اجبار به بدبختی پارت ۱۲
کاملا هوا روشن شده بود ولی خبری از دیار نشد تا این که دکتر اومد
کوک... ببخشید دکتر حالش چطوره
دکتر... شما چه نسبتی با بیمار دارید
کوک... من همسرش هستم
دکتر... ایشون الان بهتره خون ریزیش خیلی شدید بوده و خونه خیلی زیادی از دست داده برای همین باید مراقبش باشید ایشو ممکنه از کم خونی دوجاره سر گیچه و بی حالی باشه
کوک... میتونم الان ببرمش خونه
دکتر... نه الان به بخش منتقل میشه فردا میتونی ببریش
کوک... ممنون
وقتی دکتر رفت پرستاره دیارو آوردن رفتم سمتش رنگش مثل کج سفید بود چشماش نیمه باز بود بردنش تو بخش
از زبانه دیار...
وختی چشمامو باز کردم همه چیز تار بود خوب که دقت کردم تو بیمارستان بودم رومو برگردوندم جونگ کوک رو تخت بقلی خواب بود تا این که پرستار اومد تو
پرستار... سلام خوبی امروز
دیار... دلم درد میکنه
پرستار ... برات مسکن میزنم برای کاهش دردت خون ریزیت کمتر شده نباید کارای سنگین بکنی برات خیلی خترناکه
دیار... باشه
پرستار رفت وختی رومو برگردوندم جونگ کوک بیدار بود داشت بهم نگاه میکرد بلند شدو از اتاق رفت بیرون اتا به خودش زهمت نداد حالمو بفرسه نیم ساعت گزشت دکتر اومدو برام دارو نوشتو تعکید کرد استراحت کنم
جونگ کوک اومد تو گفت
کوک... دکتر گفته حالت خوب شده میریم خونه
دیار... من لباس ندارم چیکار کنم
کوک... من نمیتونم برم خونه پس باهمین لباسه بیمارستانی بیا
میخواست بره که گفتم
دیار... میشه کمکم کنی سرگیجه دارم
چند سانیه نگاه کردو یه نفس عمیق کشیدو اومد سمتم از بازو هام گرفتو باهم از بیمارستان رفتیم بیرون وختی به ماشین رسیدیم کمک کرد سوار شدم خودشم سوارشدو گفت
کوک... میبرمت خونه بعد میرم کارواش ماشین کثیف شده
وقتی به عقب اشاره کرد برگشتمو نگاه کردم سندلیه ماشین خیلی کثیف شده بود دلم میخواست از خجالت بمیرم خیلی آروم گفتم
دیار... ببخشید
یه نگاه سرسری بهم کردو هیچی نگفت
کوک... ببخشید دکتر حالش چطوره
دکتر... شما چه نسبتی با بیمار دارید
کوک... من همسرش هستم
دکتر... ایشون الان بهتره خون ریزیش خیلی شدید بوده و خونه خیلی زیادی از دست داده برای همین باید مراقبش باشید ایشو ممکنه از کم خونی دوجاره سر گیچه و بی حالی باشه
کوک... میتونم الان ببرمش خونه
دکتر... نه الان به بخش منتقل میشه فردا میتونی ببریش
کوک... ممنون
وقتی دکتر رفت پرستاره دیارو آوردن رفتم سمتش رنگش مثل کج سفید بود چشماش نیمه باز بود بردنش تو بخش
از زبانه دیار...
وختی چشمامو باز کردم همه چیز تار بود خوب که دقت کردم تو بیمارستان بودم رومو برگردوندم جونگ کوک رو تخت بقلی خواب بود تا این که پرستار اومد تو
پرستار... سلام خوبی امروز
دیار... دلم درد میکنه
پرستار ... برات مسکن میزنم برای کاهش دردت خون ریزیت کمتر شده نباید کارای سنگین بکنی برات خیلی خترناکه
دیار... باشه
پرستار رفت وختی رومو برگردوندم جونگ کوک بیدار بود داشت بهم نگاه میکرد بلند شدو از اتاق رفت بیرون اتا به خودش زهمت نداد حالمو بفرسه نیم ساعت گزشت دکتر اومدو برام دارو نوشتو تعکید کرد استراحت کنم
جونگ کوک اومد تو گفت
کوک... دکتر گفته حالت خوب شده میریم خونه
دیار... من لباس ندارم چیکار کنم
کوک... من نمیتونم برم خونه پس باهمین لباسه بیمارستانی بیا
میخواست بره که گفتم
دیار... میشه کمکم کنی سرگیجه دارم
چند سانیه نگاه کردو یه نفس عمیق کشیدو اومد سمتم از بازو هام گرفتو باهم از بیمارستان رفتیم بیرون وختی به ماشین رسیدیم کمک کرد سوار شدم خودشم سوارشدو گفت
کوک... میبرمت خونه بعد میرم کارواش ماشین کثیف شده
وقتی به عقب اشاره کرد برگشتمو نگاه کردم سندلیه ماشین خیلی کثیف شده بود دلم میخواست از خجالت بمیرم خیلی آروم گفتم
دیار... ببخشید
یه نگاه سرسری بهم کردو هیچی نگفت
- ۴.۳k
- ۰۷ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط