#رمان
#رمان
𝐍𝐚𝐦𝐞 : چرا من ؟
پارت ⁵
❗️توجه : ( ی قسمت کوچیک از خاطرم رفته بود ) ، دشمن مشترک سلمان یزدان ک گویا مافیا هم هستن ، به گوششون رسیده بود اینا باهم قرارداد بستن بنابراین به عمارت حمله کردن .
❗️توجه : ( دیروز بخاطر طراحی هام نتونستم رمان رو براتون ادامه بدم در حالی که قول دادم هر روز ی پارت بزارم ، در نتیجه امشب سعی میکنم دو پارت رو در اختیارتون قرار بدم هرچند بعید میدونم )
•••
اهورا
کتاب کاملا به زبان انگلیسی بود و چون کهنه بود نمیتونستم جملات رو واضح بخونم هرچند مشخصه کتاب ، ی کتاب عادی نیست و بیشتر کلمه خون به چشم میخورد
دوباره جلد رو نگاه کردم که شاید رمان باشه اما نبود ، کتاب علمیی هم نبود
یعنی این کتاب رو از کجا آوردتش ؟
کتاب رو که زیرو رو کردم فهمیدم جلدش یه برش مخفی داره ، از توش چندتا عکس قدیمی و رنگ و رو رفته درآوردم
ی دختر و ، ی پسر
بیشتر که دقت کردم عکس پسره زیادی شبیه من بود
چشم های توسی سبز درشت و مژه های بلند ، موهای خورد و به هم ریخته ، دندونای خرگوشی ، بینی که به شکل صورتش میومد ، چونه ای که موقع خندیدن خوش فرم تر میشد ، پشت عکس اسمی آشنا نوشته و شماره ¹ زده شده بود ، این عموم بود
با ادامه دادن کارم فهمیدم قبل این کتاب ، کتاب دیگه هم هست
میتونم بگم اون رو خونده و پسش داده اما مرگش اجازه خوندن کامل این کتاب رو بهش نداده ؟ ممکنه علت مرگش...
سریع سرم رو به طرفین تکون دادم بلکه این افکار رو دفع کنم
باید این کتاب رو با خودم حمل میکردم ، شاید کسی دنبالش بیاد و من جواب سوالاتم رو پیدا میکردم ؟
اما قبلش باید از شر آغاجون خلاص شم
با همصحبتی با اون پسره هم قشنگ کارمو تموم کردم
میتونم بگم فیلم های مدار بسته رو دلیت بزنن ، هوم ؟
کتاب رو داخل لباس ها پنهون کردم ، گوشیم رو برداشتم و سریع اتاق رو ترک کردم و به سمت حیات قدم برداشتم
میخواستم برم از نگهبانی جلوی دروازده خواهش کنم اما وسط حیات یادم اومد اونا دسترسی به دوربین ها ندارن
نهه
راهم رو به سمت ساختمان بادیگارد ها کج کردم
بدون اینکه در بزنم وارد شدم ولی از تعجب چشمام گرد شد ...
جدااا دیگه نظرت رو بگو تو که مرده متحرک نیستی میخونی و رد میشی زیبارو ؟ 💗
لایک ³⁵
نویسنده : Aban
𝐍𝐚𝐦𝐞 : چرا من ؟
پارت ⁵
❗️توجه : ( ی قسمت کوچیک از خاطرم رفته بود ) ، دشمن مشترک سلمان یزدان ک گویا مافیا هم هستن ، به گوششون رسیده بود اینا باهم قرارداد بستن بنابراین به عمارت حمله کردن .
❗️توجه : ( دیروز بخاطر طراحی هام نتونستم رمان رو براتون ادامه بدم در حالی که قول دادم هر روز ی پارت بزارم ، در نتیجه امشب سعی میکنم دو پارت رو در اختیارتون قرار بدم هرچند بعید میدونم )
•••
اهورا
کتاب کاملا به زبان انگلیسی بود و چون کهنه بود نمیتونستم جملات رو واضح بخونم هرچند مشخصه کتاب ، ی کتاب عادی نیست و بیشتر کلمه خون به چشم میخورد
دوباره جلد رو نگاه کردم که شاید رمان باشه اما نبود ، کتاب علمیی هم نبود
یعنی این کتاب رو از کجا آوردتش ؟
کتاب رو که زیرو رو کردم فهمیدم جلدش یه برش مخفی داره ، از توش چندتا عکس قدیمی و رنگ و رو رفته درآوردم
ی دختر و ، ی پسر
بیشتر که دقت کردم عکس پسره زیادی شبیه من بود
چشم های توسی سبز درشت و مژه های بلند ، موهای خورد و به هم ریخته ، دندونای خرگوشی ، بینی که به شکل صورتش میومد ، چونه ای که موقع خندیدن خوش فرم تر میشد ، پشت عکس اسمی آشنا نوشته و شماره ¹ زده شده بود ، این عموم بود
با ادامه دادن کارم فهمیدم قبل این کتاب ، کتاب دیگه هم هست
میتونم بگم اون رو خونده و پسش داده اما مرگش اجازه خوندن کامل این کتاب رو بهش نداده ؟ ممکنه علت مرگش...
سریع سرم رو به طرفین تکون دادم بلکه این افکار رو دفع کنم
باید این کتاب رو با خودم حمل میکردم ، شاید کسی دنبالش بیاد و من جواب سوالاتم رو پیدا میکردم ؟
اما قبلش باید از شر آغاجون خلاص شم
با همصحبتی با اون پسره هم قشنگ کارمو تموم کردم
میتونم بگم فیلم های مدار بسته رو دلیت بزنن ، هوم ؟
کتاب رو داخل لباس ها پنهون کردم ، گوشیم رو برداشتم و سریع اتاق رو ترک کردم و به سمت حیات قدم برداشتم
میخواستم برم از نگهبانی جلوی دروازده خواهش کنم اما وسط حیات یادم اومد اونا دسترسی به دوربین ها ندارن
نهه
راهم رو به سمت ساختمان بادیگارد ها کج کردم
بدون اینکه در بزنم وارد شدم ولی از تعجب چشمام گرد شد ...
جدااا دیگه نظرت رو بگو تو که مرده متحرک نیستی میخونی و رد میشی زیبارو ؟ 💗
لایک ³⁵
نویسنده : Aban
- ۴۴.۳k
- ۰۸ تیر ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط