⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹
⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹
99
پزشک و یونجی نگاهی کوتاه به هم انداختن و بیصدا از اتاق خارج شدن
در که بسته شد، دوباره سکوت همهجا رو گرفت.
...
چند دقیقه بعد، نینا توی خواب بیقرار شد.
ابروهاش توی هم رفت.
نفسهاش تندتر شدن
زیر لب، نامفهوم چیزی زمزمه کرد.
جیمین فورا از روی صندلی بلند شد.
کنار تخت نشست.
پارچهی خنک رو دوباره روی پیشونی داغش گذاشت.
«آروم...»
نینا انگار کابوس میدید.
بیاختیار دستش رو کمی توی هوا تکون داد؛ انگار میخواست خودش رو از کسی دور کنه
جیمین لحظهای مکث کرد.
بعد ، دست زخمی نینا رو بین دستاش گرفت؛ فقط به اندازهای که بدونه تنها نیست.
«دیگه تموم شد...»
صداش بیشتر شبیه زمزمه بود.
«کسی دیگه بهت نمیرسه.»
کمکم نفسهای نینا آرومتر شدن.
انگشتهاش که از درد منقبض شده بودن، شل شدن
جیمین دستش رو رها نکرد.
نگاهش روی صورت رنگپریدهی اون موند
برای اولین بار بعد از سالها...
شب براش طولانیتر از همیشه میگذشت.
...
ساعت از نیمهشب هم گذشته بود.
خدمتکاری آروم در زد.
«قربان... شام آماده شده.»
«نمیخوام»
«از صبح چیزی نخوردین...»
«گفتم نمیخوام»
خدمتکار دیگه چیزی نگفت و رفت.
...
نزدیکهای صبح
ماه جاش رو به نور کمرنگ صبح داد.
شعلههای شومینه کوچیکتر شده بودن
جیمین هنوز همونجا نشسته بود.
گاهی پانسمان مچهای نینا رو عوض میکرد.
گاهی موهای مشکی ریخته روی صورتش رو آروم کنار میزد.
و هر بار که نگاهش ناخواسته روی زخم گردن نینا میافتاد...
فکش از خشم منقبض میشد.
اما هیچوقت اجازه نداد اون خشم، آرامش اتاق رو به هم بزنه
وقتی اولین پرتوهای خورشید از لابهلای پردهها به داخل اتاق رسیدن...
نینا آروم چشمهاش رو باز کرد.
چند ثانیه طول کشید تا بفهمه کجاست.
بعد نگاهش به جیمین افتاد.
کنار تخت نشسته بود.
سرش به پشتی صندلی تکیه داشت، اما معلوم بود اصلا نخوابیده
با شنیدن صدای حرکت نینا، فوراً چشمهاش رو باز کرد.
«بیدار شدی؟»
نینا خواست جواب بده
اما همین که جیمین کمی به اون نزدیک شد...
بیاختیار بدنش رو عقب کشید.
نفسش تند شد.
تصویر کای...
اون ساختمان...
و درد گردنش...
همه توی ذهنش زنده شدن
جیمین همونجا متوقف شد
فهمید
این عقب کشیدن...
از روی بیمیلی نبود
از ترس بود
چند ثانیه سکوت بینشون موند
بعد جیمین، خیلی آروم، دستش رو بالا آورد.
اما به اون دست نزد.
فقط با دو انگشت، خیلی آهسته زیر چونهی نینا رو گرفت تا مجبور نباشه از ترس سرش رو پایین بندازه
«به من نگاه کن.»
نینا با تردید، چشمهاش رو بالا آورد.
چشمهای جیمین دوباره همون مشکی همیشگی بودن
نه اثری از سرخی بود...
نه اون خشم شب گذشته.
«میدونم الان از من هم میترسی.»
صداش هیچ گلایهای نداشت.
فقط صادق بود.
«حق هم داری.»
نینا چیزی نگفت
اشک توی چشمهاش جمع شد
جیمین دستش رو از زیر چونهی اون برداشت.
چند سانتیمتر عقب رفت تا فاصلهای بذاره که نینا احساس امنیت کنه
بعد، با لحنی محکم اما گرم گفت:
«اما یه چیز رو خوب یادت بمونه...»
نگاهش از نگاه نینا جدا نشد.
«تا وقتی من نفس میکشم، هیچکس دوباره اجازه نداره بهت آسیب بزنه.»
99
پزشک و یونجی نگاهی کوتاه به هم انداختن و بیصدا از اتاق خارج شدن
در که بسته شد، دوباره سکوت همهجا رو گرفت.
...
چند دقیقه بعد، نینا توی خواب بیقرار شد.
ابروهاش توی هم رفت.
نفسهاش تندتر شدن
زیر لب، نامفهوم چیزی زمزمه کرد.
جیمین فورا از روی صندلی بلند شد.
کنار تخت نشست.
پارچهی خنک رو دوباره روی پیشونی داغش گذاشت.
«آروم...»
نینا انگار کابوس میدید.
بیاختیار دستش رو کمی توی هوا تکون داد؛ انگار میخواست خودش رو از کسی دور کنه
جیمین لحظهای مکث کرد.
بعد ، دست زخمی نینا رو بین دستاش گرفت؛ فقط به اندازهای که بدونه تنها نیست.
«دیگه تموم شد...»
صداش بیشتر شبیه زمزمه بود.
«کسی دیگه بهت نمیرسه.»
کمکم نفسهای نینا آرومتر شدن.
انگشتهاش که از درد منقبض شده بودن، شل شدن
جیمین دستش رو رها نکرد.
نگاهش روی صورت رنگپریدهی اون موند
برای اولین بار بعد از سالها...
شب براش طولانیتر از همیشه میگذشت.
...
ساعت از نیمهشب هم گذشته بود.
خدمتکاری آروم در زد.
«قربان... شام آماده شده.»
«نمیخوام»
«از صبح چیزی نخوردین...»
«گفتم نمیخوام»
خدمتکار دیگه چیزی نگفت و رفت.
...
نزدیکهای صبح
ماه جاش رو به نور کمرنگ صبح داد.
شعلههای شومینه کوچیکتر شده بودن
جیمین هنوز همونجا نشسته بود.
گاهی پانسمان مچهای نینا رو عوض میکرد.
گاهی موهای مشکی ریخته روی صورتش رو آروم کنار میزد.
و هر بار که نگاهش ناخواسته روی زخم گردن نینا میافتاد...
فکش از خشم منقبض میشد.
اما هیچوقت اجازه نداد اون خشم، آرامش اتاق رو به هم بزنه
وقتی اولین پرتوهای خورشید از لابهلای پردهها به داخل اتاق رسیدن...
نینا آروم چشمهاش رو باز کرد.
چند ثانیه طول کشید تا بفهمه کجاست.
بعد نگاهش به جیمین افتاد.
کنار تخت نشسته بود.
سرش به پشتی صندلی تکیه داشت، اما معلوم بود اصلا نخوابیده
با شنیدن صدای حرکت نینا، فوراً چشمهاش رو باز کرد.
«بیدار شدی؟»
نینا خواست جواب بده
اما همین که جیمین کمی به اون نزدیک شد...
بیاختیار بدنش رو عقب کشید.
نفسش تند شد.
تصویر کای...
اون ساختمان...
و درد گردنش...
همه توی ذهنش زنده شدن
جیمین همونجا متوقف شد
فهمید
این عقب کشیدن...
از روی بیمیلی نبود
از ترس بود
چند ثانیه سکوت بینشون موند
بعد جیمین، خیلی آروم، دستش رو بالا آورد.
اما به اون دست نزد.
فقط با دو انگشت، خیلی آهسته زیر چونهی نینا رو گرفت تا مجبور نباشه از ترس سرش رو پایین بندازه
«به من نگاه کن.»
نینا با تردید، چشمهاش رو بالا آورد.
چشمهای جیمین دوباره همون مشکی همیشگی بودن
نه اثری از سرخی بود...
نه اون خشم شب گذشته.
«میدونم الان از من هم میترسی.»
صداش هیچ گلایهای نداشت.
فقط صادق بود.
«حق هم داری.»
نینا چیزی نگفت
اشک توی چشمهاش جمع شد
جیمین دستش رو از زیر چونهی اون برداشت.
چند سانتیمتر عقب رفت تا فاصلهای بذاره که نینا احساس امنیت کنه
بعد، با لحنی محکم اما گرم گفت:
«اما یه چیز رو خوب یادت بمونه...»
نگاهش از نگاه نینا جدا نشد.
«تا وقتی من نفس میکشم، هیچکس دوباره اجازه نداره بهت آسیب بزنه.»
- ۱۰۷
- ۲۴ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط