name:𝓣𝓱𝓮 𝓢𝓹𝓵𝓮𝓷𝓭𝓸𝓻 𝓸𝓯 𝓟𝓲𝓰𝓶𝓮𝓷𝓽 𝓲𝓷 𝓽𝓱𝓮 𝓓𝓪𝓻𝓴𝓷𝓮𝓼𝓼
name:𝓣𝓱𝓮 𝓢𝓹𝓵𝓮𝓷𝓭𝓸𝓻 𝓸𝓯 𝓟𝓲𝓰𝓶𝓮𝓷𝓽 𝓲𝓷 𝓽𝓱𝓮 𝓓𝓪𝓻𝓴𝓷𝓮𝓼𝓼
Season:¹
part:²
.
.
.
.
.
.
(پایان ویو آرورا)
حدود یک هفته از اون ماجرای دختر زال و مورچه ها گذشته.
...
ومن مثل روز های تکراری دیگه مشغول کشیدن یه نقاشی تکراری بودم.
...
که یهو چشمم میخوره به همون سه تا دختر بدجنس که با عصبانیت بهم نگاه میکنن .
...
حق هم دارن .
...
چون وقتی تو حمام سرپرست ازم پرسید کی اینکارو باهات کرده بدون ترس اسم اونا رو اوردم .
...
بدون شک تنبیه شدن که اینطوری با عصبانيت بهم خیره ان.
...
همینطوری تو افکارم غرق بودم که زنگ پرورشگاه رشته افکارم رو پاره کرد به خودم اومد که فهمیدم بعد دوسال به صدا در اومده.
...
اولش تعجب کردم ولی بعد خوشحال شدم .
...
چون بعد دوسال چند خانواده به پرورشگاه اومدن و میخوان چند تا از مارو به سرپرستی بگیرن.
...
کی به کیه شاید یه خانواده دنبال منم اومده باشن و این یه شانس طلاییی برای منه.
...
بلند شدم و همراه بقیه به سمت صف داخل حیات رفتم .
...
اولین زوج اومدن و با لبخند به بچه ها نگاه می کردن .
...
ولی وقتی نوبت من شد بایه نگاه وحشت ناک بهم خیره شدن .
...
این نگاه ها خیلی وقته از یادم رفته بود .
...
تازه یادم اومد .
...
از وقتی وارد اینجا شدم همه با همین نگاه های تند بهم نگاه میکردن .
...
بغض بدی گلوم رو چنگ میزد ولی به زور مهارش کردم .
...
ولی دیگه دیر بود .
...
برای اینکه کسی اشکامو نبینه سرم رو انداختم پایین و قطره مرواریدی از چشمام سر خورد.
...
بالا خره اولین زوج رفتن.
...
اون ها همراه خودشون یه پسر بردن.
...
دومین زوج هم اومدن و یه دختره مو نارنجی بردن.
...
درست وقتی که فک کردم دیگه خانواده ای نیست خواستم برم که یه زن مهربونی صدام زد .
...
٪آرورا دخترم نمیخوای بیای پیش مامان جدیدت؟؟
...
ترسیدم فک کردم خوابه ولی کاملا هوشیار بودم .
...
امکان نداشت کسی از یه دختر عجیب خوشش بیاد پس یعنی شانس بهم رو کرد .
...
وقتی روم رو برگردوندم یه زوج مهربون رو دیدم با لباسای زیبا و لوکس .
...
لبخندی به لبام نشست.
...
+پس واقعا.... شانس بهم رو کرد.
...
ادامه دارد.......
کی میدونه شاید این خانواده دروازه ای برای ارورا باز کردن که اهنش بوی خون میده ولی کلیدش بوی گل🌸
...
بازی تازه شروع شده🗝
Season:¹
part:²
.
.
.
.
.
.
(پایان ویو آرورا)
حدود یک هفته از اون ماجرای دختر زال و مورچه ها گذشته.
...
ومن مثل روز های تکراری دیگه مشغول کشیدن یه نقاشی تکراری بودم.
...
که یهو چشمم میخوره به همون سه تا دختر بدجنس که با عصبانیت بهم نگاه میکنن .
...
حق هم دارن .
...
چون وقتی تو حمام سرپرست ازم پرسید کی اینکارو باهات کرده بدون ترس اسم اونا رو اوردم .
...
بدون شک تنبیه شدن که اینطوری با عصبانيت بهم خیره ان.
...
همینطوری تو افکارم غرق بودم که زنگ پرورشگاه رشته افکارم رو پاره کرد به خودم اومد که فهمیدم بعد دوسال به صدا در اومده.
...
اولش تعجب کردم ولی بعد خوشحال شدم .
...
چون بعد دوسال چند خانواده به پرورشگاه اومدن و میخوان چند تا از مارو به سرپرستی بگیرن.
...
کی به کیه شاید یه خانواده دنبال منم اومده باشن و این یه شانس طلاییی برای منه.
...
بلند شدم و همراه بقیه به سمت صف داخل حیات رفتم .
...
اولین زوج اومدن و با لبخند به بچه ها نگاه می کردن .
...
ولی وقتی نوبت من شد بایه نگاه وحشت ناک بهم خیره شدن .
...
این نگاه ها خیلی وقته از یادم رفته بود .
...
تازه یادم اومد .
...
از وقتی وارد اینجا شدم همه با همین نگاه های تند بهم نگاه میکردن .
...
بغض بدی گلوم رو چنگ میزد ولی به زور مهارش کردم .
...
ولی دیگه دیر بود .
...
برای اینکه کسی اشکامو نبینه سرم رو انداختم پایین و قطره مرواریدی از چشمام سر خورد.
...
بالا خره اولین زوج رفتن.
...
اون ها همراه خودشون یه پسر بردن.
...
دومین زوج هم اومدن و یه دختره مو نارنجی بردن.
...
درست وقتی که فک کردم دیگه خانواده ای نیست خواستم برم که یه زن مهربونی صدام زد .
...
٪آرورا دخترم نمیخوای بیای پیش مامان جدیدت؟؟
...
ترسیدم فک کردم خوابه ولی کاملا هوشیار بودم .
...
امکان نداشت کسی از یه دختر عجیب خوشش بیاد پس یعنی شانس بهم رو کرد .
...
وقتی روم رو برگردوندم یه زوج مهربون رو دیدم با لباسای زیبا و لوکس .
...
لبخندی به لبام نشست.
...
+پس واقعا.... شانس بهم رو کرد.
...
ادامه دارد.......
کی میدونه شاید این خانواده دروازه ای برای ارورا باز کردن که اهنش بوی خون میده ولی کلیدش بوی گل🌸
...
بازی تازه شروع شده🗝
- ۱.۱k
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط