فریب
پارت ۱۷
میترسیدم سرمو بالا بگیرم…آدم وقتی به چیزی اعتراف میکنه از واکنش طرف مقابل میترسه…صدایی نیومد و نگران بودم… اما میترسیدم سرمو بالا بگیرم…اشکام سرازیر شدند…مطمئنم با حرفای چندشی که زدم ازم متنفر شد…یک قدم به سمتم اومد… منتظر یک سیلی به تمام معنا بودم…چشمامو بسته بودم…با حس چیز گرمی روی سینم…چشمامو باز کردم…دستی روی سینم بود…اون قسمت سینم قوی تر از هر زمان به سینم میکوبید…یک دفعه هوا بارونی شد…با دو قطره ای که روی موهام افتاد به آسمون نگاه کردم…دو تکه ابر گرد دیدم که ساعقه های قرمزش منو نگران میکرد…چیز سیاه و کوچکی در چشم من نگاه میکرد و میلزید…دستمو به زیر ابر ها رسوندم و بارون روی گونه آسمان رو پاک کردم…آسمون رو توی دستام گرفته بودم
+تاحالا بهت گفته بودم…چقدر صورتت…مثل آسمونه؟…(اشک شوق)
&......نه…نگفته بودی…(گریه شدید)
وقتی اینو گفت بغلم کرد و منو به خودش فشرد…بلند بلند گریه میکرد…دستمو روی کمرش نوازشوار کشیدم…با صدای گریه هاش منم بیشتر گریه کردم…چند دقیقه ای گذشت و از آغوشش بیرون اومدم…صورتمو تو دستاش گرفت و پشت پلکام رو بوسه زد…چشمامو بسته بودم که راحت تر بتونه این کار رو بکنه… وقتی پشت پلکام رو بوسید میخواستم چشمامو باز کنم…اما با حس گرمای لباش روی لبام پلکام رو بیشتر به هم فشردم…دستامو روی سینش گذاشتم و نوازش میکردم…دستی دور کمرم حلقه شد و دست دیگه هم پشت گردنم گذاشته شد…یک دفعه گوشی نامجون زنگ خورد…حرکت لباش متوقف شد ولی ازم جدا نشد…گوشیشو از جیبش در آورد و قطع کرد و به بوسیدنم ادامه داد…ازش جدا شدم
+کی بود؟
&کوک
+چرا جوابشو ندادی؟…
چیزی نگفت و دوباره شروع کرد به بوسیدنم…میخواستم پسش بزنم که بهش بگم به کوک زنگ بزنه اما نتونستم…هی بوسید و بوسید و بوسید و بوسید تا بلاخره از بوسیدنم سیر شد…تقریبا یه ربع داشتیم همو میبوسیدم…
&آخیش…با بوسیدنت خیلی کیف میکنم…خیلی حس خوبی داره
دلم میخواد یکی بزنم تو گوشش…میمردی اول جواب کوک رو میدادی؟…ولی از حق نگذریم به من هم خیلی حال داد…واقعا چه حسی توی بوسیدن لب هست که تو هیچ چیز نیست؟…
+آره…خیلی خوب بود…راستی فکر کنم اون موقع کوک کار مهمی باهات داشت که زنگ زد
&آخ گفتی…آره الان بهش زنگ میزنم…
گوشیشو در آورد و بهش زنگ زد و گذاشت رو اسپیکر
×الو
&سلام کوک…مشکلی پیش اومده؟…
×آره من دوتا کبوتر داشتم…عصر پرواز کردند و رفتند پارک… هنوز بر نگشتند…ساعت ۸ شبه و من نگرانشونم
از حرف کوک خندم گرفت…به نامجون نگاه کردم که حرصش گرفته بود…
&یه بار تونستی تیکه نندازی؟…داریم میایم
میترسیدم سرمو بالا بگیرم…آدم وقتی به چیزی اعتراف میکنه از واکنش طرف مقابل میترسه…صدایی نیومد و نگران بودم… اما میترسیدم سرمو بالا بگیرم…اشکام سرازیر شدند…مطمئنم با حرفای چندشی که زدم ازم متنفر شد…یک قدم به سمتم اومد… منتظر یک سیلی به تمام معنا بودم…چشمامو بسته بودم…با حس چیز گرمی روی سینم…چشمامو باز کردم…دستی روی سینم بود…اون قسمت سینم قوی تر از هر زمان به سینم میکوبید…یک دفعه هوا بارونی شد…با دو قطره ای که روی موهام افتاد به آسمون نگاه کردم…دو تکه ابر گرد دیدم که ساعقه های قرمزش منو نگران میکرد…چیز سیاه و کوچکی در چشم من نگاه میکرد و میلزید…دستمو به زیر ابر ها رسوندم و بارون روی گونه آسمان رو پاک کردم…آسمون رو توی دستام گرفته بودم
+تاحالا بهت گفته بودم…چقدر صورتت…مثل آسمونه؟…(اشک شوق)
&......نه…نگفته بودی…(گریه شدید)
وقتی اینو گفت بغلم کرد و منو به خودش فشرد…بلند بلند گریه میکرد…دستمو روی کمرش نوازشوار کشیدم…با صدای گریه هاش منم بیشتر گریه کردم…چند دقیقه ای گذشت و از آغوشش بیرون اومدم…صورتمو تو دستاش گرفت و پشت پلکام رو بوسه زد…چشمامو بسته بودم که راحت تر بتونه این کار رو بکنه… وقتی پشت پلکام رو بوسید میخواستم چشمامو باز کنم…اما با حس گرمای لباش روی لبام پلکام رو بیشتر به هم فشردم…دستامو روی سینش گذاشتم و نوازش میکردم…دستی دور کمرم حلقه شد و دست دیگه هم پشت گردنم گذاشته شد…یک دفعه گوشی نامجون زنگ خورد…حرکت لباش متوقف شد ولی ازم جدا نشد…گوشیشو از جیبش در آورد و قطع کرد و به بوسیدنم ادامه داد…ازش جدا شدم
+کی بود؟
&کوک
+چرا جوابشو ندادی؟…
چیزی نگفت و دوباره شروع کرد به بوسیدنم…میخواستم پسش بزنم که بهش بگم به کوک زنگ بزنه اما نتونستم…هی بوسید و بوسید و بوسید و بوسید تا بلاخره از بوسیدنم سیر شد…تقریبا یه ربع داشتیم همو میبوسیدم…
&آخیش…با بوسیدنت خیلی کیف میکنم…خیلی حس خوبی داره
دلم میخواد یکی بزنم تو گوشش…میمردی اول جواب کوک رو میدادی؟…ولی از حق نگذریم به من هم خیلی حال داد…واقعا چه حسی توی بوسیدن لب هست که تو هیچ چیز نیست؟…
+آره…خیلی خوب بود…راستی فکر کنم اون موقع کوک کار مهمی باهات داشت که زنگ زد
&آخ گفتی…آره الان بهش زنگ میزنم…
گوشیشو در آورد و بهش زنگ زد و گذاشت رو اسپیکر
×الو
&سلام کوک…مشکلی پیش اومده؟…
×آره من دوتا کبوتر داشتم…عصر پرواز کردند و رفتند پارک… هنوز بر نگشتند…ساعت ۸ شبه و من نگرانشونم
از حرف کوک خندم گرفت…به نامجون نگاه کردم که حرصش گرفته بود…
&یه بار تونستی تیکه نندازی؟…داریم میایم
- ۵.۵k
- ۱۳ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط