{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تو به یاد میاری؟(قسمت نهم)

تو به یاد میاری؟(قسمت نهم)
ش ه:چچچچی شدههه چه اتفاقی افتاده؟؟؟
..:نمیتونیم اینجا بهتون توضیح بدیم لطفا خودتونو برسونین به بیمارستان_
ش ه:ببباششه
سوار تاکسی شدم دقیقا همه ی مدیرای بازیگری سمت همون بیمارستانی میرفتن که من میرفتم وقتی رسیدم بیمارستان فهمیدم که بازیگر لی شین هوا هم همون موقع تصادف کرده یعنی بابای من با لی شین هوا تصادف کرده بوده وای خدااااا چیکار کنم از دکتر پرسیدم چه اتفاقی افتاده بابای من چش شده؟؟گفت متاسفانه به سرش ضربه وارد شده باید فقط امیدوار بود من چیکار خدا هم لی شین هوا هم بابام توی بیمارستانه چیکار کنم......


یک هفته بعد..... :
دیلینگ دیلینگ دین دین دینگ
از بیمارستانه آره باید جواب بدم:
ش ه:یبوسیو
.. :خانم پارک
ش ه: خودم هستم
.. :خوش بختانه پدرتون به هوش اومده
ش ه:چی؟؟؟؟واقققعااا
.. :لطفا بیاین ملاقات پدرتون
ش ه: حتما

وقتی رفتم توی بیمارستان همه خبر نگارا دور و ور بابامو گرفته بودن و همینطور سوال میپرسیدن سوالایی درباره تصادفش با لی شین هوا بابام تازه به هوش اومده بود خوب نمیتونست حرف بزنه تا اینکه یکی از خبرنگارا پرسید آیا شما نقشه تروره لی شین هوا را داشتید؟؟؟پدرم همون موقع واقعا پیدا بود حس بدی داره منم که شنیده بودم لی شین هوا هم به هوش اومده رفتم توی اتاقش همه خبرنگارارو کنار زدم تا به خودش رسیدم و بهش با فریاد بلند گفتم دست از سر پدرم بردارید همون موقع همه خبرنگارا ریختن سرم و لی شین هوا گفت ماسک این دخترو در بیارید رو در رو باهاش حرف بزنم ببینم چیکار داره اینجا دادو بیداد میکنه همه سعی کردن ماسکه منو در بیارن اما من عقب عقب میرفتم تا اینکه یهو یه نفر از پشت ماسکمو کشید و.....

کیم هی سان :
امروز که توی بازار قدم میزدم یهو عکس همون دختررو که توی یه مغازه کار میکردو دیدم اونم توی یه پوستر فیلم تعجب کرده بود گفتم کی این دختر بازیگر شد آیا این دختره منه من همینجور داشتم با خودم حرف میزدم که یهو یه پسر بچه اومد کنارمو گفت این بازیگر لی شین هواست که یه هفته است تصادف کرده چی؟؟؟ الانم توی بیمارستانه_ چه بیمارستانی_مگه توی اخبار ندیدی بیمارستان هچون_ تاکسی تاکسییییی....
دیدگاه ها (۱۴)

چالششششبچه ها هرکس از عشقش یه عکس پیدا کنه مثه این با لباس س...

تو به یاد میاری؟(قسمت دهم) شین هه: وای باید چیکار میکردم همی...

ههههههمتاسفم همینی که هس^_^

اینو دیگه نمیدونم کیه حس میکنم میشناسمش ولی اسمش یادم نمیاد....

*نمیخاستم پارت بزارم ولی طی اتفاقاتی مجبور شدم بزارماون عکس،...

سناریو بلو لاکموضوع : اگه موقع آشپزی دستمون رو با چاقو ببریم...

رومان عشق مافیا پارت 38از زبان ا ترفتم خونه حموم رفتم لباسام...

بهار بدون تو

🖤My little girl~» 🖤دختر کوچولوی من~» 🖤Part قلاب زنجیر به دیو...

که یهو...اون دختره ی سلیطه ، اره ، همون اولیا منو پرت کرد تو...

خب بریم برای پایان این سناریو الهه هام ✨ پدرش : راستش از این...

Forced MarriagePart 28برای چند لحظه فقط به صفحه گوشیم خیره م...

╭──────────────╮ 𝐒𝐰𝐚𝐧 𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐞 𝐓𝐫𝐢𝐠𝐠𝐞𝐫 ‌ ‌ ‌ ╰──...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط