دیر بازیست در این شهر شلوغ
دیر بازیست در این شهر شلوغ
هر کجا می نگرم
غنچه ها پژمرده اند، چهره ها افسرده اند
نفسی هست، و لیکن همه دل ها مرده اند!
هدفی هست اگر، نیست به جز لقمۀ نانی!
شرفی هست اگر، در گرو جاه و مقامی!
همه افسرده و غمگین، همه سر خورده از این دین!
همه تسلیم به تقدیر، همه محکوم به تحقیر
نه امیدی است به ماندن و نه شوقی است به رفتن
همه مغرور از آن چیز که بودیم و از آن کار که کردیم
همه از کوروش و جمشید چه مستیم
غافل از این سخن تلخ که
"امروز"
در اندیشه تاریخ
کجائیم؟ چه هستیم؟ که هستیم؟
هر کجا می نگرم
غنچه ها پژمرده اند، چهره ها افسرده اند
نفسی هست، و لیکن همه دل ها مرده اند!
هدفی هست اگر، نیست به جز لقمۀ نانی!
شرفی هست اگر، در گرو جاه و مقامی!
همه افسرده و غمگین، همه سر خورده از این دین!
همه تسلیم به تقدیر، همه محکوم به تحقیر
نه امیدی است به ماندن و نه شوقی است به رفتن
همه مغرور از آن چیز که بودیم و از آن کار که کردیم
همه از کوروش و جمشید چه مستیم
غافل از این سخن تلخ که
"امروز"
در اندیشه تاریخ
کجائیم؟ چه هستیم؟ که هستیم؟
- ۳۹۲
- ۳۰ آذر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط