THE BLACK CONTRACT

THE BLACK CONTRACT

قرارداد سیاه

P.02 | چیزی که نباید برمی‌گشت


ساعت ۱۱:۵۵ شب | دفتر مرکزی NOX

جونگ‌کوک پشت میز کارش نشسته بود و با بی‌حوصلگی به پرونده‌های روی میز نگاه می‌کرد.

این چند روز حسابی سرش شلوغ بود و آخرین چیزی که لازم داشت، یک دردسر جدید بود.

در اتاق باز شد.

مرد: رئیس، یه بسته براتون آوردن.

جونگ‌کوک: بازم بسته؟ این دفعه دیگه چیه؟

مرد پاکت مشکی رو روی میز گذاشت.

مرد: نمی‌دونم. فرستنده نداره.

جونگ‌کوک با دیدن مهر روی پاکت، اخم کرد.

جونگ‌کوک: تو می‌تونی بری.

بعد از خروج مرد، پاکت رو باز کرد.

اولین چیزی که دید، عکس قدیمی سه سال پیش بود.

چند ثانیه بهش خیره موند.

جونگ‌کوک: شوخی می‌کنی...

عکس رو روی میز گذاشت و نامه رو برداشت.

«سه سال گذشته، اما هنوز همه‌چیز تموم نشده.

فردا، ساعت ده شب. عمارت بلک‌وود.

هر دو رئیس باید حضور داشته باشند.»

جونگ‌کوک پوزخند کوتاهی زد.

جونگ‌کوک: چه جالب...

گوشی‌اش رو برداشت و شماره دستیارش رو گرفت.

جونگ‌کوک: فردا شب ساعت ده، عمارت بلک‌وود.

مرد: جلسه‌ای ترتیب داده شده؟

جونگ‌کوک: ظاهراً یکی خیلی دلش می‌خواد منو ببینه.

مرد: تنها برید؟

جونگ‌کوک چند لحظه مکث کرد.

جونگ‌کوک: هنوز تصمیم نگرفتم.

تماس رو قطع کرد و دوباره به عکس نگاه کرد.

چشمش روی تصویر تهیونگ ثابت موند.

سه سال بود که اسمش رو نشنیده بود؛ حداقل نه از نزدیک.

جونگ‌کوک: امیدوارم این بار یه توضیح درست داشته باشی، کیم.

عکس رو داخل کشوی میزش گذاشت.

اما قبل از بستن کشو، نگاهش برای آخرین بار به اون افتاد.

فردا قرار بود بعد از سه سال دوباره با تهیونگ روبه‌رو بشه.

و جونگ‌کوک اصلاً مطمئن نبود این ملاقات به کجا ختم می‌شه.........
ادامه دارد........
دیدگاه ها (۰)

🖤 عروس مافیا | پارت دومعمارت جونگ‌کوک | ساعت ۹ شبا/ت وارد ات...

پارت ۷ | صبحانه‌ی دردسرسازصبح روز بعد، تهیونگ با چشم‌های نیم...

𓆩🩸𓆪 𝐁𝐋𝐎𝐎𝐃 𝐎𝐀𝐓𝐇 ⛓️ پیمان خون | پارت ⁴ 🥀━━━━━━━━━━━━━━[عمارت ک...

𓆩🩸𓆪 𝐁𝐋𝐎𝐎𝐃 𝐎𝐀𝐓𝐇 ⛓️ پیمان خون | پارت ² 🥀━━━━━━━━━━━━━━━━━━[عما...

𓆩🩸𓆪 𝐁𝐋𝐎𝐎𝐃 𝐎𝐀𝐓𝐇 ⛓️ پیمان خون | پارت ³ 🥀━━━━━━━━━━━━━━━━━━[عما...

💜 آرمیِ دردسرساز | پارت دومروز بعد | ساعت ۸ شبجونگ‌کوک پشت م...

🖤 OBSESSION | وسواسپارت هجدهم: جسدی که حرف می‌زدبارون بی‌وقف...

𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍فصل دوم | پارت ۲۳ | چهره‌ی آشنامرد آرام وارد خانه شد.ج...

دیر فهمیدم دیر خواستمتپارت سومصبح روز بعد، ا.ت زودتر از همیش...

روی آن نوشته شده بود:«اگر می‌خواهی برادرت زنده به خانه برگرد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط