{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شاید دیر شود !

شاید دیر شود !
به هر دلیلِ ندانمی!
شاید ، همین حالا که یادش در تو می وزد ، دارد دیر می شود...
از کجا معلوم ، شاید قرارِ خدا به بردن آنهاییست که زیادی دلواپسشان می شویم!
شاید خدا دارد نگرانی ها را کم می کند!
اما سهم ما چیست؟
شاید پرسیدن ها و دیدن ها و دوست داشتن ها ، شاید ما باید خیالِ خدا را راحت کنیم که جایی برای نگرانی نیست...
ما اینجا حواسمان به هم هست!
تو سایه کن تا ما در آن نفسی تازه کنیم...
نمیدانم شاید !
الهی نگران کسی نشوی ، نشوم، نشویم!
دیدگاه ها (۹)

#نجمه_نوشتاز بچگی با این باور بزرگمون کردن که زیاد نخندین......

#تاج_و_طوفانپارت ۲۱۴: پایان تاجپادشاه با عصبانیت جلو آمد._ ج...

پارت: 8 (بخش1) زاویه دید: هیزلبوی پیاز داغ سوخته و مایع ظرفش...

FALLEN ECHOESPart 12هیونجین وقتی از ساختمان متروکه خارج شد، ...

پشت لبخند جیمین پارت پنجمروز بعد، برخلاف چیزی که انتظار داشت...

سایه های پنهان در شب های گرم فصل ۳ قسمت ۹‌فلش‌بک - خاطرات ۱۴...

انتطار داشت مرد دستاشو از وسط بشونه و تیکه تیکه کنه اما با و...

_ آره اون زنش رو داد به من. زنش هم به من داد. قطعا ران آخرین...

سایه ای که پدرم بود پارت ۳(من عادت ندارم معمولا ادبی بنویسم ...

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 ۴۷_بیا حداقل به خودت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط