🖤🥀 معشوقهی مخفی
🖤🥀 معشوقهی مخفی
𓆩 پــارت یــک 𓆪 🖤🥀
ـ «رئیس، همه منتظر شمان.»
جیمین بدون اینکه نگاهش را از پنجره بگیرد، گفت:
ـ «بذار منتظر بمونن.»
مرد لحظهای سکوت کرد.
ـ «اما جلسه مهمه.»
جیمین آرام برگشت و نگاه سردی به او انداخت.
ـ «گفتم منتظر بمونن.»
ـ «چشم، رئیس.»
مرد از اتاق خارج شد.
جیمین گوشیاش را برداشت و صفحه را روشن کرد.
یک پیام جدید.
«امشب میای؟»
لبخند محوی روی لبش نشست.
ـ «آره... میام.»
---
ات روی مبل نشسته بود و با بیحوصلگی به ساعت نگاه میکرد.
ـ «این بشر کجاست دیگه؟»
صدای باز شدن در آمد.
ات سریع بلند شد.
ـ «بالاخره اومدی!»
جیمین وارد شد.
ـ «سلام.»
ات دست به سینه شد.
ـ «سلام؟ فقط همین؟ من یک ساعت منتظرت بودم!»
جیمین کتاش را روی صندلی گذاشت.
ـ «جلسه داشتم.»
ـ «تو همیشه جلسه داری.»
جیمین نزدیکش شد.
ـ «چون رئیس مافیام.»
ات چشمهایش را ریز کرد.
ـ «لازم نیست هر پنج دقیقه یادآوری کنی.»
جیمین خندید.
ـ «باشه.»
ات آرامتر شد.
ـ «امروز اتفاقی افتاده؟»
لبخند جیمین محو شد.
ـ «نه.»
ات به چشمانش خیره شد.
ـ «دروغ میگی.»
جیمین چند ثانیه سکوت کرد.
ـ «ات... از فردا تنها بیرون نرو.»
ات با تعجب گفت:
ـ «چرا؟»
جیمین نگاهش کرد.
ـ «چون بعضیها فهمیدن تو برای من مهمی.»
𓆩 پــارت یــک 𓆪 🖤🥀
ـ «رئیس، همه منتظر شمان.»
جیمین بدون اینکه نگاهش را از پنجره بگیرد، گفت:
ـ «بذار منتظر بمونن.»
مرد لحظهای سکوت کرد.
ـ «اما جلسه مهمه.»
جیمین آرام برگشت و نگاه سردی به او انداخت.
ـ «گفتم منتظر بمونن.»
ـ «چشم، رئیس.»
مرد از اتاق خارج شد.
جیمین گوشیاش را برداشت و صفحه را روشن کرد.
یک پیام جدید.
«امشب میای؟»
لبخند محوی روی لبش نشست.
ـ «آره... میام.»
---
ات روی مبل نشسته بود و با بیحوصلگی به ساعت نگاه میکرد.
ـ «این بشر کجاست دیگه؟»
صدای باز شدن در آمد.
ات سریع بلند شد.
ـ «بالاخره اومدی!»
جیمین وارد شد.
ـ «سلام.»
ات دست به سینه شد.
ـ «سلام؟ فقط همین؟ من یک ساعت منتظرت بودم!»
جیمین کتاش را روی صندلی گذاشت.
ـ «جلسه داشتم.»
ـ «تو همیشه جلسه داری.»
جیمین نزدیکش شد.
ـ «چون رئیس مافیام.»
ات چشمهایش را ریز کرد.
ـ «لازم نیست هر پنج دقیقه یادآوری کنی.»
جیمین خندید.
ـ «باشه.»
ات آرامتر شد.
ـ «امروز اتفاقی افتاده؟»
لبخند جیمین محو شد.
ـ «نه.»
ات به چشمانش خیره شد.
ـ «دروغ میگی.»
جیمین چند ثانیه سکوت کرد.
ـ «ات... از فردا تنها بیرون نرو.»
ات با تعجب گفت:
ـ «چرا؟»
جیمین نگاهش کرد.
ـ «چون بعضیها فهمیدن تو برای من مهمی.»
- ۴۹۵
- ۳۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط