من در میان انبوهی از پالتوها و کوله پشتی ها، در یک آغوش
من در میان انبوهی از پالتوها و کوله پشتی ها، در یک آغوش اجباری گیر افتاده ام. سرم را بالا می آورم، سقف اتوبوس خمیدگی ملایمی دارد، شبیه به شکم یک نهنگ بزرگ که ما را بلعیده و در تاریکی می برد.
ذهنم شروع به فرار می کند.
اینجا، بوی صابونِ ارزان، عرقِ خستگی و تندیِ عطرِ زنِ کنارِ در، ترکیب شده اند؛ بویی که برای من، بوی خودِ زندگی است. هر یک از این آدم ها، یک بارِ نامرئی دارند که روی دوششان سنگینی میکند. در ذهن من، بار این آدم ها دیدنی می شود:
مردی که سرش روی شیشه است، به جای کت، یک ترازو روی دوشش دارد. یک کفه اش «قبض ها» و کفهی دیگرش «قول های نداده» است. ترازو دائم در حال نوسان است و مرد در میان این نوسان، خوابیده است.
دخترک هدفون به گوش، روی شانه اش یک پرنده ی کوچکِ رنگی نشسته است که دارد آواز یک ملودی ناموجود را میخواند. این پرنده، آرزوی اوست. او دارد تمام صداهای بیرون را خاموش میکند تا فقط صدای آن پرنده را بشنود؛ تا به یاد بیاورد که باید پرواز کند.
پیرزن ایستاده در کنار در، او بار خاصی ندارد؛ او یک باغچه ی کوچک روی سرش حمل می کند. در این باغچه، گل های نرگسِ زرد کاشته شده اند که فقط در بهارِ خاصی از خاطراتش شکفته اند. او برای اینکه نرگس ها پژمرده نشوند، نفس هایش را آهسته می کند.
خودم چطور؟ وقتی به خودم نگاه میکنم، حس میکنم یک پایان نامه ی ناتمام روی قلبم حمل می کنم. جمله های نامرتب، پاراگراف های پریشان و فکرهایی که هیچوقت به نتیجه نمی رسند.
ناگهان اتوبوس ترمز می کند. همه ی ما، مانند تسبیحی که نخ آن پاره شده باشد، لحظه ای به هم می ریزیم. انگار روح ها برای کسری از ثانیه، به بدن های کناری شان منتقل می شوند و بعد با وحشت برمی گردند.
به آن زن جوان نگاه می کنم که محکم به صندلی چسبیده است. او دارد کتاب می خواند. در ذهن من، حروف کتاب او از صفحات بیرون می ریزند و در هوا معلق می شوند؛ مثل حباب های صابون.
ادامه تو کامنتا
ذهنم شروع به فرار می کند.
اینجا، بوی صابونِ ارزان، عرقِ خستگی و تندیِ عطرِ زنِ کنارِ در، ترکیب شده اند؛ بویی که برای من، بوی خودِ زندگی است. هر یک از این آدم ها، یک بارِ نامرئی دارند که روی دوششان سنگینی میکند. در ذهن من، بار این آدم ها دیدنی می شود:
مردی که سرش روی شیشه است، به جای کت، یک ترازو روی دوشش دارد. یک کفه اش «قبض ها» و کفهی دیگرش «قول های نداده» است. ترازو دائم در حال نوسان است و مرد در میان این نوسان، خوابیده است.
دخترک هدفون به گوش، روی شانه اش یک پرنده ی کوچکِ رنگی نشسته است که دارد آواز یک ملودی ناموجود را میخواند. این پرنده، آرزوی اوست. او دارد تمام صداهای بیرون را خاموش میکند تا فقط صدای آن پرنده را بشنود؛ تا به یاد بیاورد که باید پرواز کند.
پیرزن ایستاده در کنار در، او بار خاصی ندارد؛ او یک باغچه ی کوچک روی سرش حمل می کند. در این باغچه، گل های نرگسِ زرد کاشته شده اند که فقط در بهارِ خاصی از خاطراتش شکفته اند. او برای اینکه نرگس ها پژمرده نشوند، نفس هایش را آهسته می کند.
خودم چطور؟ وقتی به خودم نگاه میکنم، حس میکنم یک پایان نامه ی ناتمام روی قلبم حمل می کنم. جمله های نامرتب، پاراگراف های پریشان و فکرهایی که هیچوقت به نتیجه نمی رسند.
ناگهان اتوبوس ترمز می کند. همه ی ما، مانند تسبیحی که نخ آن پاره شده باشد، لحظه ای به هم می ریزیم. انگار روح ها برای کسری از ثانیه، به بدن های کناری شان منتقل می شوند و بعد با وحشت برمی گردند.
به آن زن جوان نگاه می کنم که محکم به صندلی چسبیده است. او دارد کتاب می خواند. در ذهن من، حروف کتاب او از صفحات بیرون می ریزند و در هوا معلق می شوند؛ مثل حباب های صابون.
ادامه تو کامنتا
- ۳۷.۰k
- ۱۸ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط