{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دیر بازیست

دیر بازیست
در این شهر شلوغ
هر کجا می نگرم
غنچه ها پژمرده اند
چهره ها افسرده اند
نفسی هست ولیکن
همه دل ها مرده اند
هدفی هست اگر
نیست به جز لقمه نانی
شرفی هست اگر
در گرو جاه و مقامی
همه افسرده و غمگین
همه سرخورده از این دین
همه تسلیم به تقدیر
همه محکوم به تحقیر
نه امیدی است به ماندن
ونه شوقی است به رفتن
همه مغرور...؛
از آن چیز که بودیم
و از آن کار که کردیم
همه ازکوروش و جمشید چه مستیم
غافل از این سخن تلخ که
" امروز"
در اندیشه تاریخ
کجائیم...؟
چه هستیم...؟
که هستیم...؟
دیدگاه ها (۴)

ﺩﺭ ﺩﻫﮑﺪﻩ ﯼ ﻣﺎ ﮐﻪ ﮔﺮﻓﺘﺎﺭِ ﻧﺪﺍﺭﯼستﮔﻮﯾﻨﺪ ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ ﻭ ﺧﺰﺍﻥ ﻧﯿﺰ ﺑﻬﺎﺭ...

در یک دزدیِ بانک دزد فریاد کشید:همه شما که در بانک هستید، ح...

هیچ نژادی برتر نیست.هیچ ملتی بزرگتر نیست.هیچ دینی، تنها دین ...

از خواب ها پرید، از گریه ی شدیداما کسی نبود، اما کسی ندیداز ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط