پارت ۲۰
+ تهیونگ هیونگ تو خیلی بامزه ای
÷ آخ قربونت بشم ببینین یاد بگیرین آدم داداش و رفیق جیمن بشه بهتر از شماس بیا بغلم
تهیونگ اومد جیمین و بغل کنه که دستم و گذاشتم روی کلش و جوری سرد نگاش کردم که فرار کرد پشت هوسوک هیونگش
÷ هیونگ این انگار میخواد منو بخوره عین هیولا ها نگام کرد
- حقته تا جرعت نکنی نزدیک جیمین بشی
+ یونگی چیکارش داری بزار بیاد پیشم
- آخه من به این بشر اعتماد ندارم یه حرف نا مربوط میزنه ناراحتت میکنه
+ مثلا چه حرفی
÷ مثلا اینکه بابات جایزه گذاشته برای پیدا شدنت و الان همه دنبالتن از جمله همین پادشاه خودمون
که دیدم رنگ جیمن پرید
+ یونگ حالا چیکار کنم نمیتونم اینطوری اینجا بمونم من نمیخوام برگردم توی اون جهنم
محکم بغلش کردم
- نترس منو پسرا نمیزاریم که تو رو ببرن
÷ میتونم بپرسم چرا نمیخوای برگدس کشورت ؟
جیمن به من یه نگا کرد و باراش سر تکون دادم وبع. تمام چیز هایی که به من گفته بود و برای پسرام تعریف کرد تهیونگ وسطا زد زیر گریه شاید زمان دیگه ای بود میگفتم آخه بشر چرا بزرگ نمیشه ولی این داستان دل سنگم آب میکنه چه برسه به تهیونگ که دلش دل گنجشکه
+ همین
که دیدم هوسوکا اومد جلو و جیمن و محکم بغل کرد
☆ نترس تا وقتی که ما ۴ تا هستیم کسی نمیتونه تو رو بگیره
میخواستم سرم و بکوبم به دیوار و انگار نامجون متوجه شد چون در گوش هوسوک یه چیزی گفت و هوسوک اومد عقب
÷ هوسوک میتونه بغل کنه من نمیتونم این انصاف نیست
- بزارم بغلش کنی که زرای دیگه ای ...
÷ آخ قربونت بشم ببینین یاد بگیرین آدم داداش و رفیق جیمن بشه بهتر از شماس بیا بغلم
تهیونگ اومد جیمین و بغل کنه که دستم و گذاشتم روی کلش و جوری سرد نگاش کردم که فرار کرد پشت هوسوک هیونگش
÷ هیونگ این انگار میخواد منو بخوره عین هیولا ها نگام کرد
- حقته تا جرعت نکنی نزدیک جیمین بشی
+ یونگی چیکارش داری بزار بیاد پیشم
- آخه من به این بشر اعتماد ندارم یه حرف نا مربوط میزنه ناراحتت میکنه
+ مثلا چه حرفی
÷ مثلا اینکه بابات جایزه گذاشته برای پیدا شدنت و الان همه دنبالتن از جمله همین پادشاه خودمون
که دیدم رنگ جیمن پرید
+ یونگ حالا چیکار کنم نمیتونم اینطوری اینجا بمونم من نمیخوام برگردم توی اون جهنم
محکم بغلش کردم
- نترس منو پسرا نمیزاریم که تو رو ببرن
÷ میتونم بپرسم چرا نمیخوای برگدس کشورت ؟
جیمن به من یه نگا کرد و باراش سر تکون دادم وبع. تمام چیز هایی که به من گفته بود و برای پسرام تعریف کرد تهیونگ وسطا زد زیر گریه شاید زمان دیگه ای بود میگفتم آخه بشر چرا بزرگ نمیشه ولی این داستان دل سنگم آب میکنه چه برسه به تهیونگ که دلش دل گنجشکه
+ همین
که دیدم هوسوکا اومد جلو و جیمن و محکم بغل کرد
☆ نترس تا وقتی که ما ۴ تا هستیم کسی نمیتونه تو رو بگیره
میخواستم سرم و بکوبم به دیوار و انگار نامجون متوجه شد چون در گوش هوسوک یه چیزی گفت و هوسوک اومد عقب
÷ هوسوک میتونه بغل کنه من نمیتونم این انصاف نیست
- بزارم بغلش کنی که زرای دیگه ای ...
- ۹.۳k
- ۲۸ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط