{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۳

پارت ۳


ویو ا.ت


حس میکردم کمی آروم تر شدم

نمیدونم اگه جین کنارم نبود ، و درکم نمی‌کرد باید چکار میکردم

نفس عمیقی کشیدم و سرم رو از روی شونه های جین برداشتم

داخل چشماش زل زدم

وجودش آرامشی برای ذهن آشفتم بود

آروم بوسه ای روی چشمای خیسم زد

انگار میخواست با همین حرکات کوچیک نشون بده که کنارمه

آروم دستش رو روی موهام کشید و گفت : عزیزم بریم بخوابیم ؟

سری تکون دادم

قبل از رفتن ، با لبخند تلخی گفتم : جین ، به نظرت واقعا مشکلم حل میشه و میتونم باردار بشم ؟

نفس کلافه ای کشید و گفت : من تمام سعیم رو میکنم عزیزم

زیر لب هوم آرومی گفتم

آروم به سمت اتاق خواب قدم برداشتیم و هر کدوم با ذهن های آشفته و پریشون به خواب رفتیم



ویو ۶ ماه بعد



قطره ی اشکی از گوشه ی چشمم پایین افتاد

چیزی که داشتم می‌دیدم رو باور نمی‌کردم

علامت روی بیبی چک نشونه ی باردار بودنم بود ، دو خط

آروم دستم رو روی شکمم گذاشتم و همینطور که اشک شوق میریختم ، لبخند زدم

باورش برام سخت بود ، فکر نمی‌کردم هیچ وقت این اتفاق برام بیوفته

صدای قلبم رو به وضوح میشنیدم
از خوشحالی و ذوق با صدای بلند میتپید

بالاخره بعد از ۶ ماه تلاش ، باردار شده بودم

۶ ماه دارو مصرف میکردم

۶ ماه مدام به خاطر دکتر به توکیو میرفتم

۶ ماه کلی گریه کردم و دوباره امید پیدا کردم

۶ ماه هر ماه تست دادم تا ببینم باردارم یا نه

و مهم تر از همه ، داخل این ۶ ماه جین کنارم بود

بیشتر از هر چیزی باعث حال خوبم میشد

هر بار که احساس ناکافی بودن میکردم ، باعث میشد نظرم عوض شه

داخل این مدت ، هر لحظه حواسش بهم بود ، که چکار میکنم ، چی میخورم ، حالم خوبه یا نه

و فکر میکنم اگه جین نبود ، نمی‌تونستم از پس این همه سختی بر بیام




بیبی چک رو داخل کشوی عسلی کنار تخت گذاشتم

داخل آیینه نگاهی به خودم انداختم و موهام رو کمی مرتب کردم و از اتاق بیرون زدم

به سمت کاناپه رفتم و نشستم

دستم رو آروم روی شکمم گذاشتم ، انگار میترسیدم حتی کوچکترین فشاری ، باعث اذیتش بشه

گوشیم رو از روی مبل برداشتم و شماره ی جین رو گرفتم

لحظه ای بعد ، صدای گرم و آرامش بخشش داخل گوشم پیچید

جین : جونم ؟

ا.ت : اممم ، جین کی میای خونه ؟

لحظه ای مکث کرد و آروم گفت

جین : چیزی لازم داری ؟

ا.ت : نه نه ، فقط گفتم که کی میای

جین : هر وقت کارم تموم شد میام عزیزم

ا.ت : باشه ( کمی ذوق )

جین : اتفاقی افتاده ؟

ا.ت : نه عزیزم

جین : باشه پس می‌بینمت


بعد از قطع کردن تلفن نفس آسوده ای کشیدم

حس میکردم بالاخره بعد از مدت ها بار سنگینی از روی دوشم برداشته شده بود

خیلی سخت بود اگه مشکلم حل نمیشد

خیلی سخت میشد اگه باردار نمیشدم

فکر اینکه نتونم بچه ی خودم رو بغل کنم دیوونم میکرد

فکر اینکه مردم با تمسخر بگن باردار نمیشی اذیتم میکرد

اما الان بدون هیچ استرس و ناراحتی ، میتونم بگم باردارم


ادامه دارد ......
دیدگاه ها (۱۳)

دوپارتی اسمات درخواستی از جیناسمات از جینا،ت ویوجین بعد از ۳...

True Love③⓪فرداتهیونگتهیونگ: دیشب خوب خوابیدی؟ ا/ت: آره خوب ...

سناریو میتسویا پارت ۲

تهیونگ ل//ب//ا//ش//و محکم کوبید روی ل//ب//ا//ی ا. ت و شروع ک...

(دلداده) (یک ساعت بعد )یک ساعت فقط داشتم با خودم ور میرفتم ک...

سناریو جدید

سناریو بی تی اسوقتی برات قلدری میکنن بعد می‌فهمن افسردگی گرف...

سناریو مایکی پارت اخر

همسر غیره منتظره

چند پارتی درخواستیـــــــــــــ🔪💔ـــــــــــــوقتی ناخواسته ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط