خون آشام ماه خونین:
«part⁸»
چه چیزایی در انتظارشه و فردا چه اتفاق های در انتظار اونه...
یکم سعی کرد از فکر بیاد بیرون سعی کرد به چیزی فکر نکنه و کم کم خوابش برد...
فردا صبح با ذوق شوق بیدار شد تا بره برای ماجراجویی جدید زندگیش لباساش رو پوشید موهاشو شونه کرد و روی هوا معلق شد بخاطر اینکه هنوز بخاطر آسیب دیدگی دیروزش درد داشت. رفت طرف خونه آکیرا از پنجره اتاقش وقتی رو هوا معلق بود دید که هنوز خوابه پس رفت یکم شیطونی کنه در خونه رو محکم میکوبید در میزد گفت:«هی مستر یخمک یا یخمک آقا حالا هرچی... رفتی خواب زمستونه؟ مگه خرسی؟ پاشو!»
آیامه یه پوزخند زد که در با شتاب آکیرا باز شد آکیرا خیلی پوکر داشت به آیامه نگاه میکرد با لباس خواب موهای ژولیده آکیرا یکم عصبانی به نظر میرسید یهو با صدایی خواب آلود و با خشم گفت:«چته اول صبحی این همه در میزنی؟»
آیامه یه لبخند مسخره ای زد و گفت:«چه عجب از خواب زمستونه بیدار شدی!بعدم ساعت ۱ ظهر عه اول صبح که نیست!»
آکیرا عصبانی شد ولی چیزی نگفت و رفت کنار تا آیامه بیاد داخل آیامه رفت داخل شروع کرد به گشت و گذار تو خونه آکیرا
آکیرا آروم گفت:«اهم»
آیامه نگاهش کرد چشم های آیامه داشت داد میزد: که چته؟ چی میخوای؟
آکیرا:«خیلی خب آیامه-چان اومدی اینجا نقشه بکشیم صحبت کنیم نیومدی موزه»
آیامه چیزی نگفت نشست روی یکی از مبل های سالن آکیرا هم رفت بالا و یه لباس مناسب پوشید اومد پایین.
آکیرا با چهره خونسرد بی احساس و مخصوصا بی اعتماد همیشگیش گفت:«خیلی خب شروع کنیم.»
~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•
#رمان#فن_فیک#ماه_خونین#ویسگون
ایندفعه هشتگ گذاشتم ببینم ویو هام چطور میشه اگه اشتباه گذاشتم بهم بگین و یاد بدید🥲
چه چیزایی در انتظارشه و فردا چه اتفاق های در انتظار اونه...
یکم سعی کرد از فکر بیاد بیرون سعی کرد به چیزی فکر نکنه و کم کم خوابش برد...
فردا صبح با ذوق شوق بیدار شد تا بره برای ماجراجویی جدید زندگیش لباساش رو پوشید موهاشو شونه کرد و روی هوا معلق شد بخاطر اینکه هنوز بخاطر آسیب دیدگی دیروزش درد داشت. رفت طرف خونه آکیرا از پنجره اتاقش وقتی رو هوا معلق بود دید که هنوز خوابه پس رفت یکم شیطونی کنه در خونه رو محکم میکوبید در میزد گفت:«هی مستر یخمک یا یخمک آقا حالا هرچی... رفتی خواب زمستونه؟ مگه خرسی؟ پاشو!»
آیامه یه پوزخند زد که در با شتاب آکیرا باز شد آکیرا خیلی پوکر داشت به آیامه نگاه میکرد با لباس خواب موهای ژولیده آکیرا یکم عصبانی به نظر میرسید یهو با صدایی خواب آلود و با خشم گفت:«چته اول صبحی این همه در میزنی؟»
آیامه یه لبخند مسخره ای زد و گفت:«چه عجب از خواب زمستونه بیدار شدی!بعدم ساعت ۱ ظهر عه اول صبح که نیست!»
آکیرا عصبانی شد ولی چیزی نگفت و رفت کنار تا آیامه بیاد داخل آیامه رفت داخل شروع کرد به گشت و گذار تو خونه آکیرا
آکیرا آروم گفت:«اهم»
آیامه نگاهش کرد چشم های آیامه داشت داد میزد: که چته؟ چی میخوای؟
آکیرا:«خیلی خب آیامه-چان اومدی اینجا نقشه بکشیم صحبت کنیم نیومدی موزه»
آیامه چیزی نگفت نشست روی یکی از مبل های سالن آکیرا هم رفت بالا و یه لباس مناسب پوشید اومد پایین.
آکیرا با چهره خونسرد بی احساس و مخصوصا بی اعتماد همیشگیش گفت:«خیلی خب شروع کنیم.»
~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•
#رمان#فن_فیک#ماه_خونین#ویسگون
ایندفعه هشتگ گذاشتم ببینم ویو هام چطور میشه اگه اشتباه گذاشتم بهم بگین و یاد بدید🥲
- ۳.۵k
- ۰۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط