**پارت ۵: فرار از جهنم**

**پارت ۵: فرار از جهنم**

فردا شب، می کیونگ طبق نقشه عمل کرد. یه لباس مشکی پوشید، کلاه گذاشت و صورتشو پوشوند. اسلحه رو برداشت و رفت به سمت خونه اون سیاستمدار.

خونه تو یه منطقه آروم بود. محافظا دور و بر خونه می‌چرخیدن. می کیونگ یه گوشه کمین کرد و حرکاتشونو زیر نظر گرفت.

یه کمربند انفجاری هم همراهش برده بود. (یا اینطور فکر می‌کرد!) در واقع، این یه کمربند فریبنده بود. یه حقه برای پرت کردن حواس.

بعد از یه ربع، یه فرصت پیدا شد. یکی از محافظا رفت یه گوشه سیگار بکشه. می کیونگ آروم رفت پشت سرش و با یه حرکت سریع، یه آمپول خواب‌آور بهش زد. یارو افتاد رو زمین.

می کیونگ لباسشو درآورد و لباس اون محافظو پوشید. حالا دیگه شبیه محافظا بود. آروم رفت سمت در ورودی.

به یکی از محافظا گفت: "رئیس گفت یه بسته مهم رسیده. باید ببرمش تو."

اون محافظ شک کرد. "بسته؟ کی همچین چیزی گفت؟"

می کیونگ یه لبخند زد. "نگران نباش. فقط دارم دستورات رو اجرا می‌کنم."

اون محافظ یه نگاه بهش انداخت و درو باز کرد. می کیونگ رفت تو.

خونه خیلی بزرگ بود. چند تا خدمتکار داشتن کار می‌کردن. می کیونگ آروم رفت تو راهرو. دنبال اون سیاستمدار می‌گشت.

یهو یه صدا شنید. "تو اینجا چیکار می‌کنی؟"

برگشت. یه زن جوون رو دید. معلوم بود دختر اون سیاستمداره.

می کیونگ گفت: "اومدم یه بسته بدم به پدرتون."

دختره گفت: "پدرم الان جلسه داره. نمی‌تونی بری تو."

می کیونگ گفت: "متاسفم. ولی این یه دستور مستقیمه."

دختره شک کرد. "تو خیلی مشکوک می‌زنی. اسمت چیه؟"

می کیونگ دیگه نمی‌تونست صبر کنه. اسلحه رو درآورد و به سمت دختره گرفت.

دختره جیغ کشید. می کیونگ شلیک کرد. اما...

به جای شلیک مستقیم، گلوله از کنار گوش دختره رد شد. می کیونگ نمی‌خواست بکشتش، فقط می‌خواست بترسونتش.

دختره از ترس خشکش زد. محافظا به سمت صدا هجوم آوردن. می کیونگ از فرصت استفاده کرد و با یه حرکت سریع، یه نارنجک دودزا انداخت وسط راهرو. دود همه جا رو پر کرد.

می کیونگ تو دود گم شد. به سمت اتاق اون سیاستمدار دوید. درو شکوند و رفت تو.

اون سیاستمدار پشت میز نشسته بود. داشت یه چیزی می‌نوشت. وقتی می کیونگ رو دید، شوکه شد.

می کیونگ گفت: "سلام. وقت حسابه."

سیاستمدار التماس کرد. "من بهت پول می‌دم. هر چقدر بخوای. فقط منو نکش."

می کیونگ خندید. "پول به درد من نمی‌خوره."

شلیک کرد. اما این بار هم گلوله به هدف نخورد. می کیونگ به پای سیاستمدار شلیک کرد. اون ناله کرد و رو زمین افتاد.

می کیونگ گفت: "این یه پیامه. تو باید از قدرت کنار بکشی. وگرنه دفعه بعدی، گلوله جای دیگه‌ای می‌خوره."

محافظا داشتن درو می‌شکوندن. می کیونگ سریع از پنجره پرید بیرون.
دیدگاه ها (۰)

the lost leaves/رمان جیمین

پارت۷کاتسوکی بعد از اینکه ایزوکو رفت، چند لحظه همون‌طور توی ...

پارت ۳۴

#هم_خون_بی_خون𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ²𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²¹یک سال و نیم بعد______...

dark life = 46ساعت بعد، ات جرأت کرد. آروم به سمت دفتر تهیونگ...

«قهوه تلخ، لبخند شیرین»پارت ۳یه روز با یه دوست پسر هم‌کلاسی ...

دختر و پارتی

وقتی جونگ کوک محافظ شخصیت بود و تنها چیزی که اجازه نداشت، عا...

{عشق بی پایان}پارت:۲اون...اونهمون پسریه که تو کتاب بود؟؟؟پشم...

A Shadow Named You سایه‌ای به نام تو P.3 (روایت از زبان ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط