«اتوسا» ۷

اون لحظه نمیدونم اون همه جرعت و از کجا گیر اوردم که تفی جلوی اریان انداختم
همه با تعجب به من نگاه می کردند از خان و مامان تا تمام خدمه ای که جلوی در ریخته
همونطور که شروع کردن به صحبت با درد رفتم سمت کمد
اتوسا: باشه من دیگه جلوت افتابی نمیشم ولی فقط اینو بدون اریان مردمانی تو امروز اشتباهی رو کردی که هیجوقت نباید می کردی امروز تو اتوسا ارمانی رو کشتی
تعجب کردند اره اخه فامیل واقعیم ارمان بود و هیچکس نمیدونست ادامه دادم
اتوسا: تعحب کردی معلومه باید تعجب کنی خب اونی که بهم تهمت زدی که باهاش تو رابطم برادرم بود!
اریان با عربده گفت
اریان: برو پدرتو گول بزن حرومزاده همه تو این عمارت میدونن تو برادری نداری اصلا فامیلت ارمانی نیست هرزه
اتوسا: بخاطر همینه که ی رازه.....
وسایلم تمامشون جمع شدن رفتم سمت ارین گوشیمو از رو زمین برداشتم
اتوسا: باور نمیکنی ن؟ باشه
گوشیمو برداشتم شماره ی ارمان رو گرفتم
اتوسا: سلام
ارمان: سلام اجی چی شده صدات چرا گرفته؟ از مامان لیلا سراغت رو گرفتم هیجی نگفت که کجایی از لیلی هم سراغت ور گرفتم ولی بازم اونم هیچی نگفت معلومه کجایی؟
اتوسا: اروم اروم نفس گبیر بعدا برات تعریف میکنم فقط ارمان نصبت ما جیه؟
ارمان: فک کنم سرت به دیوار زده
من ارمان ارمانی برادر تو اتوسا ارمانی هستم
حالا یادت امد کور و کچل؟
اتوسا: اره میتونی تا ی ساعت دیگه بیایی دنبالم؟
ارمان: از تهران تا روستایی شما میدونی چقدر راه؟ چطوری تا ی ساعت دیگه بیام دنبالت؟
اتوسا: ولش کن داداش ولش کن
ارمان: کاری نداری اجی؟
اتوسا: ن خداحافظ
بدون اینکه منتظر خداحافظیش بمونم قطع کردم
و همه با حیرت بهم نگاه میکردن
اریان: از کجا معلوم از اول اماده ی همچین اتفاقی نبودین؟ برو گمشو بیرون
اتوسا: باشه... هرجور راحتی فکر کن اما مطمئن باش ی روزی برای جبران دیر میشه خداحافظ
ساکم که لباسام ور توش انداخته بپدن دنبال خودم کشیدم و از اون عمارت نفرین شده رفتم بیرون
شوهرم منو بچه شو از خونه ش بیرون کرد!
کاش هیچوقت عاشقش نمی شدم که الان اینحوری ازش متنفر شم......
دیدگاه ها (۰)

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁴⁷ویو: اتچند دقیقه بعد، درِ اتاق ب...

فیک تهیونگ مافیایی اص*مات

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۵۷جونگکوک دستش را از روی دستگیره ...

پارت۵

P17ویو نویسنده دامیال:آنیا قرار مون سر جلسه دیگه آنیا :اره ...

آغوش ممنوعه🚫🫂🌌#part75من:میخوام برم خونمونآراد:خیلی خوب میبرم...

part ۱۹جینا: باشه باشه... چیزی نمیگمکوک: بهتره چیزی نگیاز کن...

پُشتِ مَرز دوست داشتن پارت اولویو تهیونگ :امروز صبح وقتی از ...

" ویو کوک "بعد از ناهار همه رفتیم توی اتاقامون لیا اومد تو و...

Part11آقای لی وارد دفتر شد.مدیر گفت: — آقای لی، پرونده‌ی جک ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط