╭──────────────╮
╭──────────────╮
𝐒𝐰𝐚𝐧 𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐞 𝐓𝐫𝐢𝐠𝐠𝐞𝐫
╰──────────────╯
قــو در لــبــهی مــاشــه⁸
یعنی دوباره خودشه؟
حسابی دست و پاهام یخ کرده بود
صدای در زدنها اصلا کم نمیشد..
امروز اهالی آپارتمان با هم یه پارتی گرفته بودن و همشون توی یه باغ بودن ولی من از اینجور جاها خوشم نمیومد پس نرفتم...
پس کسی هم نبود که به دادم برسه
حتی نمیدونم نگهبان کجا رفته؟
آروم به چشمی در نزدیک شدم
خودش بود...
دوباره اومده بود سراغم
آروم صورتشو به در چسبوند و انگار میدونست منم به در چسبیدم
آروم لب زد:
* درو باز کن کوچولو میدونم اونجایی...
بیشتر از این منو عصبانی نکن...
اونوقت خودت ناراحت میشی
دست و پاهام میلرزید اما سعی کردم آروم باشم
تا اینکه دوباره داد و لگد زدن به در شدیدتر شد
سریع سمت گوشیم رفتم تا به پلیس زنگ بزنم..
که داد زد:
* راستی خواهرت مدرسش کجا بود؟
کل بدنم یخ زد...
اگه بره سراغش...
گوشیو کنار گذاشتم
فقط یه فکر به ذهنم رسید
سریع توی آشپزخونه رفتم و یه شیشه گنده برداشتم
همینجور که محکم به در میکوبید در رو باز کردم و سریع پشت در رفتم
سریع هل خورد و اومد توی خونه..
همون لحظه شیشه رو محکم توی سرش کوبیدم..
و بیهوش شد و یه گوشه افتاد..
سریع در رو بستم و سمت گوشیم رفتم
نمیدونستم چیکار کنم
اگر به پلیس زنگ میزدم زود ولش میکردن و دوباره تهدیدم میکرد
اما چاره دیگهای نداشتم..
ناخوداگاه نگاهم سمت شماره ناشناسی افتاد که گابریل باهاش بهم پیام داده بود..
دستم سمتش رفت..
اما سریع پشیمون شدم
زیر لب گفتم:
- بعد از این شجاع بازیام نمیتونم بگم اکسم به خونم حمله کرده و بیا کمکم
نگاهی به دیوید انداختم..
از سرش خون اومده بود و حتی نمیدونستم چه بلایی سرش میاد..
دلو به دریا زدم و شماره گابریل رو گرفتم..
بوق اول..
و همون موقع جواب داد:
+ چیشد؟ پشیمون شدی؟
- به کمکت نیاز دارم...
دخترا ببخشید دیروز حللم بد بود و نتونستم بذارم
#رمان #Swan_on_the_Trigger
#قو_در_لبهی_ماشه #گابریل_ولف #میلانا_رومانوا #دارک_رومنس #مافیایی #اُدِت #کلارا #Clara
𝐒𝐰𝐚𝐧 𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐞 𝐓𝐫𝐢𝐠𝐠𝐞𝐫
╰──────────────╯
قــو در لــبــهی مــاشــه⁸
یعنی دوباره خودشه؟
حسابی دست و پاهام یخ کرده بود
صدای در زدنها اصلا کم نمیشد..
امروز اهالی آپارتمان با هم یه پارتی گرفته بودن و همشون توی یه باغ بودن ولی من از اینجور جاها خوشم نمیومد پس نرفتم...
پس کسی هم نبود که به دادم برسه
حتی نمیدونم نگهبان کجا رفته؟
آروم به چشمی در نزدیک شدم
خودش بود...
دوباره اومده بود سراغم
آروم صورتشو به در چسبوند و انگار میدونست منم به در چسبیدم
آروم لب زد:
* درو باز کن کوچولو میدونم اونجایی...
بیشتر از این منو عصبانی نکن...
اونوقت خودت ناراحت میشی
دست و پاهام میلرزید اما سعی کردم آروم باشم
تا اینکه دوباره داد و لگد زدن به در شدیدتر شد
سریع سمت گوشیم رفتم تا به پلیس زنگ بزنم..
که داد زد:
* راستی خواهرت مدرسش کجا بود؟
کل بدنم یخ زد...
اگه بره سراغش...
گوشیو کنار گذاشتم
فقط یه فکر به ذهنم رسید
سریع توی آشپزخونه رفتم و یه شیشه گنده برداشتم
همینجور که محکم به در میکوبید در رو باز کردم و سریع پشت در رفتم
سریع هل خورد و اومد توی خونه..
همون لحظه شیشه رو محکم توی سرش کوبیدم..
و بیهوش شد و یه گوشه افتاد..
سریع در رو بستم و سمت گوشیم رفتم
نمیدونستم چیکار کنم
اگر به پلیس زنگ میزدم زود ولش میکردن و دوباره تهدیدم میکرد
اما چاره دیگهای نداشتم..
ناخوداگاه نگاهم سمت شماره ناشناسی افتاد که گابریل باهاش بهم پیام داده بود..
دستم سمتش رفت..
اما سریع پشیمون شدم
زیر لب گفتم:
- بعد از این شجاع بازیام نمیتونم بگم اکسم به خونم حمله کرده و بیا کمکم
نگاهی به دیوید انداختم..
از سرش خون اومده بود و حتی نمیدونستم چه بلایی سرش میاد..
دلو به دریا زدم و شماره گابریل رو گرفتم..
بوق اول..
و همون موقع جواب داد:
+ چیشد؟ پشیمون شدی؟
- به کمکت نیاز دارم...
دخترا ببخشید دیروز حللم بد بود و نتونستم بذارم
#رمان #Swan_on_the_Trigger
#قو_در_لبهی_ماشه #گابریل_ولف #میلانا_رومانوا #دارک_رومنس #مافیایی #اُدِت #کلارا #Clara
- ۸۳۱
- ۰۵ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط