مرسی
*از ماشین پیاده میشم و همون موقع بادم میوفته کرایه رو ندادم
دارلا : اخخخخ بببخشید ، یادم رفت کرایه بدم
تاکسی : برو دختر ، پولتو بزار تو جیبت ، شاید بعد نیازت بشه …
دارلا : ولی اخه …
تاکسی ( لبخند میزنه ) : برو دیگه ، به سلامت …
*قبل از اینکه تشکر کنم میره .
حالا باید وارد تلفن عمومی میشدم و کُدی که مال چارلی بود و ازش یواشکی کش رفته بودم رو از توی جیبم درمیارم و روی تلفن شماره رو میزنم …
بعد اینکه کامل زدم یهو زیر پام خالی شد و مثل آسانسور فقط سریع تر رفتم پایین …
صدای دینگ اومد و در باز شد … اولش از تعجب دهنم باز مونده بود چون فوق العاده جای بزرگی بود … ی مشت آدم وحشی اونجا کار میکردن ، نفسمو حبس کردم و آروم و بی صدا وارد وزارت سحر و جادو شدم …
- ۷.۴k
- ۰۳ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط