## «ماه، بوی باران می‌دهد»

## «ماه، بوی باران می‌دهد»
### پارت ششم: عمارت زیر باران

باران بی‌وقفه می‌بارید و شاخه‌های جنگل را به هم می‌کوبید. جونگ‌کوک شنل تیره‌اش را دور شانه‌های تهیونگ انداخت و اخم کرد.

«اگه زخمت باز بشه، مجبور می‌شم برت گردونم.»

تهیونگ شنل را محکم‌تر دور خودش پیچید.
«پس سعی می‌کنم زنده بمونم. نمی‌خوام زحمتت هدر بره.»

«همیشه باید آخرین حرف رو تو بزنی؟»

«معمولاً.»

از میان درخت‌ها، عمارت ماه‌سپید پیدا شد؛ ساختمانی سنگی با پنجره‌های بلند و برج‌هایی که زیر نور ماه، سرد و خاموش به نظر می‌رسیدند. دو نگهبان جلوی در اصلی گشت می‌زدند.

جونگ‌کوک مسیرش را عوض کرد و تهیونگ را به ورودی باریکی پشت عمارت برد.
«از این راه می‌ریم زیرزمین. اتاق کار پدرم طبقه‌ی بالاست، اما راهروها پر از نگهبانه.»

تهیونگ آهسته پرسید:
«و اگه پدرت اونجا باشه؟»

جونگ‌کوک مکث کرد.
«اون‌وقت حقیقت رو از خودش می‌شنوم.»

به‌زحمت وارد راهروی زیرزمینی شدند. بوی سنگِ نم‌خورده و آهن زنگ‌زده در فضا پیچیده بود. تهیونگ دستش را روی دیوار گذاشت تا تعادلش را حفظ کند. جونگ‌کوک متوجه شد و بی‌آنکه چیزی بگوید، بازویش را گرفت.

تهیونگ زیر لب گفت:
«فکر کردم قرار بود ازم متنفر باشی.»

«هنوزم هستم.»

«پس دستم رو ول کن.»

جونگ‌کوک دستش را رها نکرد.
«وقتی دیگه تلوتلو نخوردی.»

پله‌ها به دری چوبی ختم می‌شدند. از پشت در صدای دو نفر به گوش می‌رسید. جونگ‌کوک دستش را بالا آورد تا تهیونگ را ساکت کند؛ بعد گوشش را نزدیک در برد.

صدای پدرش بود.

«مدرک‌ها باید امشب از گاوصندوق خارج بشن. پسرم نباید بفهمه.»

تهیونگ نگاه کوتاهی به جونگ‌کوک انداخت. چهره‌ی او سرد شد، اما چشم‌هایش از اندوهی پنهان خبر می‌دادند.

صدای مرد دیگری آمد:
«و اگر گرگِ خاکستری هنوز زنده باشد؟»

«پیداش می‌کنیم. این‌بار نمی‌ذارم از مرز فرار کنه.»

جونگ‌کوک دستش را مشت کرد. تهیونگ آرام مچ او را گرفت؛ نه برای نگه‌داشتنش، فقط برای اینکه یادآوری کند تنها نیست.

جونگ‌کوک نگاهش کرد. تهیونگ بی‌صدا گفت: «اول مدرک‌ها.»

آن‌ها از راهروی فرعی بالا رفتند و به اتاق کار رسیدند. در نیمه‌باز بود. اتاق خالی به نظر می‌رسید. جونگ‌کوک پشت میز زانو زد و قفلِ گاوصندوق را بررسی کرد.

«چقدر طول می‌کشه؟» تهیونگ پرسید.

«اگه سکوت کنی، کمتر.»

قفل با صدای تقی باز شد. داخل گاوصندوق چند نامه، نقشه‌ی مرزها و نشانِ نقره‌ای کوچکی بود که جونگ‌کوک آن را شناخت؛ نشانِ نگهبان ارشد قبیله‌ی خودشان.

تهیونگ یکی از نامه‌ها را برداشت و زیر نور چراغ گرفت.
«این دستخط پدرته.»

جونگ‌کوک نامه را گرفت. چشم‌هایش روی سطرها لغزیدند؛ هر جمله، شک تازه‌ای را به حقیقت تبدیل می‌کرد.

ناگهان صدای قدم‌هایی در راهرو پیچید.

تهیونگ نامه‌ها را زیر شنلش پنهان کرد. جونگ‌کوک در گاوصندوق را بست و آهسته گفت:
«پشت پرده. زود.»

در باز شد. پدر جونگ‌کوک وارد اتاق شد و درست کنار میز ایستاد.

«می‌دونم اینجایی، پسرم.»

جونگ‌کوک نفسش را حبس کرد. تهیونگ کنار او، بی‌حرکت ایستاده بود.

پدرش سرش را به سمت پرده چرخاند.
«بیا بیرون. باید درباره‌ی مهمونِ ناخونده‌ات حرف بزنیم.»

**پایان پارت ششم**
دیدگاه ها (۰)

فیک تهکوک وارث زار

Heir of Light and Darknesspart : 18تهیونگ هنوز کلید توی دستش...

معامله p32جونگ‌کوک بعد از اینکه به کیارش شیر داد، او را آرام...

🖤 OBSESSION | وسواس پارت ششم: کلیدجونگ‌کوک دوباره به الارا ن...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟔ناگهان احساس کرد چیزی روی گرد...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت 🖤پارت ۱ | «مهمان ناخوانده» ساعت...

فیک تهکوک ۱۰ پارتی## «ماه، بوی باران می‌دهد»### پارت اول: غر...

## «ماه، بوی باران می‌دهد»### پارت پنجم: سایه‌ی پدرکلماتی که...

پشت نقاب عشق 💗نویسنده: جئون جنیعصر، جونگ‌کوک با ماشین مشکی‌ا...

## «ماه، بوی باران می‌دهد»### پارت دوم: پناهگاه تاریکبوی عود...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط