{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

### ⛓️ پارت ششم: دو رو از یک سکه

### ⛓️ پارت ششم: دو رو از یک سکه

سقوط...
فقط باد سرد بود و سیاهی مطلق که توی گوشم زوزه می‌کشید.
قبل از اینکه با سر بخورم به زمین سخت، دو تا دست دور کمرم حلقه شد. ضربه شدیدی به پاهام وارد شد، اما به خاطر اون دست‌ها روی سنگ‌های کف سیاه‌چال خرد نشدم.

«گفتم که... نمی‌ذارم بمیری، حداقل نه الان.»

صدای همون جیمین بود. همون سایه. چشم‌هام رو آروم باز کردم.
فضا یخ‌بندان بود، بوی نم، خاکستر و آهن سوخته می‌اومد. دور تا دورمون دیوارهای سنگی خیس با مشعل‌های کم‌نور بود.

ولی نگاهم خشک شد وسط سیاه‌چال...

اونجا... یک قفس آهنی غول‌پیکر با میله‌های ضخیم و زنگ‌زده قرار داشت.
و وسط اون قفس، یه نفر به دیوار زنجیر شده بود.

زنجیرهای ضخیم دور مچ دست‌هاش، پاهاش و حتی دور گلوش پیچیده شده بود. لباس‌هاش پاره‌پوره و خاکی بودن و موهای بلندِ بلوندش روی صورتش ریخته بود. سرش پایین بود، جوری که انگار سال‌هاست حتی جرات نکرده سر بلند کنه.

جیمینِ کنارم—سایه‌ای که همراهم بود—قدمی به قفس نزدیک شد. صدای نیشخندش سکوت رو شکست:
«نگاهش کن... این پرنس سقوط‌کرده‌ایه که کل این قلمرو رو به آتیش کشید.»

با صدای پاشنه‌ی کفش سایه، فرد داخل قفس تکونی خورد.
زنجیرها با صدای وحشتناکی جرنگ‌جرنگ کردن.
آروم... خیلی آروم، سرش رو بالا آورد.

نفسم برید.
صورتش دقیقاً همون بود؛ خط فک، چشم‌های کشیده، لب‌های قهوه ‌ای... ولی چشم‌هاش!
چشم‌های جیمینِ توی قفس، تیره نبودن. مثل طلای مذاب وسط اون تاریکی برق می‌زدن؛ پر از درد، پر از التماس، ولی هم‌زمان پر از یه خشم باستانی.

نگاهش که افتاد به من، لب‌های خشک و ترک‌خورده‌اش لرزید. با صدایی که انگار قرن‌ها از ته چاه می‌اومد، به سختی ناله کرد:
«فرار کن... اون... اون داره بهت دروغ میگه! اون سایه‌ی من نیست... اون...»

جیمینِ کنارم بلافاصله دستش رو مشت کرد و زنجیرهای دور گردن پسرِ توی قفس کشیده شدن! جیمینِ زندانی ناله‌ای از سر درد کشید و روی زانوهاش افتاد.

سایه‌ای که با من اومده بود، چرخید سمتم. چشم‌هاش کاملاً سیاه شده بود، جوری که هیچ سفیدی توی چشمش دیده نمی‌شد. یه پوزخند خطرناک زد و دستش رو به سمتم دراز کرد:
«کلید قفس... توی جیب توئه، غریبه. اون کاغذی که اول بازی بهت دادم؟ حالا انتخاب کن... کدوم یکی از ما هیولاست؟ کدوممون رو می‌خوای آزاد کنی؟»

دست بردم توی جیبم... تیکه کاغذی که توی ماشین بهم داده بود، حالا تبدیل به یک کلید برنزیِ سرد و کهنه شده بود!

***

**ادامه دارد...**
*(وای پشمام! 😱 کدوم جیمین داره راست میگه؟! جیمینِ توی قفس یا سایه‌اش؟! کلید رو به کدومشون می‌دید؟! لایک و کامنت بالا باشه تا پارت ۷ رو سریع بذارم! 🔥🩸)*
دیدگاه ها (۲)

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p76شب، قلعه رو توی سکوت فرو برده بود.باد...

⟦ #ɘɔᴎɒmoɿ ʞɿɒꟻ ⟧Dark Legacy───── ⋆⋅☆⋅⋆ ─────پـارتـے¹⁴اتاق ت...

### پارت ۲: تاوانِ یک نگاهصدایِ خیسِ بارون بیرون از انبار، ت...

پارت۷کاتسوکی بعد از اینکه ایزوکو رفت، چند لحظه همون‌طور توی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط