bi.khiial.sade
۱۸
پسند
غذایش را با گربه تقسیم کرد
دیدم تو یه کوچه نشسته و گرسنهست ، رفتم براش غذا گرفتم غذاشو با گربه تقسیم کرد ، درحالی که جون حرف زدن نداشت؛ میخوام بگم شاید دنیای بعضی ادما از مورچه هم کوچیکتر باشه ولی دلشون یه کهکشان بی همتاس ...
👤 حاج پیچکاک
#گربه
#فقر
#دل_بزرگ
دانلود
۵.۰k
۳۱ خرداد ۱۴۰۱
دیدگاه ها (
۰
)
#تکپارتیموضوع: (وقتی تولدشه)هان/ا.تروی صندلیش نشسته بود و غ...
مرد دستی به سرش کشید و نفسی کلافه بیرون داد. کامیل بازم چشما...
پارت اول: سایهٔ غریبهمن «میا» هستم، نوزده ساله. توی عمارتِ ب...
مافیای من
جدایی
part68..عصر روز بعد بود و همه حیاط خونه خانم کیم رو آماده می...
part : 52chapter : 2من و ویلی کنار هم نشستیم و سه خانم رو به...
خالی پسر
pt 3سوزشی کنار صورتم حس کردم رفت منم خودمو بغل کردم و گریه ک...
𝐏𝐀𝐑𝐓 ³⁴
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط
{{#video_url}}
{{/video_url}}
{{ seo.summary }}
خانه
سوالات متداول
درباره ما
قوانین