𝐒𝐥𝐚𝐯𝐞 /برده/
𝐒𝐥𝐚𝐯𝐞 /برده/
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟗𝟗
[ویو ا.ت]
مغزم هنگ کرده بود نمیدونستم ناراحت باشم برای اینکه چند نفر بخاطر من کشته شدن یا خوشحال باشم که فرار کردن از دست یانگسو و آدام هاش تموم شده بود..
جونگکوک نزدیک بود زمین بخوره که سریع سمتش رفتم و گرفتمش..
ا.ت: مگه چقدر خوردی که حتی نمیتونی رو پاهای خودت هم وایستی؟
سرش پایین و چشماش بسته بود...
با زور کمی که داشتم بالاخره جونگکوک رو به اتاقش بردم.
با این سر و وضع خونی اول باید یه دوش بگیره..بعد رو تخت دراز بکشه..
جونگکوک رو بردم داخل حموم اتاقش و گفتم..
ا.ت: الان برات لباس هم میارم..
بعد ازینکه لباس هارو تو حموم گذاشتم گفتم..
ا.ت: دوش بگیر با این وضع نمیتونی رو تخت بخوابی..
از حموم بیرون رفتم و درو بستم..
رو تخت نشستم و منتظر موندم تا سالم از حموم دربیاد و اتفاقی براش نیفته...
بعد از چند دقیقه صدای آب قطع شد..
با صدای در حموم سرم رو چرخوندم...
با دیدن جونگکوکی فقط با یه حوله پایین تنهاش رو پوشونده بود..جیغی کشیدم و دستمو رو صورتم گذاشتم و گفتم...
ا.ت: چرا چیزی نپوشیدییی..مگه من برات لباس نیاورده بودممم؟
جونگکوک : باکسر نیاوردی..
ا.ت: امم خ..خب..یادم رفت..
یادم نرفته بود..فقط خجالت میکشیدم..
جونگکوک: مطمئنی که یادت رفته بود؟
ا.ت: میتونستی همون قبلیت رو هم بپوشی..
یهو جونگکوک اومد سمتم و دستام رو از صورتم برداشت و رو صورتم خم شد..
پوزخندی زد و گفت..
جونگکوک : حالا چرا انقدر سرخ شدی؟
ا.ت: م..من..باید..ب..برم..
همونطور که خمار به لبام خیره بود گفت..
جونگکوک : نه..الان نه..خیلی وقت بود که دلم میخواست جای لبای کیم رو از رو لبات پاک کنم...ولی فرصت نشد..الان بهترین فرصته...
از تعجب ابروهام بالا رفت محکم هلش دادم و سریع از رو تخت بلند شدم..
میخواستم از اتاق برم بیرون که یهو دستم رو گرفت و پرتم کرد رو تخت..
روم خیمه زد..با دستش محکم چونهام رو گرفت..چشماش رو بست و لباشو رو لبام گذاشت...
سریع و محکم میبوسید و گازهای ریزی از لب پایینم میگرفت..
کم کم گرما و حرارت کل وجودمو فرا گرفت..و اروم چشمام بسته شد..کنترلی رو حرکاتم نداشتم..دستام رو دور گردن جونگکوک حلقه کردم..و منم مشغول بوسیدنش شدم..
تیزی پیرسینگ لبشو رو لبام فشار داد که باعث شد لبم خون بیاد..گاز محکمی از بالای لبم گرفت...ناله ریزی کردم و جونگکوک از این فرصت استفاده کرد و زبونش رو وارد دهنم کرد..سرعت زبونش گرما و اشتیاق بدنم رو بیشتر کرد..ولی مجبور شدیم با کم آوردن نفس از هم جدا بشیم..
به چشماش خیره شدم..
دیگه اون جدیت و سردی تو نگاهش نبود.
تو چشماش، یه چیزی دیدم که هیچ وقت از یه مافیا انتظار نداشتم. یه جور آرامش کشنده. وقتی نگاهم میکرد، حس میکردم تمام دنیا تو اون دو تا تیله مشکی خلاصه شده..انگار که...
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟗𝟗
[ویو ا.ت]
مغزم هنگ کرده بود نمیدونستم ناراحت باشم برای اینکه چند نفر بخاطر من کشته شدن یا خوشحال باشم که فرار کردن از دست یانگسو و آدام هاش تموم شده بود..
جونگکوک نزدیک بود زمین بخوره که سریع سمتش رفتم و گرفتمش..
ا.ت: مگه چقدر خوردی که حتی نمیتونی رو پاهای خودت هم وایستی؟
سرش پایین و چشماش بسته بود...
با زور کمی که داشتم بالاخره جونگکوک رو به اتاقش بردم.
با این سر و وضع خونی اول باید یه دوش بگیره..بعد رو تخت دراز بکشه..
جونگکوک رو بردم داخل حموم اتاقش و گفتم..
ا.ت: الان برات لباس هم میارم..
بعد ازینکه لباس هارو تو حموم گذاشتم گفتم..
ا.ت: دوش بگیر با این وضع نمیتونی رو تخت بخوابی..
از حموم بیرون رفتم و درو بستم..
رو تخت نشستم و منتظر موندم تا سالم از حموم دربیاد و اتفاقی براش نیفته...
بعد از چند دقیقه صدای آب قطع شد..
با صدای در حموم سرم رو چرخوندم...
با دیدن جونگکوکی فقط با یه حوله پایین تنهاش رو پوشونده بود..جیغی کشیدم و دستمو رو صورتم گذاشتم و گفتم...
ا.ت: چرا چیزی نپوشیدییی..مگه من برات لباس نیاورده بودممم؟
جونگکوک : باکسر نیاوردی..
ا.ت: امم خ..خب..یادم رفت..
یادم نرفته بود..فقط خجالت میکشیدم..
جونگکوک: مطمئنی که یادت رفته بود؟
ا.ت: میتونستی همون قبلیت رو هم بپوشی..
یهو جونگکوک اومد سمتم و دستام رو از صورتم برداشت و رو صورتم خم شد..
پوزخندی زد و گفت..
جونگکوک : حالا چرا انقدر سرخ شدی؟
ا.ت: م..من..باید..ب..برم..
همونطور که خمار به لبام خیره بود گفت..
جونگکوک : نه..الان نه..خیلی وقت بود که دلم میخواست جای لبای کیم رو از رو لبات پاک کنم...ولی فرصت نشد..الان بهترین فرصته...
از تعجب ابروهام بالا رفت محکم هلش دادم و سریع از رو تخت بلند شدم..
میخواستم از اتاق برم بیرون که یهو دستم رو گرفت و پرتم کرد رو تخت..
روم خیمه زد..با دستش محکم چونهام رو گرفت..چشماش رو بست و لباشو رو لبام گذاشت...
سریع و محکم میبوسید و گازهای ریزی از لب پایینم میگرفت..
کم کم گرما و حرارت کل وجودمو فرا گرفت..و اروم چشمام بسته شد..کنترلی رو حرکاتم نداشتم..دستام رو دور گردن جونگکوک حلقه کردم..و منم مشغول بوسیدنش شدم..
تیزی پیرسینگ لبشو رو لبام فشار داد که باعث شد لبم خون بیاد..گاز محکمی از بالای لبم گرفت...ناله ریزی کردم و جونگکوک از این فرصت استفاده کرد و زبونش رو وارد دهنم کرد..سرعت زبونش گرما و اشتیاق بدنم رو بیشتر کرد..ولی مجبور شدیم با کم آوردن نفس از هم جدا بشیم..
به چشماش خیره شدم..
دیگه اون جدیت و سردی تو نگاهش نبود.
تو چشماش، یه چیزی دیدم که هیچ وقت از یه مافیا انتظار نداشتم. یه جور آرامش کشنده. وقتی نگاهم میکرد، حس میکردم تمام دنیا تو اون دو تا تیله مشکی خلاصه شده..انگار که...
- ۱۱۱.۷k
- ۰۸ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۲۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط