پری کوچولوی من
پری کوچولوی من
پارت ۱۰
ته: به نظر من که خوبه. به کارش ادامه میده
کوک: تختو چنگ میزدم و بدون ابنکه دست خودم باشه ناله میکردم خودمم نمیدونستم چم شده حس خیلی عجیبی دارشتم ولی دوست ندارم به این حس عادت کنم
ته: زبونمو داخل سراخش بردم و بعد اینکه کامل مزش کردم ولش کردم
کوک: اههه. ولو روی تخت افتادم و اندازه اینکه انگار کوه کندم خسته بودم. خ...هب دیگه بیا بخوابیم. لکنت خسته اروم
ته: کجا بخوابیم ما که اصلا شروع نکردیم
کوک: چ...چی نه بسه ترو خداااااا
ته: نمیشه قشنگم همراهی کن
کوک: ب.....باشه
ته: د....ی..ک...م..ووو رو سوراخش تنظیم کردم و سرشو واردش کردم
کوک: اههههههههه اههههه ننههه درش بیار ته اههههه. داد ناله
ته: کوک هنوز نصفشم نرفته داخلت
کوک: چ..چی د...دروغ گووووووو
ته: به زار بهت ثابت کنم نیشخند. بلندش کردم و کلشو واردش کردم
کوک: ااااااایییییییییییی. جیغ و گریه . تههه درش بیار اههههههههههههههههههه درد دارههههههه
ته: اروم باش الان عادت میکنی هیسسسسسس
کوک: اخخخخ اییییی نمیتونم تهههههه هققققق. گریه
ته: به حرفاش توجهی نمیکردم و ثابت وایستاده بودم تا عادت کنه
کوک: به شدت درد داشتم و بدون وقفه گریه میکردم که بعد یه مدتی دیگه دردی که اول داشتمو حس نمیکردم
ته: گریه های کوک قطع شده بود و فهمیدم که عادت کرده و شروع کردم به حرکت دادن خودم و اونم بلند ناله میکرد
کوک: صدای به هم خوردن بدنامون کل اتاقو گرفته بود
بعد نیم ساعت جفتشون خسته روی تخت افتادن و ته محکم کوک رو از پشت بغل کرد و پشت گردنشو بوسید
ته: میدونی دیوانه وار میپرستمت
کوک: ته خیلی دوست دارم. بغض از ذوق حرف ته
ته: من عاشقتم زندگیم
و این دو عاشق برای همیشه دیوانه وار همو میپرستیدند و داستان ما به پایان رسید...
میدونم این سری بد شد ولی یه ایده خیلیییییی خفن تو ذهنمه که خیلی طولانی قراره بشه و اشکتون در بیاد پرنسساااا🥺❤️
پارت ۱۰
ته: به نظر من که خوبه. به کارش ادامه میده
کوک: تختو چنگ میزدم و بدون ابنکه دست خودم باشه ناله میکردم خودمم نمیدونستم چم شده حس خیلی عجیبی دارشتم ولی دوست ندارم به این حس عادت کنم
ته: زبونمو داخل سراخش بردم و بعد اینکه کامل مزش کردم ولش کردم
کوک: اههه. ولو روی تخت افتادم و اندازه اینکه انگار کوه کندم خسته بودم. خ...هب دیگه بیا بخوابیم. لکنت خسته اروم
ته: کجا بخوابیم ما که اصلا شروع نکردیم
کوک: چ...چی نه بسه ترو خداااااا
ته: نمیشه قشنگم همراهی کن
کوک: ب.....باشه
ته: د....ی..ک...م..ووو رو سوراخش تنظیم کردم و سرشو واردش کردم
کوک: اههههههههه اههههه ننههه درش بیار ته اههههه. داد ناله
ته: کوک هنوز نصفشم نرفته داخلت
کوک: چ..چی د...دروغ گووووووو
ته: به زار بهت ثابت کنم نیشخند. بلندش کردم و کلشو واردش کردم
کوک: ااااااایییییییییییی. جیغ و گریه . تههه درش بیار اههههههههههههههههههه درد دارههههههه
ته: اروم باش الان عادت میکنی هیسسسسسس
کوک: اخخخخ اییییی نمیتونم تهههههه هققققق. گریه
ته: به حرفاش توجهی نمیکردم و ثابت وایستاده بودم تا عادت کنه
کوک: به شدت درد داشتم و بدون وقفه گریه میکردم که بعد یه مدتی دیگه دردی که اول داشتمو حس نمیکردم
ته: گریه های کوک قطع شده بود و فهمیدم که عادت کرده و شروع کردم به حرکت دادن خودم و اونم بلند ناله میکرد
کوک: صدای به هم خوردن بدنامون کل اتاقو گرفته بود
بعد نیم ساعت جفتشون خسته روی تخت افتادن و ته محکم کوک رو از پشت بغل کرد و پشت گردنشو بوسید
ته: میدونی دیوانه وار میپرستمت
کوک: ته خیلی دوست دارم. بغض از ذوق حرف ته
ته: من عاشقتم زندگیم
و این دو عاشق برای همیشه دیوانه وار همو میپرستیدند و داستان ما به پایان رسید...
میدونم این سری بد شد ولی یه ایده خیلیییییی خفن تو ذهنمه که خیلی طولانی قراره بشه و اشکتون در بیاد پرنسساااا🥺❤️
- ۱۶۵
- ۱۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط