غذایش را با گربه تقسیم کرد

دیدم تو یه کوچه نشسته و گرسنه‌ست ، رفتم براش غذا گرفتم غذاشو با گربه تقسیم کرد ، درحالی که جون حرف زدن نداشت؛ میخوام بگم شاید دنیای بعضی ادما از مورچه هم کوچیکتر باشه ولی دلشون یه کهکشان بی همتاس ...

👤 حاج پیچکاک
#گربه #فقر #دل_بزرگ
دیدگاه ها (۰)

#تک‌پارتیموضوع: (وقتی تولدشه)هان/ا.تروی صندلیش نشسته بود و غ...

مرد دستی به سرش کشید و نفسی کلافه بیرون داد. کامیل بازم چشما...

پارت اول: سایهٔ غریبهمن «میا» هستم، نوزده ساله. توی عمارتِ ب...

مافیای من

جدایی

part68..عصر روز بعد بود و همه حیاط خونه خانم کیم رو آماده می...

part : 52chapter : 2من و ویلی کنار هم نشستیم و سه خانم رو به...

خالی پسر

pt 3سوزشی کنار صورتم حس کردم رفت منم خودمو بغل کردم و گریه ک...

𝐏𝐀𝐑𝐓 ³⁴

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط