*راز دل*
*راز دل*
کیهان:
دوربین ها رو چک می کردم تاتیکه ای از فیلم مورد نظرمو پیدا کردم وقتی که من رفتم وفانی تنها بود بعد کیارش اومد تو اتاق وداشت با فانی حرف می زد تموم حرفای کیارش از سر عقده بود وحسادت هر چی فکر می کردم یادم نمیومد بهش بدی کرده باشم بعدم با هم از اتاق رفتن بیرون
دوربین تو سالن هم نشون می داد رفتن اتاق ماه وش بعدم صدای جیغ بلندش عصبی گوشی تلفن رو برداشتم وزنگ زدم به خونه ای خاله تا بلاخره برداشت
- الو
خاله خودش بود گفت : الو بفرمایید
- سلام خاله فانی کجاست
خاله : بیرونه
- کجا
خاله : گفت میره بیرون نگفت کجا
- ممنون
تا خواست حرف بزنه قطع کردم نمی تونستم ماه وش رو تنها بزارم از طرفی هم باید حساب فانی وکیارش رو صاف می کردم
مجبور بودم به مستانه بگم زنگ زدم به حسین وجریان رو بهش گفتم که به یه بهانه ای مستانه رو چند روزبیاره اینجا که مادرش شک نکنه نمی خواستم اون بفهمه رفتم بالا سر ماه وش که اروم خواب بود ناراحت رفتم کتمو برداشتم ولب تابمو ورفتم پایین به مهران گفتم حواسش باشه واز خونه اومدم بیرون باید از اون دوتا شکایت می کردم رفتم کلانتری
جلو در وایساده بودم تا بلاخره در رو باز کردن
- ای جوووون ببینید کی اومده
فانی با دیدنم جا خورد وبعد لبخند زد وگفت : مگه سفر نبودی
- برگشتم
خندید واومد طرفم اگه دستش بهم می خورد همینجا جونشو می گرفتم
فانی : معرفی نمی کنی
- دوستام
به دوتا مامور اشاره کردم اونا رو جای دوستم اوردم مهمونی ها کثیفشون
فانی دستشو گذاشت رو سینم دستشو پس زدم ومحکم زدم تو صورتش افتاد زمین
فانی : کیهان....بخدا به مامان این....
- اسم خدا رو نیار
برگشتم وگفتم : همینه مامورپلیس که دختر وپسری بودن وبا لباس شخصی فانی رو گرفتن حالا نوبت کیا بود اسمشم تو ذهنم می گذشت حالم بد می شد فانی التماس می کرد توجه نکردم سوار ماشینم شدم ورفتم در خونه ای کیارش دوتا مامور مردم باهام بودن قرار شد من اول برم بعد اونا بیان زنگ خونشو زدم چندبار تا در رو باز کرد روصورت وسینش جای زخم بود
کیا: چته
کنارش زدم ورفتم داخل
کیا : گفتم چته
- دلیل کارت ؟؟؟؟!
کیا : غیرتی شدی توکه نزاشتی من کاری بکنم اصلا چرا برگشتی
- باید می زاشتم بهش ....کی انقدر پست شدی کیا
کیا : هوووی درست حرف بزن
- کی به من درست حرف زدن رو یاد میده اومدم حرفاتو بشنوم عشقتو من دزدیدم ؟؟؟!!!!! تو نازنین رو از کجا می شناختی
فریاد زد وگفت : وقتی تو نمی شناختی .
وقتی من عاشقش بودم ورهام کرد اومد خارج واومد طرف تو
عاشق تو شد
- کیا اون با احسان بود احسان نامردی کرد من از کجا می دونستم عشق توه فقط گفت نامزاد داشتم ازش جدا شدم
کیا : نامزادش من بودم
- پس ...احسان
کیا : احسان چی
احسان نازنین رو کشوند اونجا اون بهش گفت برای من نقشه بکشه بیاد طرفم وعاشقم کنه .من از کجا می دونستم نازنین کیه وقتی همه چیزمو گرفت تو بدترین موقعیت با احسان دیدمش .
کیا نگاهم کرد وگفت : دروغ میگی
- می دونی دروغ نمیگم
کیا : کیهان بگو دروغ میگی ...بگو تو می دونستی با منه
- نمی دونستم هیچ وقت ندونستم تا امروز .بخاطر اون با من اینجوری کردی به یه دختر....به یه دختر قصد تجاوز کردی ...مثله مستانه .
کیا: دلم براشون نمی سوزه همشون مثله همن
- چرا کیا ...اون عوضی چیکاره بود فانی هم باهات همدست بود
کیا : بعد نازنین به فانی علاقه پیدا کردم حتا به مامانم گفتم برم خواستگاریش بافانی حرف زدم قبول کرده بود نمی دونم چی شد یهو زد زیر همه چی همون موقع که تو افسرده شده بودی همون موقع که گفتن فانی رو برای کیهان انتخواب کردن همون موقع که تو یه هفته نامزادت شد فکرکردی بی جواب گذاشتم کارای فانی رو
نگاهش کردم پوزخندی زد وگفت : نامزاد تو زن تو شد معشوقه ای پنهانیم
رفت از اتاقش چندتا عکس آورد وپرت کرد طرفم خم شدم عکس ها رو نگاه کردم بعد کیا رو
- منو تو داداش بودیم کیا
کیا : داداش من نیستی دشمنمی
عکس ها روگذاشتم رو میزونگاش کردم روشو برگردوند روی نگاه کردن به منم نداشت
کیهان:
دوربین ها رو چک می کردم تاتیکه ای از فیلم مورد نظرمو پیدا کردم وقتی که من رفتم وفانی تنها بود بعد کیارش اومد تو اتاق وداشت با فانی حرف می زد تموم حرفای کیارش از سر عقده بود وحسادت هر چی فکر می کردم یادم نمیومد بهش بدی کرده باشم بعدم با هم از اتاق رفتن بیرون
دوربین تو سالن هم نشون می داد رفتن اتاق ماه وش بعدم صدای جیغ بلندش عصبی گوشی تلفن رو برداشتم وزنگ زدم به خونه ای خاله تا بلاخره برداشت
- الو
خاله خودش بود گفت : الو بفرمایید
- سلام خاله فانی کجاست
خاله : بیرونه
- کجا
خاله : گفت میره بیرون نگفت کجا
- ممنون
تا خواست حرف بزنه قطع کردم نمی تونستم ماه وش رو تنها بزارم از طرفی هم باید حساب فانی وکیارش رو صاف می کردم
مجبور بودم به مستانه بگم زنگ زدم به حسین وجریان رو بهش گفتم که به یه بهانه ای مستانه رو چند روزبیاره اینجا که مادرش شک نکنه نمی خواستم اون بفهمه رفتم بالا سر ماه وش که اروم خواب بود ناراحت رفتم کتمو برداشتم ولب تابمو ورفتم پایین به مهران گفتم حواسش باشه واز خونه اومدم بیرون باید از اون دوتا شکایت می کردم رفتم کلانتری
جلو در وایساده بودم تا بلاخره در رو باز کردن
- ای جوووون ببینید کی اومده
فانی با دیدنم جا خورد وبعد لبخند زد وگفت : مگه سفر نبودی
- برگشتم
خندید واومد طرفم اگه دستش بهم می خورد همینجا جونشو می گرفتم
فانی : معرفی نمی کنی
- دوستام
به دوتا مامور اشاره کردم اونا رو جای دوستم اوردم مهمونی ها کثیفشون
فانی دستشو گذاشت رو سینم دستشو پس زدم ومحکم زدم تو صورتش افتاد زمین
فانی : کیهان....بخدا به مامان این....
- اسم خدا رو نیار
برگشتم وگفتم : همینه مامورپلیس که دختر وپسری بودن وبا لباس شخصی فانی رو گرفتن حالا نوبت کیا بود اسمشم تو ذهنم می گذشت حالم بد می شد فانی التماس می کرد توجه نکردم سوار ماشینم شدم ورفتم در خونه ای کیارش دوتا مامور مردم باهام بودن قرار شد من اول برم بعد اونا بیان زنگ خونشو زدم چندبار تا در رو باز کرد روصورت وسینش جای زخم بود
کیا: چته
کنارش زدم ورفتم داخل
کیا : گفتم چته
- دلیل کارت ؟؟؟؟!
کیا : غیرتی شدی توکه نزاشتی من کاری بکنم اصلا چرا برگشتی
- باید می زاشتم بهش ....کی انقدر پست شدی کیا
کیا : هوووی درست حرف بزن
- کی به من درست حرف زدن رو یاد میده اومدم حرفاتو بشنوم عشقتو من دزدیدم ؟؟؟!!!!! تو نازنین رو از کجا می شناختی
فریاد زد وگفت : وقتی تو نمی شناختی .
وقتی من عاشقش بودم ورهام کرد اومد خارج واومد طرف تو
عاشق تو شد
- کیا اون با احسان بود احسان نامردی کرد من از کجا می دونستم عشق توه فقط گفت نامزاد داشتم ازش جدا شدم
کیا : نامزادش من بودم
- پس ...احسان
کیا : احسان چی
احسان نازنین رو کشوند اونجا اون بهش گفت برای من نقشه بکشه بیاد طرفم وعاشقم کنه .من از کجا می دونستم نازنین کیه وقتی همه چیزمو گرفت تو بدترین موقعیت با احسان دیدمش .
کیا نگاهم کرد وگفت : دروغ میگی
- می دونی دروغ نمیگم
کیا : کیهان بگو دروغ میگی ...بگو تو می دونستی با منه
- نمی دونستم هیچ وقت ندونستم تا امروز .بخاطر اون با من اینجوری کردی به یه دختر....به یه دختر قصد تجاوز کردی ...مثله مستانه .
کیا: دلم براشون نمی سوزه همشون مثله همن
- چرا کیا ...اون عوضی چیکاره بود فانی هم باهات همدست بود
کیا : بعد نازنین به فانی علاقه پیدا کردم حتا به مامانم گفتم برم خواستگاریش بافانی حرف زدم قبول کرده بود نمی دونم چی شد یهو زد زیر همه چی همون موقع که تو افسرده شده بودی همون موقع که گفتن فانی رو برای کیهان انتخواب کردن همون موقع که تو یه هفته نامزادت شد فکرکردی بی جواب گذاشتم کارای فانی رو
نگاهش کردم پوزخندی زد وگفت : نامزاد تو زن تو شد معشوقه ای پنهانیم
رفت از اتاقش چندتا عکس آورد وپرت کرد طرفم خم شدم عکس ها رو نگاه کردم بعد کیا رو
- منو تو داداش بودیم کیا
کیا : داداش من نیستی دشمنمی
عکس ها روگذاشتم رو میزونگاش کردم روشو برگردوند روی نگاه کردن به منم نداشت
- ۱۳.۸k
- ۱۷ مرداد ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط