پارت ۳۲
ویو ا/ت
یهو دیدم کلی بادکنک و گل آماده شده و مامانم، بابام، مامان و بابای تهیونگ، اعضا و نانی هم اونجا هستن.
همه با لبخند به سمتم اومدن و تبریک گفتن.
مامان و بابای تهیونگ:
ـ ماشاالله! چقدر زیبا و باوقاری ا/ت. بهت تبریک میگیم عزیزم.
ا/ت:
ـ ممنونم، خیلی متشکرم.
مامان و بابام:
ـ خوشگلم، خوشبخت بشید.
ا/ت:
ـ ممنونم.
اعضا با خنده گفتن:
اعضا:
ـ زنداداش مبارک باشه!
با خجالت خندیدم.
نانی:
ـ ا/ت جونم، دیدی گفتم میرسی؟
ا/ت:
ـ آره!
تهیونگ که کنارم ایستاده بود، گفت:
تهیونگ:
ـ خب دیگه، من و ا/ت میریم خرید عروسی.
ا/ت:
ـ ته، زود نیست؟
تهیونگ:
ـ خیلی هم دیره! عقد چند روز دیگهست.
با تعجب نگاهش کردم.
ا/ت:
ـ چی؟! رزرو کردی؟ از کجا میدونستی قبول میکنم؟ شاید قبول نمیکردم!
تهیونگ با اعتمادبهنفس لبخند زد.
تهیونگ:
ـ میدونستم.
ا/ت:
ـ از کجا اینقدر مطمئن بودی؟
تهیونگ:
ـ حالا ولش کن. اگه خستهای، میذارم فردا بریم.
ا/ت:
ـ آره، خیلی بهتره.
---
ویو ا/ت
خیلی بهمون خوش گذشت. حدود یک، دو ساعت اونجا بودیم.
بعد تهیونگ منو رسوند و مامان و بابام خودشون برگشتن.
ا/ت:
ـ ممنونم، خیلی خوش گذشت.
تهیونگ:
ـ خواهش میکنم.
ا/ت:
ـ خداحافظ.
چند قدم برداشتم که تهیونگ صدام زد.
تهیونگ:
ـ ا/ت، یه لحظه.
برگشتم.
ا/ت:
ـ بله؟
تهیونگ چند لحظه با لبخند نگاهم کرد و بعد آرام گفت:
تهیونگ:
ـ شب خوبی داشته باشی، خانم آیندهی من.
از خجالت چیزی نتونستم بگم.
ا/ت:
ـ خ... خداحافظ.
---
ویو تهیونگ
لبخندش رو دیدم و فهمیدم هنوز باورش نشده چه اتفاقی افتاده.
تهیونگ:
ـ خداحافظ. شب خوبی داشته باشی.
---
ویو ا/ت
وای...
واقعاً امروز ازم خواستگاری کرد!
نامزد شدیم!
چند روز دیگه هم عقده!
با کلی ذوق رفتم توی اتاقم، خودمو روی تخت انداختم و بالش رو بغل کردم.
اصلاً باورم نمیشد بعد از اون همه اتفاق، بالاخره همهچیز داشت خوب پیش میرفت.
به حلقه نگاه کردم.
آروم زیر لب گفتم:
ـ یعنی واقعاً قراره خانم کیم بشم؟
لبخند زدم و چشمهام رو بستم.
و بعد از مدتی خوابیدم
ادامه دارد ............
یهو دیدم کلی بادکنک و گل آماده شده و مامانم، بابام، مامان و بابای تهیونگ، اعضا و نانی هم اونجا هستن.
همه با لبخند به سمتم اومدن و تبریک گفتن.
مامان و بابای تهیونگ:
ـ ماشاالله! چقدر زیبا و باوقاری ا/ت. بهت تبریک میگیم عزیزم.
ا/ت:
ـ ممنونم، خیلی متشکرم.
مامان و بابام:
ـ خوشگلم، خوشبخت بشید.
ا/ت:
ـ ممنونم.
اعضا با خنده گفتن:
اعضا:
ـ زنداداش مبارک باشه!
با خجالت خندیدم.
نانی:
ـ ا/ت جونم، دیدی گفتم میرسی؟
ا/ت:
ـ آره!
تهیونگ که کنارم ایستاده بود، گفت:
تهیونگ:
ـ خب دیگه، من و ا/ت میریم خرید عروسی.
ا/ت:
ـ ته، زود نیست؟
تهیونگ:
ـ خیلی هم دیره! عقد چند روز دیگهست.
با تعجب نگاهش کردم.
ا/ت:
ـ چی؟! رزرو کردی؟ از کجا میدونستی قبول میکنم؟ شاید قبول نمیکردم!
تهیونگ با اعتمادبهنفس لبخند زد.
تهیونگ:
ـ میدونستم.
ا/ت:
ـ از کجا اینقدر مطمئن بودی؟
تهیونگ:
ـ حالا ولش کن. اگه خستهای، میذارم فردا بریم.
ا/ت:
ـ آره، خیلی بهتره.
---
ویو ا/ت
خیلی بهمون خوش گذشت. حدود یک، دو ساعت اونجا بودیم.
بعد تهیونگ منو رسوند و مامان و بابام خودشون برگشتن.
ا/ت:
ـ ممنونم، خیلی خوش گذشت.
تهیونگ:
ـ خواهش میکنم.
ا/ت:
ـ خداحافظ.
چند قدم برداشتم که تهیونگ صدام زد.
تهیونگ:
ـ ا/ت، یه لحظه.
برگشتم.
ا/ت:
ـ بله؟
تهیونگ چند لحظه با لبخند نگاهم کرد و بعد آرام گفت:
تهیونگ:
ـ شب خوبی داشته باشی، خانم آیندهی من.
از خجالت چیزی نتونستم بگم.
ا/ت:
ـ خ... خداحافظ.
---
ویو تهیونگ
لبخندش رو دیدم و فهمیدم هنوز باورش نشده چه اتفاقی افتاده.
تهیونگ:
ـ خداحافظ. شب خوبی داشته باشی.
---
ویو ا/ت
وای...
واقعاً امروز ازم خواستگاری کرد!
نامزد شدیم!
چند روز دیگه هم عقده!
با کلی ذوق رفتم توی اتاقم، خودمو روی تخت انداختم و بالش رو بغل کردم.
اصلاً باورم نمیشد بعد از اون همه اتفاق، بالاخره همهچیز داشت خوب پیش میرفت.
به حلقه نگاه کردم.
آروم زیر لب گفتم:
ـ یعنی واقعاً قراره خانم کیم بشم؟
لبخند زدم و چشمهام رو بستم.
و بعد از مدتی خوابیدم
ادامه دارد ............
- ۵۸.۸k
- ۲۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط