BTS, Roman
#زندگی_من
#پارت_پنجم
[خب یوشی، تو هم به این جمع بپوستی!]
چی! منم!؟
چقدر وحشتناک!
جیهون- حالت خوبه!؟
من- ا.. اره خوبم
لبخندی به روی غمم کشیدم تا پنهون بمونه. نباید ضعف نشون بدم. باید قوی باشم.
[اره یوشی، راهش اینه]
جیهون به جمعیت رو کرد و فریاد کشید
جیهون- سلام دوستان، من رئیس شما هستم. وقت زیادی نداریم و باید راه بیوفتیم.
همگی از جاشون بلند شدن و راه افتادن. منم با جیهون هم قدم شدم.
من- ممنون بابت اینکه برام یک همدم شدی
جیهون- نمیتونم دخترایی رو ببینم که بی خانمان شدن. یاد خواهر خودم میوفتم.
من- خواهرت!؟ میشه برام از زندگیت بگی!؟
جیهون- قبلش تو از این ماجرا بگو..
یکم مِن مِن کردم. اما بهش گفتم. بهرحال این خاطره ی تلخی هست که همیشه تو ذهنم مرور میشه.
من- با دوستام...
جیهون- بخاطر از دست دادن خانوادت متاسفم.
من- مرسی. حالا تو بگو..
جیهون- شغل پدرم دزدیدن نفت دولت بود. من و خواهر مادرم، بخاطر شغل پدرم، همیشه ناراضی بودیم. ولی خب نمیتونستیم چیزی بگیم، اخه خیلی اخلاق بدی داشت...
یک لحظه یاد بابای خودم افتادم. بغض کردم، اخه بابای من خیلی مهربون بود.
ادامه داد
جیهون- ... . یک روز پلیسا از کارای بابای من باخبر شدن و در به در دنبالمون گشتن.
من و خانوادم میخواستیم با هواپیما بریم، اما ما هم ممنوع خروج شدیم.
بخاطر این قضیه پیدرم خیلی عذاب کشید و ما رو بدبخت کرد.
پدر و مادرم برای نجات من و خواهرم از دست پلیسا کشته شدن و از خواهر ۱۵ سالم جدا شدم.
ما بین مرزها از هم دور شدیم و هم و گم کردیم.
بعد از اینکه جریان خوابید، دنبال خواهرم گشتم و وقتی پیداش کردم...
بغض کرد. نمیتونست حرف بزنه. دست مو روی شونه ش گذاشتم و شونه شو فشردم
من- اگه میخوای لازم نیست تعریف کنی.
اشکا شو پاک کرد و ادامه داد..
جیهون- نه من خوبم، ببخشید فقط یکم احساساتی شدم. داشتم میگفتم. وقتی پیداش کردم مریضی سختی گرفته بود. برام که تعریف کرد، گفت... بهش تجاوز شده و سرطان گرفته.
نتونستم خوب باهاش بمونم، اون بعد ۱۰ روز که پیداش کردم، مرد.
من- بابتش متاسفم
جیهون- ممنون. بخاطر همین، تو من و یاد خواهرم میندازی و دوست ندارم اتفاقی برای دختر دیگه ای بیوفته.
من- ازت خیلی ممنونم.
لبخند غمگینی بهم زد. کاشکی ازش چیزی نمیپرسیدم. اینطوری فقط حالش و بدتر کردم.
#BTS#ARMY_BTS#BTS_ARMY#ARMY#Jungkook#Teahyung#Namjoon#RM#R_M#J_hope#Jin#Jimin#Suga#Yoongi#AgustD#Nam_jin#Namjin#Teah_kook#Teahkook#Teah_jin#Teahjin#Jin_kook#Jinkook#Nam_kook#Namkook#Roman#Zendegi_man#Roman_Zendegi_man#yooshi
#بی_تی_اس#آرمی_بی_تی_اس#بی_تی_اس_آرمی#آرمی#جونگکوک#جونگ_کوک#تهیونگ#ته_هیونگ#نامجون#آرام#آرم_ام#جیهوپ#جی_هوپ#جین#جیمین#شوگا#یونگی#آگوست_دی#نام_جین#نامجین#ته_کوک#تهکوک#تهجین#ته_جین#جین_کوک#جینکوک#نامکوک#نام_کوک#رمان#رمان_زندگی_من#زندگی_من#یوشی
#پارت_پنجم
[خب یوشی، تو هم به این جمع بپوستی!]
چی! منم!؟
چقدر وحشتناک!
جیهون- حالت خوبه!؟
من- ا.. اره خوبم
لبخندی به روی غمم کشیدم تا پنهون بمونه. نباید ضعف نشون بدم. باید قوی باشم.
[اره یوشی، راهش اینه]
جیهون به جمعیت رو کرد و فریاد کشید
جیهون- سلام دوستان، من رئیس شما هستم. وقت زیادی نداریم و باید راه بیوفتیم.
همگی از جاشون بلند شدن و راه افتادن. منم با جیهون هم قدم شدم.
من- ممنون بابت اینکه برام یک همدم شدی
جیهون- نمیتونم دخترایی رو ببینم که بی خانمان شدن. یاد خواهر خودم میوفتم.
من- خواهرت!؟ میشه برام از زندگیت بگی!؟
جیهون- قبلش تو از این ماجرا بگو..
یکم مِن مِن کردم. اما بهش گفتم. بهرحال این خاطره ی تلخی هست که همیشه تو ذهنم مرور میشه.
من- با دوستام...
جیهون- بخاطر از دست دادن خانوادت متاسفم.
من- مرسی. حالا تو بگو..
جیهون- شغل پدرم دزدیدن نفت دولت بود. من و خواهر مادرم، بخاطر شغل پدرم، همیشه ناراضی بودیم. ولی خب نمیتونستیم چیزی بگیم، اخه خیلی اخلاق بدی داشت...
یک لحظه یاد بابای خودم افتادم. بغض کردم، اخه بابای من خیلی مهربون بود.
ادامه داد
جیهون- ... . یک روز پلیسا از کارای بابای من باخبر شدن و در به در دنبالمون گشتن.
من و خانوادم میخواستیم با هواپیما بریم، اما ما هم ممنوع خروج شدیم.
بخاطر این قضیه پیدرم خیلی عذاب کشید و ما رو بدبخت کرد.
پدر و مادرم برای نجات من و خواهرم از دست پلیسا کشته شدن و از خواهر ۱۵ سالم جدا شدم.
ما بین مرزها از هم دور شدیم و هم و گم کردیم.
بعد از اینکه جریان خوابید، دنبال خواهرم گشتم و وقتی پیداش کردم...
بغض کرد. نمیتونست حرف بزنه. دست مو روی شونه ش گذاشتم و شونه شو فشردم
من- اگه میخوای لازم نیست تعریف کنی.
اشکا شو پاک کرد و ادامه داد..
جیهون- نه من خوبم، ببخشید فقط یکم احساساتی شدم. داشتم میگفتم. وقتی پیداش کردم مریضی سختی گرفته بود. برام که تعریف کرد، گفت... بهش تجاوز شده و سرطان گرفته.
نتونستم خوب باهاش بمونم، اون بعد ۱۰ روز که پیداش کردم، مرد.
من- بابتش متاسفم
جیهون- ممنون. بخاطر همین، تو من و یاد خواهرم میندازی و دوست ندارم اتفاقی برای دختر دیگه ای بیوفته.
من- ازت خیلی ممنونم.
لبخند غمگینی بهم زد. کاشکی ازش چیزی نمیپرسیدم. اینطوری فقط حالش و بدتر کردم.
#BTS#ARMY_BTS#BTS_ARMY#ARMY#Jungkook#Teahyung#Namjoon#RM#R_M#J_hope#Jin#Jimin#Suga#Yoongi#AgustD#Nam_jin#Namjin#Teah_kook#Teahkook#Teah_jin#Teahjin#Jin_kook#Jinkook#Nam_kook#Namkook#Roman#Zendegi_man#Roman_Zendegi_man#yooshi
#بی_تی_اس#آرمی_بی_تی_اس#بی_تی_اس_آرمی#آرمی#جونگکوک#جونگ_کوک#تهیونگ#ته_هیونگ#نامجون#آرام#آرم_ام#جیهوپ#جی_هوپ#جین#جیمین#شوگا#یونگی#آگوست_دی#نام_جین#نامجین#ته_کوک#تهکوک#تهجین#ته_جین#جین_کوک#جینکوک#نامکوک#نام_کوک#رمان#رمان_زندگی_من#زندگی_من#یوشی
- ۳.۷k
- ۰۱ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط