چند پارتی تهیونگ (درخواستی)

پارت ۱

از صبح خونه‌ی خانواده‌ی ا.ت یه حال‌وهوای عجیبی داشت.
مادر ا.ت چند بار میز رو چک کرده بود.
— ا.ت، گل‌ها رو گذاشتی؟

— مامان، سه بار چک کردی!

— خب شاید دفعه‌ی چهارم بهتر شده باشه.

ا.ت خندید.
— همه‌چی آماده‌ست.

پدرش از پذیرایی صدا زد:
— فقط امیدوارم این آقای خواستگار هم آماده باشه!

ا.ت با خجالت گفت:
— بابا!

هنوز جمله‌اش تموم نشده بود که زنگ در به صدا درآمد.
مادرش سریع صاف ایستاد.
— اومدن!

ا.ت نفس عمیقی کشید.
— وای...

پدرش با خونسردی گفت:
— نگران نباش. قرار نیست امتحان ریاضی بدی.

— برای شما آسونه!

در باز شد.
اول پدر و مادر تهیونگ وارد شدن.
پدرش کت‌وشلوار رسمی پوشیده بود و مادرش دسته‌گل زیبایی دستش داشت.
بعد از اون...
تهیونگ وارد شد.
کت‌وشلوار مشکی کاملاً مرتب، موهاش آراسته و یه دسته‌گل بزرگ توی دستش.
چند لحظه فقط به ا.ت نگاه کرد.
انگار بقیه‌ی آدم‌های خونه رو فراموش کرده بود.
مادر تهیونگ آروم با آرنج زد بهش.
— تهیونگ...

تهیونگ پلک زد.
— بله؟

— سلام کن!

تهیونگ سریع سرش رو خم کرد.
— سلام!

همه خندیدن.
پدر تهیونگ آروم به مادر تهیونگ با خنده گفت:
— از صبح داشتیم بهش می‌گفتیم فقط سعی کن طبیعی رفتار کنی.
مادر تهیونگ لبخند زد.
— ظاهراً موفق نشده.

تهیونگ خندید.
— راستش... نه خیلی.

بعد دسته‌گل رو سمت مادر ا.ت گرفت.
— این برای شماست.

مادر ا.ت با لبخند گرفت.
— ممنونم. خیلی زیباست.

تهیونگ بعد یه جعبه‌ی شیک رو به پدر ا.ت داد.
— این هم برای شما.

پدر ا.ت جعبه رو گرفت.
— لازم نبود.

— می‌دونم. ولی دلم می‌خواست.

بعد رو به ا.ت کرد.
— و این...
تهیونگ جعبه‌ی کوچیک دیگه‌ای از جیب کت بیرون آورد.
ا.ت با تعجب نگاهش کرد.
— برای منه؟
تهیونگ لبخند زد.
— آره.
ا.ت جعبه رو باز کرد.
داخلش یک دستبند ظریف بود.
مادر ا.ت با ذوق گفت:
— وای، چقدر قشنگه!
تهیونگ نگاهش رو از ا.ت نگرفت.
— چون چیزی که برای من ارزشمنده، باید یه چیز مخصوص داشته باشه.
ا.ت سرخ شد.

پدرش زیر لب گفت:
— خب... شروع شد.
همه خندیدن.
تهیونگ و خانواده‌اش نشستند.
چند دقیقه اول خیلی عادی گذشت.
تا اینکه مادر ا.ت لبخند زد و پرسید:
— خب تهیونگ جان، از خودت بگو.
تهیونگ صاف نشست.
— حتماً.

پدرش با افتخار گفت:
— پسرم صاحب یه شرکت بزرگ سرمایه‌گذاری و فناوریه.

پدر ا.ت گفت:
— شنیدم شرکت موفقیه.

تهیونگ سر تکون داد.
— لطف دارید.

تهیونگ آماده بود جواب بده.
واقعاً هم از قبل جواب همه‌ی سؤال‌ها رو تمرین کرده بود.

اما به محض اینکه مادر ا.ت دوباره پرسید:

— شغلت چیه؟

تهیونگ با اعتمادبه‌نفس گفت:
— من... ا.ت رو خیلی دوست دارم.

سکوت.
کامل.
تهیونگ چند ثانیه به همه نگاه کرد.

بعد خودش آهسته گفت:
— ...این جواب سؤال نبود، درسته؟

پدر تهیونگ زد زیر خنده.
— بالاخره فهمیدی!

ا.ت دستش رو جلوی دهانش گذاشت تا نخنده.
مادر ا.ت هم با خنده گفت:
— نه، ولی جوابت رو دوست داشتم.

تهیونگ خجالت‌زده لبخند زد.
— ببخشید. استرس دارم.

پدر ا.ت گفت:
— ولی حداقل مشخص شد چرا اومدی.

تهیونگ این بار جدی‌تر شد.
— دقیقاً.

نگاهش رو به ا.ت دوخت.
— من امروز اومدم چون نمی‌خوام فقط کسی باشم که ا.ت دوستش داره.
مکث کرد.
— می‌خوام کسی باشم که وقتی آینده‌ش رو تصور می‌کنه، منم توی اون تصویر باشم.

فضای اتاق ناگهان آروم شد.
مادر ا.ت به پدرش نگاه کرد.
پدر تهیونگ هم لبخند زد.

تهیونگ ادامه داد:
— من شاید آدمی باشم که بیشتر وقتم رو سر کار می‌گذرونه، شاید زندگی شلوغی داشته باشم، ولی یه چیز برام همیشه مشخص بوده.
نگاهش دوباره روی ا.ت ثابت شد.
— هیچ موفقیتی برای من وقتی ارزش نداره که نتونم با ا.ت تقسیمش کنم.

مادر ا.ت آرام گفت:
— تهیونگ...

— من نمی‌خوام فقط براش یه زندگی راحت بسازم.
تهیونگ لبخند زد.
— می‌خوام زندگی‌ای بسازم که توش هر روز بدونه چقدر دوستش دارم.

پدر ا.ت که تا آن لحظه جدی نشسته بود، بالاخره لبخند زد.
— پسر جان، ما قرار بود چند تا سؤال ازت بپرسیم.

تهیونگ خندید.
— می‌دونم.

— ولی الان نمی‌دونم باید سؤال بپرسم یا دست بزنم!

همه خندیدن.

ا.ت که تمام این مدت ساکت بود، بالاخره گفت:
— میشه من و تهیونگ چند دقیقه بریم اتاقم حرف بزنیم؟

مادرش لبخند زد.
— حتماً.

تهیونگ بلند شد.
— اجازه هست؟

پدر ا.ت با خنده گفت:
— برو، داماد آینده.

تهیونگ با شنیدن «داماد» لبخند بزرگی زد.
ا.ت با خجالت دستش رو گرفت و هر دو رفتن سمت اتاق.

ادامه دارد ...
متاسفانه جا نشد


#رمان #فیک #فیکشن #سناریو
#namjoon #jin #suga #jhope #jimin #text #teahyung #jungkook #bts
#تهیونگ #جونگکوک #تهکوک #سناریو #وانشات #تکپارتی #بی_تی_اس
#نامجون #جین #سوکجین #یونگی #شوگا #جیمین #جیهوپ #هوسوک
دیدگاه ها (۲۵)

پارت دوم | «اون کی بود؟»ا/ت بعد از کلاس از ساختمان دانشگاه ب...

💜 پارت سوم | چیزی که تهیونگ فهمیدتهیونگ هنوز با همان لبخند ش...

«قراردادِ سیاه» p1باران شدیدی روی عمارت قدیمی خانواده‌ی جون ...

𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶𝙿𝙰𝚁𝚃𝟽 | آخرین نتدو سال گذشت.دو سال از روزی که ا/ت برای...

🩷 hׁׅ֮υׁׅꭈׁׅtׁׅ — پارت دومسه روز از آن اتفاق گذشته بود.ا/ت د...

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟓 | دریاچند ماه بعد، بهار از راه رسید.ا/ت بالاخره تصمیم...

پارت آخر

℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 5 | یک قدم نزدیک‌ترروزهای بعد، چیزی بین ا/ت و جیم...

P24سوار ماشین جیمین شد،جیمین با لبخند نگاهی به تیپ ا/ت انداخ...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟐 جونگ‌کوک چند لحظه بعد بالاخ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط