{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رما=عشق و نفرت

رما=عشق و نفرت
پارت¹⁰
ن خواهش میکنم الان میمیره ،همین که از زدن دست کشید هومن بدوبدو از خونه رفت پاش به پیریز خورد و کل تلوزیون خاموش شد به طور واضح میتونم بگم خونه تاریک تاریک بود در خونه هم بست با صدای بلند داد زدم و گریه کردم من من الان یه دختر دست خورده بودم منی که تا حالا یه تار موم بیرون نرفته جلوی پسرعمم نه خدایا گریه میکردم که اون مرد نزدیکم شد با ترس پاشدم بدو بدو رفتم اتاقم و روی تخت نشستم و روتختی رو روسری کشیدم مییترسیدن اون پسر بهم دست بزنه داشتم میلرزیدم و هق هق میکردم که یهو پتو از روی سرم برداشته شد و کناز تخت تو آغوش گرمی فرو رفتم دستی روی موهام کشید و گفت= هیش گریه نکن تموم شد دیگه نبینم توی خونه تنها باشیآخ با کمر درد چشمام رو باز کردم همه جا نورانی بود اوه صب شده از جام پاشدم و با دیدن اون نیم تنه توی تنم همه ماجرای دیشب یادم افتاد خدا رحم کرد دختر بودنم رو از دست ندادم پاشدم رفتم حموم مامان اینا خونه نبودن بازم رفتن دنبال کارای عروسی حتمن آخه امشب افتاده عروسی رفتم حموم در اومدم پیام مامانم رو دیدم که نوشته آماده شو برو دم در اقا سپنتا دم دره برین باهم لباس عرو انتخاب کنین و یه بازار رو چرخی بزنین ،رفتم سمت پنجره دیدم پایینه سریع یه مانتوی بلند لجنی با شال سبز کمرنگ و کفش کرمی سفید و یه کیف سفید برداشتم یکم ریمل با رژ صورتی و ضد آفتاب رژگونه کمرنگ هم زدم رفتم دم در و سوار ماشین شدم آروم گفتم سلام و سرم رو پایین انداختم جوابم رو نداد مغرور 😤
تو راه بودیم گفت=فکر نکنم نیازی به خجالت کشیدن باشه نه؟؟
ساکت شدم هیچی نگفتم گفت=اقا هومن بودن درسته ،یه دفعه واقعن هنگیدم حاجی این دعا نویس بود یا جادوگر تعجبم رو که دید گفت=نگران نباش دادم بادیگاردا تا جون داشت زدنش خجالت کشیدنم جمع کن....
دیدگاه ها (۰)

رمان=عشق و نفرتپارت¹¹گفتم=کی بهت اجازه داد همچین کاری رو بکن...

رمان=عشق و نفرت پارت¹²یادته ،گف=چی ،گفم=همین که با منی کسی د...

رمان=عشق و نفرتپارت⁹غرق لبخند شده بودم زنگ در خورد گوشیم رو ...

رمان=عشق و نفرتپارت⁸بله گفتن من برابر با کل کشیدن کلا آدمای ...

خاطرات عشق ما پارت ۳ویو سوهی وقتی از خواب پریدم قلبم تند تند...

ویوخواب سوهی+ وقتی چشمام رو باز گردم روی سندلی بسته شده بودم...

1+ : تو جنگل!.. پابرهنه!..لای شاخه و برگ میدویدم... از دست ی...

پارت 4۳ روز بعدویو لیواز دانشگاه داشتم برمیگشتم خونه توی راه...

✥𝓜𝓨 𝓝𝓤𝓡𝓢𝓔(𝓟𝓐𝓡𝓣22🦋)✥(ویو لوین کاترین)بیخیال افکارم شدم و یه ظ...

My professorChapter:2Part:108"یک هفته بعد"نور کمرنگ خورشید ا...

وقتی اون تورو به سرپرستی میگیره و... p18ات. تو.... تو اونو ک...

مافیای خشن من پارت اخر....

رمان سوم پارت چهار دهم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚>> داخل ات...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط