____[The Forbidden Crossing]____

تـقـاطـع مـمـنـوعـه ²⁶

که یهو یه پسر خوشتیپ به سمتمون اومد
انگار کوک میشناختش
ولی با نفرت نگاهش میکرد
که اومد سمت کوک و گفت:
*سلام رفیق قدیمی

و بعد دستشو به سمت کوک دراز کرد
کوک کمی به دستش نگاه کرد و بعدشم یه نیشخند زد و نگاهشو ازش برگردوند
اونم دستش که تو هوا بود رو جمع کرد..
و بعد با یه نگاه چندش به طرف من اومد
*سلام بانو
شما باید خواهر کوک باشید
-بله خواهر ناتنیشونم
*خوشبختم من....

حوصلشو نداشتم برای همین حرفشو قطع کردم
-مری بدو بریمم

انگار که سوخته باشه عقب رفت و پشت سرمون راه اومد
تمام مدت نگاه چندششو روی خودم احساس میکردم
تا اینکه مامانمو دیدم و سریع رفتم سمتش
(چقدر لف دادینن
-مامان این کیه دیگه؟
(این آقا خوشتیپه اسمش یونگی هست..
-خب به من چه؟
میگم چرا اومده خرید عروسی
(خب رفیق کوک هست و اومده برامون نظر بده
-مامان من که میدونم یه فکر شیطانی تو ذهنته پس لطفا سریعتر جمعش کنن
تازشم خیلی هیزه حالمو بهم میزنهههه
(ایششش بیا بریم دیگه

اول از همه قرار بود برای مامانم لباس عروس بخریم
-ماماننن این خیلی قشنگه هااا(ذوق)

یونگی با دیدن ذوقم یه خنده چندش کرد
و در مقابلش کوک همش تو هم بود
یعنی چی که رفیقن آخه
اینا به خون هم تشنه هستن کههههه

مامانم بعد از پوشیدن هزار تا لباس مختلف و گشتن دویست تا مغازه بالاخره یکی رو انتخاب کرد و اونو خریدیم

بعدش هم رفتیم برای خرید کت برای مارتین
ولی مارتین برعکس مامانم در عرض چند دقیقه و همون مغازه اول خریدشو کرد
همشم نگاه اون چندشه روم بود
یه آدم چقدر میتونه رو اعصاب باشهههه(یادآوری کنم فقط فیک هست و قصد بی احترامی ندارممم)

(خب خببببب بریم خرید رایاااا
-نه تو رو خدا مال منو بزار آخرررر
( نخیر همین الان میریم
-هوفففف

رفتیم داخل لباس فروسی و هر کس یه نظری میداد و خیلی رو اعصاب بود
اون پسره یونگی هم رو یه لباس دست گذاشت و گفت:
*نظرت درباره این چیه؟ خیلی قشنگه
-عامممم

که همون لحظه کوک رو یه لباس دیگه دست گذاشت و گفت:
+بد نیست

و منم برای دور شدن از پسره سریع به کوک گفتم:
-واییییی چه قشنگه بذار بپوشمش

و پسره هم انگار آتیشی شده بود ولی به من چه میخواست نیادد

ولی خدایی سلیقه کوک خیلی خوب بود
یه لباس سورمه‌ای تیره
ساده بود اما خیلی شیک
بر خلافش لباسی که پسره انتخاب کرده بود خیلی زرق و برقی و شلوغ بود
دقیقا چیزی که من بدم میاد
و خب فکر کنم دل کوک هم خنک شده بود

سریع رفتم تو پرو و لباسو امتحان کردم و واقعا خیلی بهم میومد
-خبببب
چطوره؟

و کوک با چشمایی متعجب نگام میکرد
انگار انتظار نداشت اینقدر لباسه بهم بیاد

(خیلی خوشگله
دوسش داری؟
-خیلیی
(خب پس همینو میگیریم

و کوک هم لبخند پیروزمندانه‌ای زد
و خب معلوم بود حسابی خوشش اومده بودددد

منم برای اینکه به پسره بفهمونم دخالت نکنه، با کوک صمیمی رفتار کردم

از مغازه بیرون اومدیم و من نزدیک به کوک شدم بهش گفتم
-کی بود میخواست مسخرم کنه؟
+خب کار ناحق که نمیکنم وقتی خوشگل بشی میگم خوشگلی
-ولی نگفتی

کمی سرشو نزدیک صورتم کرد و گفت:
+خیلی خوشگلی(خمار و آروم)
-.....



#رمان #فیک #تقاطع_ممنوعه #رایا #کوک #The_Forbidden_Crossing
دیدگاه ها (۱۳)

بچه هااااااااا.امروز منو مامانم و خالم و دخترخالم پارک بودیم...

the first lie

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت پارت ۱۳ | «فقط یه چیز می‌خریم!»...

پارت ۲۵

#عشق_بعد_نفرت پارت: 3ویو اتکه چشمم خورد به یه مغازه لباس فرو...

سیسیا پارت پنج پاک شده اومدم خلاصش رو بهتون بگم برید پایین 👇...

آواز عشق ♣️ part 6♣️یونگی ویو سوار ماشینم شدمو راه افتادم سم...

my neighbour childhood friend:part9:ویو یونگی:یهو مامان جونگ...

𝓹𝓪𝓻𝓽۶۴با کوک رفتیم یه پاساژ یه هودی ckبرداشت و حساب کردم و ب...

My‌ little marshmallow∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆p18اونجا دیگه یه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط