فیک کوک
𝕸𝖞 𝖒𝖆𝖋𝖎𝖆¹¹⁷
درست جلوی یوری.
خب اون کوچولو هم بدش نمیومد از دیدن عشقبازی مامانوباباش. ولی یه حدی داره.. من که تا این حد مشکلی ندارم.
از سر دلتنگی این یکسال محکم لبمو روی لباش نگه داشتم و بوسیدمش. محکم گازش گرفتم تا از حالت خشکی در بیاد یه بازخوردی نشون بده.
اما کنترل بوسه با من بود. دقایق زیادی گذشت. اما انقدر لذت بخش بود که احساس میکنم حتی ده ثانیه هم نشده باشه.
ازش جدا شدم و پیشونیشو به پیشونیم چسبوندم.
سرمو که بالا آوردم دیدم داره متعجب بهم نگاه میکنه.
حس میکنم خیلی وقته داره اینکارو میکنه.
+: واسه چی... اینکارو انجام دادی؟
_: دلایلش زیاده.
+:...
به یوری که با خوشحالی بهمون نگاه میکرد اشاره کردم.
_: یکیش همین.
اخم کرد.
+: اتفاقا اصلا کار قشنگی نبود جلو بچه!
_: ولی مثل اینکه از تو بیشتر خوشش اومده.
نفس عمیقی کشید و لبشو پا کرد. لعنتی..
یوری از روی اپن برداشت.
یوری دستشو روی لپ مینا گذاشت و اونو بوسید.
مینا هم ذوق زده بوسش کرد.
بعد هم با دست کوچولوش به من اشاره کرد تا برم بقلش.
_: جونم بابا؟
خودشو تو بغل مینا بالا کشید سمت صورتم. منم فهمیدم میخواد چیکار کنه.
خودمو کج کردم و صورتمو سمتش خم کردم.
دستای لطیفشو دو طرف صورتم گذاشت و بوسم کرد.
بعد هم با انگشتش به منو بعد مینا اشاره کرد.
هم من هم مینا منظورشو فهمیدیم. بهم نگاه کردیم.
_: دیدی گفتم خوشش اومده؟
بعد هم سریع سمتش خم شدم و یه بوسه سطحی روی لباش گذاشتم.
_: مینایعزیزم همین بوسههای کوچیک و بزرگ مهمترین و بیشتر بخش و همینطور شیرینترین بخش خاطرات مارو تشکیل میدن. بذار باهاشون بهت کمک کنم گذشته رو به یاد بیاری.
+: باید باور کنم تنها دلیل علاقهت به بوسیدن من بخاطر یادآوردی حافظمه؟
_: تنها دلیل نه ولی یکی از مهمتریناشه.
ویو مینا
خدایا! این پدر دختر دارن چجوری بهم تجاوز میکنن!
یکیشون شیرمو میخوره یکیشون لبمو.
دارم چی میگم؟ وای دارم دیوونه میشم.
ولی اون لحظه چقد دلم میخواست منم همراهیش کنم. ولی احساس معذب بودنه نمیذاشت. همینطور اینکه اون داست اینکارو جلوی بچه انجام میداد.
ولی یوری هم واقعا خیلی خوشش اومده بود. که نباید میومد. آخه بچه مگه تو خودت مادر نداری؟؟
برای اینکه اون نگاه خمار لعنتیشو از روم برداره یوری ناگهانی بغلش گذاشتم.
+: خیلیخب!.. ساعت ۴ و نیمه. از ناهار گذشته ولی چون از صب تاحالا چیزی نخوردیم، من یچیز همینطوری درست کردم.
لبخند گرمی تحویلم داد. خواست چیزی بگه که صدای زنگ تلفنش اومد.
_: جواب میدم زود میام کمک.
+: باشه.
درست جلوی یوری.
خب اون کوچولو هم بدش نمیومد از دیدن عشقبازی مامانوباباش. ولی یه حدی داره.. من که تا این حد مشکلی ندارم.
از سر دلتنگی این یکسال محکم لبمو روی لباش نگه داشتم و بوسیدمش. محکم گازش گرفتم تا از حالت خشکی در بیاد یه بازخوردی نشون بده.
اما کنترل بوسه با من بود. دقایق زیادی گذشت. اما انقدر لذت بخش بود که احساس میکنم حتی ده ثانیه هم نشده باشه.
ازش جدا شدم و پیشونیشو به پیشونیم چسبوندم.
سرمو که بالا آوردم دیدم داره متعجب بهم نگاه میکنه.
حس میکنم خیلی وقته داره اینکارو میکنه.
+: واسه چی... اینکارو انجام دادی؟
_: دلایلش زیاده.
+:...
به یوری که با خوشحالی بهمون نگاه میکرد اشاره کردم.
_: یکیش همین.
اخم کرد.
+: اتفاقا اصلا کار قشنگی نبود جلو بچه!
_: ولی مثل اینکه از تو بیشتر خوشش اومده.
نفس عمیقی کشید و لبشو پا کرد. لعنتی..
یوری از روی اپن برداشت.
یوری دستشو روی لپ مینا گذاشت و اونو بوسید.
مینا هم ذوق زده بوسش کرد.
بعد هم با دست کوچولوش به من اشاره کرد تا برم بقلش.
_: جونم بابا؟
خودشو تو بغل مینا بالا کشید سمت صورتم. منم فهمیدم میخواد چیکار کنه.
خودمو کج کردم و صورتمو سمتش خم کردم.
دستای لطیفشو دو طرف صورتم گذاشت و بوسم کرد.
بعد هم با انگشتش به منو بعد مینا اشاره کرد.
هم من هم مینا منظورشو فهمیدیم. بهم نگاه کردیم.
_: دیدی گفتم خوشش اومده؟
بعد هم سریع سمتش خم شدم و یه بوسه سطحی روی لباش گذاشتم.
_: مینایعزیزم همین بوسههای کوچیک و بزرگ مهمترین و بیشتر بخش و همینطور شیرینترین بخش خاطرات مارو تشکیل میدن. بذار باهاشون بهت کمک کنم گذشته رو به یاد بیاری.
+: باید باور کنم تنها دلیل علاقهت به بوسیدن من بخاطر یادآوردی حافظمه؟
_: تنها دلیل نه ولی یکی از مهمتریناشه.
ویو مینا
خدایا! این پدر دختر دارن چجوری بهم تجاوز میکنن!
یکیشون شیرمو میخوره یکیشون لبمو.
دارم چی میگم؟ وای دارم دیوونه میشم.
ولی اون لحظه چقد دلم میخواست منم همراهیش کنم. ولی احساس معذب بودنه نمیذاشت. همینطور اینکه اون داست اینکارو جلوی بچه انجام میداد.
ولی یوری هم واقعا خیلی خوشش اومده بود. که نباید میومد. آخه بچه مگه تو خودت مادر نداری؟؟
برای اینکه اون نگاه خمار لعنتیشو از روم برداره یوری ناگهانی بغلش گذاشتم.
+: خیلیخب!.. ساعت ۴ و نیمه. از ناهار گذشته ولی چون از صب تاحالا چیزی نخوردیم، من یچیز همینطوری درست کردم.
لبخند گرمی تحویلم داد. خواست چیزی بگه که صدای زنگ تلفنش اومد.
_: جواب میدم زود میام کمک.
+: باشه.
- ۶.۸k
- ۰۲ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط