╭──────────────╮
╭──────────────╮
𝐒𝐰𝐚𝐧 𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐞 𝐓𝐫𝐢𝐠𝐠𝐞𝐫
╰──────────────╯
قــو در لــبــهی مــاشــه⁷
از در آپارتمان خارج شدم و با ماشین سیاه رنگ دنیل رو به رو شدم
پیاده شد و در رو برام باز کرد
بدون اینکه بهش نگاه کنم سلامی بهش کردم و سوار شدم
هر از گاهی نگاهی به پرونده توی دستم مینداختم و حرفهایی که باید میزدم رو توی ذهنم مرور میکردم
بعد از یه مسیر طولانی به اون ویلایی که گابریل میگفت رسیدیم
دقیقا وسط جنگل یه ویلای بزرگ بود
از اون ویلاهایی که اگه اونجا تو رو بکشه هم کسی خبر دار نمیشه
هرچند یه مافیا هر کاری کنه کسی کاری به کارش نداره
ولی به هر حال کارش به من گیره
دنیل در ماشین رو باز کرد و از ماشین بیرون اومدم
نگاهی به عظمت اون ویلا انداختم و بدون اینکه ترس به دلم راه بدم نزدیک شدم
دنیل راه رو بهم نشون میداد و منو سمت یک در بزرگ برد
بهم اشاره کرد که واردش بشم
*جناب ولف منتظرتون هستن
سری تکون دادم و درو باز کردم
اما چشمام گرد شدن
قفسه های کتاب خیلی بلندی و عظیمی که پر از کتاب بودن(مثل اون سکانس دیو و دلبر شد)
واقعا خیلی زیبا بود
به خصوص برای منی که عاشق کتاب خوندن بودم
همینطور که به اطراف نگاه میکردم صدای گابریل ریشه افکارمو پاره کرد:
+دیر کردی
نگاهی به ساعتم انداختم.. ساعت 8:01
سمتش قدم برداشتم
و صدای تق تق کفشهام حسابی روی اون زمین مرمری جلب توجه میکرد
پرونده رو روی میز انداختم
-کاش اینقدر که وقتشناس بودی کمی هم توی انتخاب وکیل دقت میکردی
نگاهشو سردشو سمتم برگردوند
پشت میز نشستم و پرونده رو ورق زدم
همینطور که نگاهم به پرونده بود گفتم:
-کاملا مشخصه از اینکه یه دادستان فاسد بوده و شواهد رو جعل میکرده خبر داری
طرز نگاهش کمی فرق کرد
ادامه دادم:
-و قطعا اون هم همین راهو پیشت ادامه داده البته با هویت سفیدی که تو بهش دادی
ولی واقعا با خودت یک لحظه هم فکر نکردی که ممکنه همون کارو با تو هم انجام بده؟
نیشخند عصبی زد و با صدای بم و خشکش گفت:
+درد مشخصه کار تو درمانه
تک خندهای کردم و گفتم:
-برای پیدا کردن درمان اول باید درد رو شناخت و مشخصه که تو دردت رو نمیشناسی
+به عنوان کسی که هنوز وارد هم نشده زیادی پرادعایی
نفسمو با حرص بیرون دادم و با صدایی محکم گفتم:
-پروندهات رو قبول میکنم
اصلا تعجبی توی نگاهش نبود
همونجوری سرد
-البته...
من اونو قبول نمیکنم که تو بهم دستور بدی..
+پس برای چی قبول میکنی؟
-اونش به تو ربطی نداره
نیشخندی زد و گفت:
چه بخوای چه نخوای تو از الآن به بعد مال منی...
خنده کنایهای زدم و گفتم:
-ببینیم و تعریف کنیم..
......
دخترا یه صحبتی داشتم
از اونجایی که بدبختیهای لعنتی یا همون مدرسه شروع شده و منم نهمیام و خب نهمم سال مهمیه کم وقت میکنم پارت بذارم
اما خب میخوام به یه نظمی برسیم
من سه روز در هفته: روزهای شنبه، دوشنبه و چهارشنبه، دو یا یک پارت براتون میذارم
علاوه بر اون احساس میکنم از رمان جدید خوشتون نمیاد آخه لایکها و کامنتا خیلییی کمتر از رمان فبلی هستن
اینجوری پیش بره مجبور میشم شرط بذارم یا کلا برم
ولی خب دلیل کم بودن حمایتها رو هم میفهمم: اینکه دیگه از اعضا نمینویسم
ولی به هر حال اگه خوشتون نمیاد آنفالو کنید تا اینکه عین روح سرگردان تو پیجم باشید
خلاصه حمایت کنیددد روح نباشید و لایک کنید و کلی کامنت بذاریددد🔪🔪🔪
#رمان #Swan_on_the_Trigger
#قو_در_لبهی_ماشه #گابریل_ولف #میلانا_رومانوا #دارک_رومنس #مافیایی #اُدِت #کلارا #Clara
𝐒𝐰𝐚𝐧 𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐞 𝐓𝐫𝐢𝐠𝐠𝐞𝐫
╰──────────────╯
قــو در لــبــهی مــاشــه⁷
از در آپارتمان خارج شدم و با ماشین سیاه رنگ دنیل رو به رو شدم
پیاده شد و در رو برام باز کرد
بدون اینکه بهش نگاه کنم سلامی بهش کردم و سوار شدم
هر از گاهی نگاهی به پرونده توی دستم مینداختم و حرفهایی که باید میزدم رو توی ذهنم مرور میکردم
بعد از یه مسیر طولانی به اون ویلایی که گابریل میگفت رسیدیم
دقیقا وسط جنگل یه ویلای بزرگ بود
از اون ویلاهایی که اگه اونجا تو رو بکشه هم کسی خبر دار نمیشه
هرچند یه مافیا هر کاری کنه کسی کاری به کارش نداره
ولی به هر حال کارش به من گیره
دنیل در ماشین رو باز کرد و از ماشین بیرون اومدم
نگاهی به عظمت اون ویلا انداختم و بدون اینکه ترس به دلم راه بدم نزدیک شدم
دنیل راه رو بهم نشون میداد و منو سمت یک در بزرگ برد
بهم اشاره کرد که واردش بشم
*جناب ولف منتظرتون هستن
سری تکون دادم و درو باز کردم
اما چشمام گرد شدن
قفسه های کتاب خیلی بلندی و عظیمی که پر از کتاب بودن(مثل اون سکانس دیو و دلبر شد)
واقعا خیلی زیبا بود
به خصوص برای منی که عاشق کتاب خوندن بودم
همینطور که به اطراف نگاه میکردم صدای گابریل ریشه افکارمو پاره کرد:
+دیر کردی
نگاهی به ساعتم انداختم.. ساعت 8:01
سمتش قدم برداشتم
و صدای تق تق کفشهام حسابی روی اون زمین مرمری جلب توجه میکرد
پرونده رو روی میز انداختم
-کاش اینقدر که وقتشناس بودی کمی هم توی انتخاب وکیل دقت میکردی
نگاهشو سردشو سمتم برگردوند
پشت میز نشستم و پرونده رو ورق زدم
همینطور که نگاهم به پرونده بود گفتم:
-کاملا مشخصه از اینکه یه دادستان فاسد بوده و شواهد رو جعل میکرده خبر داری
طرز نگاهش کمی فرق کرد
ادامه دادم:
-و قطعا اون هم همین راهو پیشت ادامه داده البته با هویت سفیدی که تو بهش دادی
ولی واقعا با خودت یک لحظه هم فکر نکردی که ممکنه همون کارو با تو هم انجام بده؟
نیشخند عصبی زد و با صدای بم و خشکش گفت:
+درد مشخصه کار تو درمانه
تک خندهای کردم و گفتم:
-برای پیدا کردن درمان اول باید درد رو شناخت و مشخصه که تو دردت رو نمیشناسی
+به عنوان کسی که هنوز وارد هم نشده زیادی پرادعایی
نفسمو با حرص بیرون دادم و با صدایی محکم گفتم:
-پروندهات رو قبول میکنم
اصلا تعجبی توی نگاهش نبود
همونجوری سرد
-البته...
من اونو قبول نمیکنم که تو بهم دستور بدی..
+پس برای چی قبول میکنی؟
-اونش به تو ربطی نداره
نیشخندی زد و گفت:
چه بخوای چه نخوای تو از الآن به بعد مال منی...
خنده کنایهای زدم و گفتم:
-ببینیم و تعریف کنیم..
......
دخترا یه صحبتی داشتم
از اونجایی که بدبختیهای لعنتی یا همون مدرسه شروع شده و منم نهمیام و خب نهمم سال مهمیه کم وقت میکنم پارت بذارم
اما خب میخوام به یه نظمی برسیم
من سه روز در هفته: روزهای شنبه، دوشنبه و چهارشنبه، دو یا یک پارت براتون میذارم
علاوه بر اون احساس میکنم از رمان جدید خوشتون نمیاد آخه لایکها و کامنتا خیلییی کمتر از رمان فبلی هستن
اینجوری پیش بره مجبور میشم شرط بذارم یا کلا برم
ولی خب دلیل کم بودن حمایتها رو هم میفهمم: اینکه دیگه از اعضا نمینویسم
ولی به هر حال اگه خوشتون نمیاد آنفالو کنید تا اینکه عین روح سرگردان تو پیجم باشید
خلاصه حمایت کنیددد روح نباشید و لایک کنید و کلی کامنت بذاریددد🔪🔪🔪
#رمان #Swan_on_the_Trigger
#قو_در_لبهی_ماشه #گابریل_ولف #میلانا_رومانوا #دارک_رومنس #مافیایی #اُدِت #کلارا #Clara
- ۱.۶k
- ۰۲ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط